داستانی که میگید به تصویر ربط داشته باشه
| اتمام مسابقه | 1405/02/07 |
| ظرفیت مسابقه | 15 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | بدون مدال مسابقهتوسط سازنده مسابقه |
| ظرفیت شرکت در این مسابقه تکمیل شده | |
زیر اون نقاب و زره تاریک و خشن که یه فرمانده بزرگه و همه بهش افتخار میکنن یه گوشه پیدا میکنه و خود وافعیش رو آزاد میکنه یه دختر زیبا و آروم نجیب و احساساتی که دیگه از بودن زیر اون زره سنگین خسته شده
یه روز یه شوالیه خاشن و سارد پرنسس قانومو میدزده بره کبابش کنه یام یامش کنه اما وسط راه پرنسس بهش میگه هوی یه دیقه وایسا موهامو ببندم اینم یهویی قاشق پرنسس قانوم میشه میشینه موهاشو ببافه🍄
در دشتهای مهآلود، شوالیهای سیاهپوش به نام "دراکور"، که شمشیرش از خون اژدهایان ساخته شده بود، بر بستر گلهای وحشی نشسته بود. کنارش، شاهزاده "لیرا" با موهای ابریشمی و لباس سفیدش، چشمانش را به افق دوخته بود. دراکو او را از قلعه تاریک نجات داده بود، اما نف,,رین جادویی او را به سایهای ابدی بدل کرده بود. لیرا دستش را بر زره سرد شوالیه گذاشت و زمزمه کرد: «آیا روزی دوباره خورشید را خواهیم دید؟» دراکور شمشیرش را محکمتر فشرد و پاسخ داد: «تا آخرین نفس، تو را نگه میدارم.»
+هفته بعد قراره ازدواج کنم، متاسفم. - ولی من همیشه دوستت خواهم داشت...
شوالیهٔ سیاه که اسمش «سر قرمهسبزیوس» بود، بعد از یک روز طولانی جنگ با اژدهایی که فقط سرماخورده بود و عطسههای آتشین میکرد، بالاخره روی تپه نشست تا کمی استراحت کند.کنارش دختری نشسته بود که لباس سفیدش آنقدر بلند بود که اگر باد میوزید تبدیل میشد به چادر برزنتی اسمش هم «لیدی نخودپلوئلا» بود.لیدی با آهی لطیف گفت: «سر قرمهسبزیوس تو چرا اینقدر ساکتی؟»،«چون این کلاهخود لعنتی گیر کرده! سه ساعته دارم تلاش میکنم درش بیارم.لیدی خواست بازش کند که اشتباهی دکمه زرهشروبازکردوشوالیه هم قل خوردپایینومرد
او تنها کسی بود که از جنگ سالم مانده بود دختر بزرگ ده اما من یک شوالیه بودم یک شوالیه ساده و ناکس کسی که عاشق دختری شده بود که میدونست هرگز به اونمیرسد....
ازپشت نگاهش می کنم خدایا این زیبایی خورشید گون از کجا می آید این موهای شب گون مثل ستاره می درخشند رود در مقابل زلالی اشک های او لجن زاری بیش نیست او الماس است و من شمشیر هرگز نمی توانم او را بشکنم ولی او مرا خواهد شکست ای کاش نور او مرا از میان این شب کابوس گون پیدا کند او منجی و من منجا.او در این هیا هو تنها آرمش من است ،آرامش
.......
پرنسسی شجاع و شوالیه ای نجیب عاشق هم میشن و روزی به طبیعتی زیبا میروند شوالیه برایه پرنسس دسته گلی درست میکند و نزدیک به غروب به قصر میروند و پادشاه ناگهان آن دو را میبیند و به وزیرش دستور میدهد شوالیه را اعزام کند به تالاره شاه نشین شوالیه میرود به تالار و پرنسس را میبیند که برایش خواستگار آمده
روزی شوالیه ای به نام لیام دختری را پیدا کرد که در سبزه زار ها نشسته بود. دختر زیبا بود. با لباس سفید و بلندش و موهای قهوه ی موج دارش انگار به طبیعت همیشه زیبا هم زیبایی دیگری اضافه میکرد. لیام به این موضوع توجه نکرد. درواقع کنجکاو بود که این دختر چرا اینجا در این طبیعت وحشی در کنار خرابه های جنگ اخیر نشسته. شاید به دنبال کسی یا چیزی بود. لیام ارام ارام نزدیک شد و بالاخره به دختر رسید.دختر سرش را بالا اورد و با هیکل درشت و بلند لیام که زره به تن داشت مواجه شد. " تو کی هستی؟" دختر این را ارام گفت
اون شوالیه هه قراره تو یه جنگ بزرگ شرکت کنه و تو کیل شدنش شکی نیست و اومده برای آخرین بار با اون خانومیه که یارشه وقت بگذرونه و ازش خداحافظی کنع ولی چون جفتشون میدونن دیگه نمیتونن همو ببینم به طرز عجیبی ناراحت و افسردن(همو مثلا خیلی دوست داشتن
از زبان شوالیه:۸۱روز از زمانیکه توی قایقی در ساحل پیدایش کردم میگذرد...۸۱روز از زمانیکهوضعیتمتغییر کرد،وبهآدمجدیدیتبدیل شدم، آن دختر، بله همان دختری که نه اسمش را به من گفته و نه اسم من را پرسیده است. اما من به او رز مشکی میگویم ،بخاطر موهایش. ۸۱ روز است با کسی در این دشت زندگی میکنمکههیچی درموردخودش نمیگوید.ازاوچندینبا دلیلش را پرسیدم،اماهیچوقتجوابسوالهایم را نمیدهد،درواقعحرف نمیزند، پدرممیگفتکسانیکهتویتخیلاتت هستند حرف نمیزنند،امافکرنمیکنمهفتمیننفرهم واقعی نباشد..
جنگجویی دلاور در افسانه های قدیمی برای رسیدن به آرزوی خود، شجاعانه و دلاورانه به سمت قصری متروکه و تاریک حرکت کرد. شاهزاده خانم زندانی در آن قصر با دیدن جنگجو خوشحال شد. به سوی طبیعت و چمنزار حرکت کردند. بارانی شدی شروع به باریدن کرد و ابر سیاه که پر از غصه بود جلوی خورشید درخشان را گرفت. خانم جوان و زیبا در آغوش جنگجو به باران تماشا کرد و زندگی برایش رنگی تازه گرفت.
چند باری سعی کردم یه داستانی بنویسم ولی همش نصف متنم حذف میشد خلاصه پتانسیل خیلی خوبی برای داستان داره ولی حیف که نمیشه
خنده هایش زیباست حیف که دیگر صاحبش من نیستم....
پرنسس از مراسم عروسی اش فرار کرده بود پرنسس:فکر میکردم دوستم داره دیگه عاشق نمیشم شوالیه: پرنسس من ولی ..من ..شما..رو...دوست داشتم..... پرنسس:یعنی بهت اعتماد کنم شوالیه: تا وقتی خورشید از مشرق طلوع از مغرب غروب کند من عاشق تو هستم
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
به عشق اون کاربره و داستان سر قرمه سبزیوس و لیدی نخودپلوالا یه گلدون خریدم شکل الهه های یونانیه اسمشو گذاشتم سر قرمه سبزیوس