یه خاطره بگو تا بخندیم!
| اتمام مسابقه | 1405/02/14 |
| ظرفیت مسابقه | 50 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
یه روز وقتی خیلی بچه بودم مامان بزرگم اومده بود خونه مون، با یه کیسه پر از آب نبات چوبی من خیلییی ذوق کردم و خواستم ازش تشکر کنم، به خاطر همین بهش گفتم «مامان بزرگ خدا شفات بدههه😭✨✨»، چون بچه بودم فکر میکردم برای تشکر کردن اینو میگن، مامان بزرگمم فهمید قصدم تشکر کردن بوده و خوشحال شد و گفت چقدر بامزه ای😭😭 (خدا بیامرزتش)
کنفرانس از من تا خدا داشتم با دوستم . بعد من هفته قبلش فکر کردم کنفرانس داریم باید درس رو از حفظ میخواندیم زنگ اول هم بود بعد من سریع یکی دو دور خوندم تا یک چیز هایی حفظ شم بعد زنگ خورد رفتم واسه بچه ها میخوندم و حول شده بودم بعد اومدم اشتباهی به جای اینکه بگم ماری با باباش آشتی کرد ، گفتم ماری با باباش ازد.واج کرد خلاصه معلم مون با کل بچه ها خندیدن 😂🤣
مگه من دلقک شمام؟
اومده بودم چای تعارف کنم و بعد میخواستم بگم قند میخورید یا گز ولی اشتباهی گفتم گند میخورید یا قز 🤣 🤣
تو یه مهمونی داشتم دوغ گاز دار باز میکردم از دهنم پرید به جای اینکه بگم"این دوغهای گازدار فلانن"گفتم این "دوغهای گوz دار"🤡✨️
این خاطره دوستمه میگه من۶سالم بوده که ما رفتیم مشهد وقتی مشهد رسیدیم رفتیم هتل گرفتیم و خوابیدیم اتاقه خیلی بزرگ بوده جوری که کل خانواده توش جا میشدن بعد من اسرار میکردم رو تخت بخوابم همه هم قبول کردن صبح که شد مامان بابام دیدن من نیستم نگران شدن کل هتل و گشتن رفتن تو خیابنا رو گشتن که منو پیدا کنن حالا منی تو خواب افتاده بودم رو زمین و رفته بودم زیر تخت حالا منی که بیدار میشم میبنم زیر تختم میام بیرون میبینم هیچکی نیس بعد که مامانم اینا میان کلی دعوام میکنن که تو کجا رفته بودی تو شهر غریب🤣🤣
یه روز بابام از صبح رفته بود بیرون و تمیز کاری خونه واینا که داییم و اینا از مشهد میخوان بیان اینجا. وقتی اومدن بعدش بابام رفت که نماز بخونه و بین نماز مغرب و عشا دراز کشید . بعد دخرت داییم اومده میگه عمو محسن چرا خوابیدی ؟ پدرم هم گفته که چون خسته هستم و کمرم درد میکنه حالا دختر دایی ما رفته پیش زندایی که این یزدیا وسط نماز می خوابن چون خسته میشن!
من خیلییی بچه بودم، اون موقعها طلسم شدگان میدیدم، یکجا از فیلم یکی به الفو میگفت خسته نباشی و بعدش الفو میگفت زنده نباشی. منم اینو توی فیلم یاد گرفتم و وقتی یبار رفتیم هتل به بابام گفتن خسته نباشید و منم گفتم زنده نباشی😂🤌🏻
یه بار سه چهار سالگیمون با دختر عموم رو کاپوت ماشین نشسته بودیم دوربین اومد(دست مامانم بود) ماهم داشتیم بازی میکردیم. حالا این تا دوربینو دید من رو هل داد اونورتر تا خودش بیشتر تو ویدئو باشه، منم فکر کردم دعوا داره، یه جوری هلش دادم که از رو کاپوت افتاد🤣🤣🤣🤣(البته هیچیش نشد)دفعه بعدی هم جیغکشید تو صورتم،منم به جیغ بنفشی کشیدم که بیچاره کپ کرد 🤣🤣🤣
شوهر عمم سکته کرده بود، ما هم رفتیم عیادتش به جای اینه کمپوت اناناس بیاریم براش کمپوت لوبیا خریده بودیم براش انقدر خندید دوباره سکته کرد
اسم خواهرم فاطمه اسم معلمم فاطمه بود یه بار به معلمم گفتم فاطی اگه میشنید کله امو میکند این مثل کلمه ی مامان نیست فکر می کرد اسم کوچیکش گفتم
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)