درباره تصویر زیر چند بند بنویس
| اتمام مسابقه | 1405/03/05 |
| ظرفیت مسابقه | 100 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
قلمم شکسته است. آشفته به دنبال خویشتن میگردم ولی تنها چیزی که با آن مواجهه میشوم پوچی و تاریکی ایست که زمانی برایم مانند شوخی ای کثیف بودند. آرزو میکنم که کاش نباشم. امیدوارم درد و رنج هایم تمام بشوند و در سرانجام عذاب هایی که به من محتمل می شدند, موج ها مرا مانند جنازه ای دور از آبادی ببرند. مرا آنقدر دور کنند که حتی با اینکه پروردگار اجازه نداده است, فرشتگان هم به حالم اشک بریزند.
«شاید تمامِ آنچه که میخواستم بگویم، به شکلِ ابری تیره درآمد و بر فرازِ سرم به رقص ایستاد؛ من در سکوت، زیباترین طوفانِ جهانم.»
گاهی سنگین ترین باری که انسان حمل می کند افکارش است ،افکار خروشانی که دریای خروشان در مقابلشان کم می آورد
و در افکار بی پایان خود سردرگم مانده ام و مرگ بهتر از ادامه دادن با افکاری ست که هرلحظه مرا از درون آرام آرام می خورند.
در اقیانوس پر تلاطم و طوفانی زندگی در برابر هیچ سر خم نکردم و خم به ابروی خود نیاوردم، جز عشـ ق پاکی که نسبت به تو داشتم ستاره ی درخشانم؛ در راستای رسیدن به تو از امواجی بساری عبور کردم؛ هزاران بار پایم لیز خورد و به اعماق آب رفتم، اما باز هم باز گشتم و ادامه دادم تا اینکه موج عظیم نگاه سردت مرا کامل از پای در آورد؛ حال دیگر هیچ چیز ارزش نگاه عاشـ قانه من را ندارد و نگاهم یخبندانی بیش نیست..... پ.ن: از اونجایی که چشماش پوشیدست یعنی نه دیگه میتونه و نه دیگه میخواد نگاه کنه
در این تابلوی سوررئالِ غرق در سایههای خاکستری، مردیِ غوطهور در طوفانِ موهایِ چرخانِ ابریوار ایستاده، چونان روحی سرگردان میان امواجِ خروشانِ دریا و افقِ مهآلود. کتِ بلندش در بادِ نامرئی میلرزد، شالیِ سیاه چون شبحِ گذشته بر شانهها، و چشمانیِ ژرف که به اعماقِ آشوبِ درونی خیرهاند؛ نمادی از تنهاییِ ابدی، جایی که ذهن چون گردباد به جنگِ هستی میتازد.
مرز بین آبی آسمان و آبی دریا به اندازه ی یک باریکه ی نور نارنجی رنگ غروب خورشید بود که داشت در امواج متلاطم دریا غرق میشد و منِ بی او روبه ی افق های بی کران آبی دریا و آسمان با شال گردن مشکی که هنوز بوی او و زلف هایش در تار و پود آن نهفته است خیره به افق هستم و باد موزی و سرد به صورتم تازیانه میزند و ابر های در هم تنیده و طوفان و موج های سردی که پاهایم را لمس میکنند نبود او را یاد آور میشوند..🌚
بر الوار های روح خویش،تنها سردی ز غم در دیده میرقصید...چشمانی که سیاهی را زمزمه میکردند و ذهنی پوچ و درمانده که به دنبال معنای حقیقی زندگانی،خشکیده و به وقت خاکستر ارزوهایش،سر میدهد نجوای خاموشش را....
افکاراتم دریایی بود از تلاطمِ موج های آبی ، که هرگز آرام نشد . نمی دیدم ، نمی شنیدم چون از آنچه در افکاراتم بود می ترسیدم ، می ترسیدم که خودم خودم را غرق کنم و کسی به کمکم نیاید ، می ترسیدم این یک داستان با پایان خوش نباشد...)
افکار مانند باد در ذهنم میچرخند ، گویی که مغز بیچاره من جهانیست و این باد هربار در گوشه ای از این جهان درحال ساخت طوفانیست ، لحظه ای نیست که کامل آرام باشد.
سوال ام را پرسیدم روحم نگاهی به انداخت فقط یک جمله گفت هر چقدر هم فریاد بزنی بیشتر ساکت می شوی و بعد رفت ناپدید شد به کجا نمیدانم فقط میدانم الان از کنارم رفته
همه میخواهند از بودن خویش پشیمان باشم. که هستم که به درخواستشان نه بگویم؟ من هم میخوام نباشم. با محیط اطرافم یکی شوم. آنقدر که که کم کم دیده نشوم... محو شوم. بروم به جایی که شعر ها و رویاها از آنجا میآیند و بمانم. حیف.
غرق در دریا ..یا بهتر است بگوییم غرق در رویایی که در دریا غرق شده است ؟ میشود گفت که حال که غرق شده است ابر ها گرفته اند ، دریا طوفانی شده افراد محو میشوند، خاطرات هم پاک میشوند
از درون غرق شده ایم در افکار ، رویا ها ، خواسته ها ،انتقاد ها غرق شده در همه چیز اما از بیرون دیگران فقط میبینند که ما سکوت کردیم آنها میپرسند: حالت خوبه؟ و ما تنها جملهای که میتوانیم بگوییم دروغی که سال ها تکرار کردهایم و کسی نفهمیده است این است: "من خوبم."
دنیای اطرافم محدود است، مسیری که در آن قدم گذاشته ام روزی به مقصد میرسد؛ اما از ذهنم نگویم... انتهایی ندارد! افکارم در هم می پیچند و من راهی برای خلاصی از آنها ندارم، به افکارم تن میدهم تا شاید انتهایی برای دنیای بی کران و زجر آور ذهنم دریابم...
حتی اگر به دریا نگاه کنم و به عمق تاریکش فکر کنم نمیترسم ذهن من با آسمان یکی شده در قالب یک تصویر کوچک نیست نوع نگرشش فرا تر از آن آسمان هم می رود
ذهنم مشغول است فکرهایم آزارم میدهد نمیتوانم درست فکر کنم فکر و خیال نمیگذارد بخوابم
داشتم در اعماق اقیانوس بی کران غوطه ور می شدم و بعدش فهمیدم نشستن در ساحل رو بیشتر دوست دارم
تو باعث افکاری شدی که نمیتوانم به زبانشان بیاورم اری تو خنجری در من فرو کردی که سالها زخمش می ماند و من دردش را فراموش نمیکنم.
غرقم در طوفانی چنان سهمگین از حماقتم که چشمانم گویی کورند نه رنگ خوشی را می بینند و نه روشنایی حسرت تمامی شیرینی های از دست رفته چنان مرا می کشد که گویی ماشه ای به سرم نشانه گرفته است نه راه گریزی است و نه را بازگشتی تنها گناه بر دوش کشیدن گذشته ی اندک به جا مانده
بر روی سطح شیشه ای آب قدم میگذاشت، اما هرگز بلعیده نشد. خاطراتشان،و تک تک صحنه هایی که دو آدم در یک قلب زیسته بودند در کرانه های آسمان، همراه با نسیم به حرکت در آمد، دریا او را نبلعید، او از قبل توسط افکارش بلعیده شده بود..
ایده ای ندارم
طوفانی ام مانند دریا افکار در هم تنیده ام به ابر های سنگین خاکستری میماند امواج خروشان اقیانوس تنم را میشوید ای دریای بی کران آرامم کن که از آشفتگی هایم به تو پناه آورده ام
غم و تنهایی و سکوت و شب در هم آمیخته شدن :)
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
✶。。Yao。。 عزیز بسیار زیبا و با مفهوم نوشتی
میشه بازم از این مسابقه ها بزاری ? عاشق موضوع ت شدم 🙃🎀🤌🏻
حتما
لطف داری✨
مسابقات درحال بررسی ان
باید صبور باشی
همهگی انقدر زیبا نوشتید که ستودنیه . ممنونم از مشارکتتون . اما این کاربران نوشته های بسیار خارقالعاده ای داشتن و پیشنهاد من بهشون اینه که ادامه بدن و بنویسن از نگاه زیباشون
𝓕𝓪𝓻𝓪𝓱𝓵𝓲
شمس `
استیو واقعی
سانمی𐙚
آلیس ( ´・ゝ・)
Ben🦋
آگوستس𝙂𝙪𝙨𝙨
Fifi
Suigin
ₖᵢₐₙₐ🍄
LostCharacter
بیاید دوست شیم
اکلیلی شدم اسمم اینجاست 🙃💗✨
برنده شدم آیا؟😔🦦
وای چقدر من اسکلم...چند روز دیگه مونده...👺
عزیزم
تا پس فردا صبر کن
برنده شدی عزیزم
تبریک🌠
خیلی ممنون❤🦦