هر کدومتون داستانی که میدونین رو برای غم تعریف کنید
| اتمام مسابقه | 1405/02/22 |
| ظرفیت مسابقه | 30 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
| ظرفیت شرکت در این مسابقه تکمیل شده | |
غم، مادریه که در دلش هنر رو پرورش داد و به دنیا آورد. اما خودش، از مادری به دنیا اومد که متشکل از ذوق های نابجا، سادهلوحیای بیجاو اعتماد های اشتباه بود...
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود توی کل جهان همه خوشحال بودن و به هم کمک میکردن که یه روز توی یک شهر کوچیک، یک نفر تنها شد. همه ی مردم شهر اون فرد رو فراموش کردن و بی دلیل از اون فرد دور شدن. اسم اون فرد «غم» بود. غم وقتی دید همه دارن اون رو ترک میکنن یه حس عجیبی بهش دست داد، یه حسی که هیچوقت توی عمرش حس نکرده بود. هرچی بیشتر ترک میشد این حس بیشتر میشد. غم درباره ی این حس تحقیق کرد و فهمید این حس چیه. اون اسم این حس رو «غم» گذاشت
برای من، غم، سکوت بود. سکوتی که هرگز، تأکید میکنم هرگز به گفتار منجر نمیشد. آدمی را میشکست. از درون، آنجایی که قلب قرار داشت. همه قلب را تسخیر میکرد. همه من را تسخیر میکرد. آقا یا خانم غم، شما دیگر که هستی؟ شما دیگر که هستی که کل حیاتم را درگیر خودتان کردی؟ خودت را نشانم بده. شاید بتوانم بغلت کنم. شاید آرام تر شوی و شاید ترکم کنی، ترکمان کنی اما صد حیف که تو در سکوتی. در وجود آدمی پنهان شدی. در لا به لای اتفاقات پنهان شدی غمِ عزیز من، غمگین نباش. تا من هم نباشم.
حکایت شده خدا بعد خلق آدمی برای او احساسات قرار داد. هر احساس عکس العملی داشت. با شادی انسان می خندید و هیجان زده می شد. با خشم ابروهایش گره می زد. اما با غم اشک می ریخت و گریه می کرد. فرشته ها از خداوند علت پرسیدند: چرا او به هنگام غم چنین احساس سنگینی تجربه می کند ؟. خدا پاسخ داد: چون من غم و گریه برای پاک نگاه داشتن روحش قرار دادم. چون آدم هرچند کامل آفریده باشم، همچنان چیزی جز کودکی در نزد من نیست. و گریه و غم را در او قرار دادم تا همواره به یاد من باشد. چون در وقت شادی من فراموش می کند.
شادی و غم دوستان صمیمی بودند. اگر چه مخالف یک دیگر بودند، اما مثل سیاه و سفید دوستان صمیمی بودند. تا اینکه احساس خشم و کینه، کینه شادی را در دل غم انداخت. اینکه او از تو بهتر است و هیچکس تورا دوست ندارد. غم دیگر با شادی ارتباطی پیدا نکرد و به زندگی انسان ها امد، حالا دیگر آن غم سابق نبود...
خداحافظی؛ درسته که یه کلمست اما هزاران جمله غمناک پشتشه...
غم یک شب بیصدا آمد و توی دل دخترک نشست. نه حرفی زد، نه گریهاش را پاک کرد. فقط ماند. اما کمکم دختر فهمید غم دشمنش نیست؛ یادآورِ چیزیست که یک روز خیلی دوستش داشته. و همین کافی بود تا حضور غم کمتر درد کند و بیشتر معنی بدهد.
غم، یه بچهی شاداب و سرحال بود. با دوستهاش بازی میکرد، درسهاش رو میخوند، و توی کارهای خونه به مامانش کمک میکرد.(بچهی خیلی خوبیم بود!)ولی یک روز از روزهای بارونی سرد، وقتی غم برای(شاید اخرین بار..؟)بازی با دوستهاش به کوچه رفت، بهجای بچهها یه نامه دید. یه نامهی خیس روی زمین. نامهرو باز کرد و خوند. از طرف مادر دوستش بود.(توی نامه یک خبر تلخ نوشته شده بود). نامه از دستهای غم افتاد، توی هوا این طرف و اونطرف رفت و روی زمین نشست. از اون روز، غم تحمل شادی دیگرانرو نداره:)
غم یعنی چیزی که خیلی اذیتت میکنه و انگار نمیتونی به هیچکس بگیش. خیلی درناکه. گاهی باعث میشه گریه کنی و گاهی جلوی گریه کردنتو میگیره، انگار که دیگه اشکی برای گریه کردن نداری. همچنان من که اومدم نظرات بقیه رو بخونم. ولی فهمیدم که خودم دارم نظرمو مینویسم.
داستان یه قهرمانه که میگه:"بیا نگاه کن این زخمته،آره این کمبودته،این آرزوی برآورده نشده توئه" برای همینه که وقتی تنها میشیم غم پیداش میشه،وقتی شبا ساکته، غم بلوتوث روشن میکنه وصل میشه به فکرامون،وقتی یه آهنگ خاص پلی میشه میگه:"این مال خودته" وجایی که فکرمیکنی دیگه له شدی یه جایی ازداستان که فکرمیکنی: "دیگه نمیتونم،هیچکی نمیفهمه من چی میکشم،همه دارن جلو میرن من گیر کردم" غم اینجا خیلی پررنگه چون پیشت میمونه واینجاست که غم هم زمان هم بدترین و هم وفادارترین کاراکتر داستان میشه.
اینکه حرفای زیادی داشته باشی، دلایل بیشتری برای نگفتن. دردتو فریاد بزنی، ولی صدات در نیاد. اینکه هر روز با یه امید خاموش بیدار شی و این سناریو که همه تورو دوست دارن و همه درکت میکنن رو به خودت تحمیل کنی، درصورتی که واقعیت چیزی بیشتر از یه نسخه تاریک و مرده از سناریویی که ساختی نیست.
به تازگی یکی از عزیزانم را از دست داده ام : چیز هایی که من را غمگین میکنند اینها هستند که، قلب او را شکستم ، با او بد رفتار کردم ، او من را دوست داشت اما طوری رفتار کردم که انگار از او متنفرم ، احساساتم را همانگونه که بود به او نشان ندادم، هنگامی که رفت تازه فهمیده بودم که چقدر من را دوست داشت و ای کاش میتوانستم کمی بیشتر با او وقت میگذراندم و تازه فهمیدم غم از دست دادن عزیزان در صورتی که او مهربان ترین و پاک ترین بوده باشه و همیشه همهجا با تو خوب بوده باشه و او جوان مرگ شده باشه بسیار دردناکه
اونایی که در اوج جوونی میمیرن:)
از اول بخشی از خوشحالی بود اصلا در جهان غمی وجود نداشت! ولی منتظر ماند تا دوستش از راه برسد ولی یک روز گذشت،یک هفته گذشت،یک ماه گذشت،یک سال گذشت،هزاران سال گذشت ولی کو یار این غم ما؟ وقتی هم رفت گفت میاد میاد و میبینه یارش داره با بقیه بگو بخند میکنه و اصلا اون رو هم نگاه نمیکنه:( و انقدر قلب غم شکسته شد که مردم ان زمان اشک شوق میریختند ولی حال چه؟او اشکی از ناراحتی ریخت و با همان قطره اول همه جا را غم گرفت.
غم مثل آسمان تاریک شبه مثل ماهیه که تک و تنها میون ستاره هاییه که شبیه خودش نیستن غم مثل ابرهایین که چهره زیبای ماهو میپوشونن غم آسمون خالی از پرنده توی شبه(:
هزاران سال پیش تنها پنج احساس وجود داشتن اما با این که از هر احساس یکی وجود داشت از شادی دوتا وجود داشت اما بقیه ی احساسات به یکی از آنها اهمیت نمی دادند تا هنگامی که مخاطب هایشان به سن ۵۰ سال رسیدند هیچ کس به یکی اون اهمیت نمی داد اکنون که صدها هزار سال گذشته است به اون غم می گوییم چیزی که با حس ناکافی بودن و طرد شدگی تبدیل به چیزی شده که اکنون به اون می گوییم غم اما کمتر کسی گذشته ی شاد اون را به یاد می آورد
برای کسانی گریست که تا آن لحظه نمیدانست وجود دارند. و غم را تجربه کرد بنظرم البته
شوهرش براش عطر خرید، اونم خوشحال بود میزد به خودش، چند وقت بعد توی گوشی شوهرش یه پیام دید که شوهرش نوشته بود: برا زنم از عطر تو خریدم که خونه بوی تو رو بده...🙂
نابود کردن آدما 🥺
ترک کردن آدمای که دوست دارن و دوسشون داری این بدترین درده
داستان زندگی خودم🎀
روزی روزگاری، غم توی جیب آدمها زندگی میکرد. بیسر و صدا مینشست گوشهٔ دل و وقتی همه مطمئن میشدن «همهچی عالیه»، آروم میگفت: «ببخشید… فقط یادآوری کنم دنیا یه کم پیچیدهتره.» آدمها ازش خوششان نمیآمد و سعی میکردند نادیدهاش بگیرند. یک روز یکی پرسید: «اصلاً تو چرا هستی؟» غم شانه بالا انداخت و گفت: «اگه من نباشم، هیچوقت نمیفهمید چی واقعاً براتون مهمه.»
همیشه پشت لبخندها پنهونه شایدم برعکس داره جلب توجه میکنه این کوچولو تو وجود همه هست بعضیا بیشتر و بعضیا کمتر به هرحال باید بدونیم که این چیز زیاد بدی نیست و برای بعضی ها شادی میاره خب منم برای اینکه دیگران شاد باشن غمم رو نشون نمیدم این داستانم از غم بود و بس
زندگی یه بچه فقیر و بی سرپرست کف کوچه های پر از دزد و آدمای خطرناک
ساکته اما کلی حرف داره ، می خواد تظاهر کنه که خوبه اما چشماش خیلی حالشو نشون میده
«من آن سایهی سنگینم که بر دلها مینشیند؛ همان بغض فروخوردهای که در گلوگاهِ خاطرات تلخ گیر میکند. من حضورِ گُسستِ لبخندهای ناگهانیام، و سکوتِ پرمعنایِ میانِ کلامها. روزی، در آغوشِ خندهای بیدلیل، به خواب رفتم. اما خنده، هرچند شیرین، نتوانست مرا برای همیشه از یاد ببرد. خنده، همچون قطره اشکی که بر گونهیِ داغ میچکد، تنها ردّی از حضورِ مرا بر خود داشت. و وقتی خنده، در نهایتِ خود، به پایان رسید، من دوباره، با تمامِ سنگینیام، به همان جایِ همیشگی باز
روزی روزگاری دختری بود که معنی زندگی را نمی دانست او تمام دنیا را دنبال معنی زندگی گشت تا سر انجام روزی معنی زندگی را فهمید او فهمید که زندگی در محبت کردن و عشق ورزیدن است❤️ و با تمام وجود به عزیزانش محبت کرد و عشق ورزید زندگی اش روشن و زیبا شد تا زمانی که یکی از عزیزانش را از دست داد و دنیا برایش تیره شد و روشنایی گذشته اش را از دست داد .... و اینگونه شد که اولین انسان اشک ریخت 😢
ریشه ی غم های انسان، از همون فلسفه ی خلقت انسان میاد. زمانی که روحش از معبودش جدا شد، و مفهوم جدایی ، دلتنگی همیشگی رو برای قلب ما به ارمغان آورد.
روزی شادی گفت: همیشه من باید در احساسات باشم تا انسان خوشحال باشد زیرا غم، هیچ سودی برای انسان ندارد. غم گفت: ما هردو در کنار هم انسان را خوشحال میکنیم زیرا من همیشه قبل تو پیش انسان بودم «راوی: منظور داستان اینه که همیشه شادی و غم در کنار هم مارو خوشحال نگه میدارن چون همیشه ما باید خودمان را با اشک و ناراحتی خالی کنیمو زمانی که سبک شدیم، انموقع حس خوشحالی داریم» لایک=فالو
روزی خدا غم رو برای تحمل درد انسان افریده اولش خوشحال بود کمکش این بودکه همه دردهای انسان درش فرو ریخت ولی غم ته دلش خوشحال بود که کمک بزرگی به انسان ها میکنه گذشت و کوله بار غم از ناراحتی وقتی ترکید که انسان ها میگفتن از غم دوری میکنیم و به سمت شادی میریم و غم دلش در همونجا شکست. که شادی از غم بالاتره ولی غم بیشتر عذاب میکشه!!🥀🥀
داستان سریال بچه های بد شانس
روزی روزگاری احساسات مختلفی داشت شادی-خشم-ترس-تنفر-غم این احساسات یک انسان رو کنترل میکردن و همیشه کنترل احساس دسته شادی بود هروقت غم نزدیکش میشد یه چیزی بهش میگفت یه روز غم رو برد به سمت کتابخانه و با کتاب سرگرمش کرد غم گفت من همه این کتابا رو خوندم شادی گفت دوباره بخون و نزدیک دستگاه نشو
روزی مردی میره پیش دوستش میبینه که اون ناراحته و ناراحتیش رو ازش میگیره و میره پیش کسای دیگه و ناراحای اوناروهم جذب میکنه و بعد تبدیل میشه به غم امروزی🙃
برای غم یک داستان غمگین تعریف می کردم.🥲
آخر داستان به از دست دادن مامان ختم بشه
اینکه بفهمی یک اتفاق خیلی بد برای یکی از عزیزانت افتاده
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)