بدونه اینکه اشاره کنید یک احساس رو بنویسید
| اتمام مسابقه | 1405/02/22 |
| ظرفیت مسابقه | 50 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
توصیف غم و اندوه: - بارانِ نرمِ پاییزی که بر شیشهی پنجره میچکد، سایهای کشیده از خاطرهای دور بر دیوارِ خالی؛ بادِ خنکِ غروب که برگهایزردِ فراموششده را به رقصِ آهستهای میبرد. سکوتِ عمیقِ شبِ بیستاره، که در هر نفس، طعمِ شیرین و تلخ دیروزی را برِ لبِ جان میچیند، و چشمانی خیس از اشکی نامرئیِ که ستارهها را در عمقِ خود، پنهان میکند...
نامش را هیچ کس نمیداند ، اما در آخر شب هنگام می آید تو را در آغوش می گیرد ، آن زمان مانند باران گریه میکنی . روز سختی داشته باشی در کنار توست ، هرگز رهایت نخواهد کرد
اگر او بیش از حد به تو نزدیک شود، بدون آنکه حتی لمسش کنم، نابودش خواهم کرد. اما هیچکس نباید این را بداند. در ظاهر، من در آرامشم. اگر دستش را بگیرد، کاری میکنم تمام بانوان این تالار آن را رسوایی ببینند. اگر رد کند، ناامیدی را در چشمانش تماشا میکنم و لذت میبرم. اگر مکث کند، هلش میدهم. چون مهم نیست چه رازهایی از من پنهان میکند، مهم نیست چه نقشههای سردی پشت آن نگاههای سیاه می چرخد... او مال من است فقط مال من... این ی داستان اشرافی دیگه بود میخواستم جدیدا بنویسمش😀😀
(سردرگمی) در این اتاق سرد توخالی گیر افتاده ام صداهایی به گوش میرسد اوناها درهم آمیخته از در و دیوار و شاید ناکجا آباد به گوشم میرسند نجواهایی که وعده شون نشون دادن راه فرار از این تاریکیه نجواها فریبنده اند کدوم حقیقته کدوم توهمه ؟نه راه پس دارم نه راه پیش همشون ادعا راهنما بودن دارن و دارن گوش مو آزار میدن این حجم از اطلاعات فقط ذهن مو به چالش میکشه بین راست و دروغ بین بودن و نبودن بین درک کردن و نکردن دارم غرق میشم بیخیالم نه شایدم استرس دارم نه نه هیچکدومو ندارم نمیدونم
پنجره نیمهباز است. پرده با وزش آرام هوا کمی جابهجا میشود و نور عصر، کشدار و کمرنگ، روی دیوار میلغزد. فنجان روی میز سرد شده و بخارِ ناپدیدشدهاش فقط لکهای کمرنگ روی شیشه گذاشته است. ساعت تیک میزند، منظم و بیتوجه، و اتاق بزرگتر از همیشه به نظر میرسد.
شب بود و باران بیوقفه بر شیشه پنجره میکوبید. هر قطره، نوای گمشدهای را در سکوت اتاق تکرار میکرد. انگشتانش روی میز چوبی سرد، طرحی نامفهوم میکشیدند. دوردستها، چراغهای شهر مثل چشمانی خسته، در مه فرو رفته بودند و هیچکدامشان، او را نمیدیدند. دیوارهای اتاق، هر لحظه بیشتر به هم نزدیکتر میشدند و نفس کشیدن را دشوارتر میکردند. در گوشهای از اتاق، خاطرهای کهنه، چون گلی پژمرده، عطر تلخ خود را پراکنده بود .
یهو دلت میکشه برای یه چیزایی که دیگه نیستن، یا شاید کسایی که دور شدن. انگار یه پنجره باز میشه به یه دنیای دیگه، دنیایی که پر از خاطرات شیرین و گاهی تلخه. هوا یه جور خاصی سنگین میشه و یه لبخند گُنگ رو لب میشینه، انگار که داری یه فیلم قدیمی رو تو ذهنت مرور میکنی. یه بغض کوچیک ته گلو گیر میکنه، نه از سر ناراحتی، بیشتر از سرِ اینکه یه چیزی رو کم داری. 🥺💔 احساس دلتنگی
_در شب فوران میکند. _بیشتر در دختر ها دیده میشود _در سنین ۱۳ تا ۱۸ خیلی دیده میشود آن چیست؟ .......................... _حسی پر از شیرینی و تلخی _هم میتوند ضعیفت کند هم قوی _میتواند ساعت ها ذهنت را جایی دیگر ببرد آن چیست؟
در زمانی که متوجه نمیشویم مثل نسیمی خنک میاید… روحمان را جلا میدهد و میرود؛ و ما بیاهمیت خودمان را مشغول میکنیم، بدون این که فکر کنیم که چقدر احساس سبکی کرده بودیم... اما این بار، آن حس فقط عبورِ یک لحظهی آرام نبود؛ یک چیزی عمیقتر از سکوت، مثل برقِ کوتاهی در چشمها نشست. ناگهان گوشهی لبها بیاجازه، بیدلیل خودش را پیدا کرد. خنده آمد؛ نه از سرِ شوخی، نه از روی تظاهر،از جایی درونِ قفسهی سینه، از همان جایی که وقتی باز میشود، دیگر راه برگشتِ اندوه را تنگ میکند.😊
در دلم غوغایی است، گویی طوفانی در درون جانم برپاست و امواج اندوه، ساحل آرامش را در هم میشکنند. در نگاهت، دریایی از حرفهای ناگفته موج میزند؛ قصهای غریب که در سکوت چشمانت، هزاران بار تکرار میشود. و در این میان، من چون قایقی سرگردان، در اقیانوس بیکران احساساتم، به دنبال لنگرگاهی برای آرام گرفتن، جستجو میکنم.
احساس عشق و نفرت
همه جا یا ابی بود یا خاکستری... دیگر اهمیتی نداشت که ناهار چیست. مهم نبود اگر زیر باران خیس شود. حتی اهمیتی نمیداد اگه طولانی به کسی خیره شود... صدایش گم شده بود.. خودش هم همینطور... چیز هایی که قبلا خوشحالش میکردند الان دیگر خوشحال کننده نبودند... تیغ و ارتفاع و روح پلید هم دیگر ترسناک نبود... ان همه امید و زندگی به کدامین گناه به دار اویخته شد...؟
برای عشق: در آن لحظهای که نگاهت در نگاه دیگری گره خورد، گویی جهانی جدید باز شد، جایی بین فضای بیکرانِ آسمان و دریا، که هیچ خط کشی نتواند مرزهایش را نشان دهد. حرارتِ درون، آنقدر زیاد شد که حتی سردترین بادها هم نتوانست اثری بر آن بگذارند. چیزی در دل، زنده شد و با هر نفس، قصهای نو آغاز کرد، قصهای که هنوز هم در آوازِ برگها و آهنگِ زیرِ لبِ باد، جاری است. چیزی که که در چشمهایت، زلالترین رویاها را میدیدم، و در گوشِ گفتارت، شنیدم سرودِ بیپایانِ زیبایی را امیدوارم خوب باشه 😃✨
حمل کردن این بار، مثل آن است که زغال گداختهای را در مشتت نگه داری تا به سوی کسی پرتابش کنی تنها کسی که پیش از رسیدن به مقصد میسوزد، خود تویی. تو در حصار دیوارهایی زندگی میکنی که آجر به آجرش را خودت با فکر کردن به او بالا بردهای، در حالی که او در دنیای خودش، بیخبر از این آتشبازیِ درونی، به زندگیاش ادامه میدهد. ^متن راجب کینه هست^
تنش میلرزید،عرق سرد از پیشانی اش سرازیر شده بود و نفس هایش تنگ! صداهای عجیب در سرش زمزمه میکرد که تو نتوانستی نتوانستی نتوانستی. قلبش در سینه جوری میتپید که انگار دلش میخواست سینه اش را بشکافد و بیرون بپرد. (یاس و استرس)
شب بودش. هرچی زنگ زدم بهش جواب نداد نکنه بهم خی، خیـ.. خیانت کرده بود؟ چیکارش کرده بودم؟ تقصیر خودت بود که گذاشتی شبیه یه احمق باهات رفتار کنه!.... چرا زندگی راحت نیست؟... چرا پایان الان نه؟..
اگر کل دنیا به بالا سعود می کند، من به قعر تاریکی و به ارامی حرکت میکنم. هر لحظه که میگذرد بیشتر و بیشتر به ناکجا اباد تاریکی سفر میکنم، اما خب در ان خلا و نیستی محض، رازها و درس ها بیشتر و بزرگتری نسبت به عالم نور وجود دارد ؛ هرچند که تاریکی دستش نمک ندارد. سوال اصلی این نیست که چه کسی از ان نمیترسد بلکه این است که چه کسی بدون هیچ قضاوت و شکایتی نسبت به خود و جهان ان را میپذیرد. هر که پذیرفت،نابغه زمانه است.
قطره قطره میریختن اشکام میدیدم ترکم میکنه ولی زدم خودم به کوری
و یقین دارم درست زمانی که نتوانم اشک هایم را رها کنم مرگ به سراغم خواهد آمد. (بی حس شدن)
نویسنده برتر؟ جوجوی ق🐥اتل جوجه ی منه🤝🏻
برای اسارت : تمام بدنم فلج شده بود انگار کسی داشت مرا به سمت عقب می کشید سعی می کردم به جلو حرکت کنم ولی دستان نگهبانان قوی تر از بدن و اراده من بود خواسته زیادی نداشتم فقط میخواستم که بفهمم جهان به جز آزمایشگاهی که در آن بزرگ شدم چگونه است
احساس میکنی هیچ چیز واقعی نیست.نه رنگها و نه آدمها.نه لبخندها و نه اخم ها.همه چیز مثل یک فیلمه که وقتی پرده ها بیفته کارگردان رو میبینی.حس میکنی حتی این فیلم و کارگردانش و بازیگراش هم واقعی نیستن
چشمانش خیره به هیچ بود ... لبخندی روی لب داشت که هیچ اثری از شادی در آن نبود ... تاریکی را در چشمانش میتوانست یافت و آن تاریکی درون چشم هایش ... از جنس هیچ بود ... لبخندی ناپدید نمیشد و فقط عریض تر یا کوچک تر میشد ... هرکسی که از دور او را میدید میگفت :« چه پسر زیبا و خوش خنده ای! چه پسر محترمی!» اما کافی بود چند دقیقه با آن لبخند تنها بمانند تا بفهمند که هیچ چیزی در آن لبخند «زیبا» نیست ... و آن پسر در تنهایی فریاد میزد ... فریاد هوایی از درد و در میان جمع بود که لبخند را بر روی صورت خود داشت
هیچ حسی در چشمانش دیده نمیشود دیگر چه بر سرش آمده؟! (بی حسی)
همانی است که ناگهان فرو میبرتت در خودت و بعد متوجه میشوی مدت زیادی گذشته و گونه هایت خیس❤️🩹
حسی در من زنده شد که قلبم پر از گل شد اما درد داشت (عشق)
هرگاه به چشم هاش نگاه میکنم، احساس میکنم قلبم میایستد.. هرگاه به چشم هایش نگاه میکنم، در اقیانوس سیاه رنگش غرق میشوم.. هرگاه دستم را میگیرد، احساس میکنم قلبم از سینه ام بیرون میزند.. هرگاه موهایم را نوازش میکند، آرامش ناگهانی ای به من تزریق میکند.. اوه...من عاشقش شدم!
چند وقت پیش وقتی فهمیدم جلوی در ساختمان مونی نمی دونستم چیکار کنم تموم کاری خونه رو سریع انجام دادم بدو بدو دویدم حیاط و تو رو که دیدم یهو احساس کردم قلبم داره از جاش در میاد و بدنم با دیدنت گرم شده خلاصه وقتی که داشتی می رفتی و من داشتم بدرقه تون میکردم و از دور براتون دست تکون دادم و تو یکدفعه به من نگاه کردی و یه لبخند ملیح زدی قلبم داشت نامتو رو فریاد میزد
اینکه نمیتوانم چشمانم را روی هم بگذارم... اینکه همش فکر میکنم و نمیتوانم خفته شوم... اینکه فکرم همش پیش وی است..... آری....حس میکنم میخواهم اشکی بریزم....ولی حتی اشک ریختن هم برایم سخت است.....
در کناد در ورود ایستاده بودم که ناگهان اورا دیدم با کسی دیگر. او داشت به چشمانش نگاه میکرد و با عشق میخندید . آن زمان حسی در دلم رقم خورد؛ حسی که نمی دانم چی بود. انگار میخواستم آن کسی که او بهش نگاه میکرد را آتش بزنم.
اسمش رو که بشنوی میگی نه چیزی نیست ولی بعد از یه مدتی میبینی واقعا یه چیزی هست. دلت میگیره و خیلی فکر میکنی گذشتت رو مرور میکنی و کلی غصه میخوری. اونجاست که دیگه دلت نمیخواد ادامه بدی!
نمیدونم چجوری یا چطور ولی دلم میخواست یه نفر بود که میشد بغلش کنم اینقدر تو بغلش بمونم تا شاید همون جا بمیرم تو بغلش میشد آرامش پیدا کنم میشد خودم باشم گریه کنم بلد بخندم میشد حرف بزنم میشد ساعت ها بدون اینکه قضاوتم کمه یا ازم خسته بشه با موهام ور میرفت و من تمام این مدت باهاش حرف میزدم یه نفر بود که میشد همه چیو بهش گفت همه چیو بدون اینکه نگران باشم اون ناراحت بشه یه نفر که به ندرت عصبانی میشد یه نفر که شاید تمام دنیاش من باشم ~♡
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)