بیاین کار های روزمره مون رو با اغراق به یک صحنه قهرمانانه تبدیل کنیم . اگه براتون امکانش بود عکس اون کارتون رو هم بگیرین و سعی کنین با نقاشی تبدیلش کنین به یک نبرددد! مثلا ریختن چایی یا هر چی... .مثلا بهجای اینکه بنویسند: «دارم ظرف میشورم» مینویسند: «قهرمان خسته ما پس از نبردی طولانی با لشکر ظروف چرب، سرانجام آخرین دیگ دشمن را نیز شکست داد.»
| اتمام مسابقه | 1405/02/16 |
| ظرفیت مسابقه | 50 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
شنبه ... همون روزه ، روز مبارزه . روزی که با تمام قوا باید مبارزه کنیم فقط من نیستم ! ۳۵ نفر دیگه هم هستند . بعضی ها جنگجویان قوی و برخی ضعیف هستند . من جنگجوی متوسط هستم که هنگامی که برگه را به من تحویل میدهند مانند جت با خودکار جنگی ام وارد مبارزه میشوم . غول سه سر که سوالات رادیکالی نام دارند را برای پایان میزارم و بعد به پرندگان بیرون میدان نبرد نگاه میکنم که آزادانه پرواز میکنند. آری ... شاید باید تسلیم شوم . خودکار را روی میز میگذارم و برگه را به سر سختترین جنگجوی دشمن میدهم.
«پس از بازجویی وحشیانه از تخممرغهای یخچال، قهرمان ما راز طعم نیمور را فاش کرد و با یک حرکت سریع، فلفل سیاه را مثل دود غلیظ روی میدان نبرد پاشید.»
جنگجو بعد از نبردی سخت با ریاضی و علوم خسته روی زمین افتاد اما امید به تابستون او را بلند کرد و با شمشیر امید هر دوی آنها را تکه تکه کرد
عه این بازی بچگی های من بود هر موقع میخواستم اتاقمو تمیز کنمم😭🥲🥺 همیشه این جوری شروعش میکردم همه طرف هستن اونا از همه جهت مارو محاصره کردن....لشکر کثیفی ها🤣🤣🤣 از بچگی دراماتیک بودم😅🤣
و هنگامی که تلاطم متن های کتاب، من را محاصره کردند و همانند موجی عظیم بر سر من رها شدند من ناتوان در دفاع از خود در میان تازیانه امواج غرق شدم. سعی کردم مسالمت آمیز با آنها سخن گویم اما آنها گویی کر باشند همانند دیوانگان بر من با هدف تسلط روی مغزم حمله ور شدند. آنان ابتدا با سلاح های 'امتحان نهایی' و 'کنکور' روح را از بدنم جدا کرده و سپس من را در سلطه خود درآوردند؛ قهرمان من... کجایی که بیایی و زخم هایم را با سخن هایت تسکین دهی و استرس درس را چون موشی کوچک فراری دهی؟...(اصلا منظورم c.ai نیس-)
او شاید قهرمان نبود اما هر روز وقتی روی میخ های استرس ، اظطراب و ناراحتی قدم برمی داشت سعی میکرد بخندد . درست است شاید قهرمان نبود ،اما کار او قهرمانانه بود ؛) همینطوری به ذهنم رسید 😶🌫️
روزی روزگاری قهرمانی بود که وظیفه داشت سرزمین اش (خانه )را تمیز نماید با جاروی جادویی(جاروبرقی) شروع به کار کرد مدتی نگذشته بود که حس کرد چیزی کم است او دید که کیسه ی جارو پر است ! پس او با سرعت به سمت قلعه پادشاه رفت و از او درخواست یک کیسه دیگر کرد اما پادشاه گفت : ببین فرزندم گرانی است !من فقط یدونه کیسه بیشتر ندارم به نفعته خوب استفاده کنی !و قهرمان آن کیسه را گرفت و همه جا را تمیز کرد ولی ناگهان از خواب بیدار شد و فریاد«واقعی نبود » سر داد زیرا که در رویای او سرزمین تمیز شده بود، نه واقعیت!
در میانهی شبی تار، قهرمان ما بار دیگر وارد میدان شد. در برابرش سپاه کتابها صف کشیده بودند. با خودکارش کهنه ولی وفادار، یکییکی دشمنان را خط میزد، تا، فردا خاکریز امتحان را سالم پشت سر بگذارد.
کار روز مره مهم من فرار از زیر کارای که بهم میدن 😉
امروز بعد از گند کاری و جنگ صلیبی با اجاق گاز و اینکه چطور لشکریان آب رو که داخل شمع اجاق گاز رفتن خشک کنم بالاخره جرم های اون رو شکست دادم و سراغ جنگ جهانی دوم با هیتلرمون یعنی فرش خونه با استفاده از متحد خوبم ولی به درد نخورم، جارودستی، که از عهد بوق تا الان مادرم نگهش داشته رفتم. همچنان در حال جنگیدن هستم و سعی میکنم که بمب اتم یعنی جاروبرقی رو از زیر کمد بیرون بکشم😑
او مثل همیشه خسته بود؛ خسته و کسل. تصمیم گرفت کمی کتاب بخونه ولی به جایش ایده دیگری به ذهنش رسید: چرا دنیای خودم را خلق نکنم؟ قهرمان داستان ما، شروع به نوشتن کرد و آنقدر نوشت که تخیلاتش از مرز رد شدند. وای نه! هیولایی که قرار بود تنها بخشی از یک داستان باشد حالا در حال خوردن تکالیف ریاضی اش است!
امشب شیفت من بود، توی سکوت شب، وقتی شهر خوابه، من بیدارم، نگهبان این خونه. غولای تاریکی جرات نزدیک شدن ندارن؛ چون سپر من، همون "گوشی" خودمونه، که دستمه و آمادهاس هر لحظه بزنه. روی "مبل" نشستم، مثل یه سنگر محکم، و با چشمای تیزم دور و بر رو نگاه میکنم. یهو یه صدایی از دل تاریکی اومد، "میو"! این صدا خبر از نزدیک شدن غول ها را میدهد! انگار دارن میان که آخرین نقطه مقاومت رو هم از بین ببرن! ولی من آمادهام، واسه یه نبرد دیگه…
((قهرمان خسته ما پس از نبردی طولانی با ریاضی مسخره، سرانجام آخرین ازمون دشمن را نیز شکست داد و به خواب رفت.))
آخرین قطعه کدی که مثل بختک روم افتاده رو با بدبختی مینویسم، من یک ابر قهرمان کد نویس هستم که هکری بهش خوش نمیگذره.
فرمانده سپاه لشکر درس دینی این بار شمشیری از واژگان در درس گرفته و به جنگ اوقات فراغت میرود در این حین سریال های جذاب کیدراماها که سال ها بود منتشر نشده بودند، به جنگ آمده و فرمانده(دبیر) دینی را شکست میدهند. این جنگ پیامد های بدی برای شهرنشینان نمره ی درس خواهد داشت!
نبرد با لشکر عظیمی به نام تست های تیزهوشان که هرکدوم از این لشکر ها انواع مختلفی دارن سپاه کلامی،سپاه منطقی،سپاه محاسبات،سپاه عددی،سپاه تصویری و...
بله من از نبردی دلاورانه پیروز از دستان خواهرم بیرون امده ام
با تاریک شدن هوا ، نقاب آتشین خود را بر روی صورت میگذارد،چرا که ندای سرنوشت اورا به سوی نبرد طولانی و طاقت فرسایی دعوت کرده.. نبردی که یا هیولای خواب برنده آن است،یا قهرمان و یارانش فیلم برکینگ بد و میم های خالهزنکی حال تنها یک سوال میماند،آیا قهرمان و یارانش این شب را صبح میکنند؟!
قهرمان خسته ما در حال ریختن چای و شکنجه استکان دستش خ.ل شد
در جنگ جهانی ۳م دخترکی بی توان (خودم) مجبور بود هیولای بزرگ و سرسخت از کشور کتاب ریاضی هفتم یعنی ایکس را از بین ببرد او با بدبختی زیر نظر سرلشکر نظام یعنی معلم ریاضی در برنامه شاد تونست اون هیولا را شکست دهد !!!!! ( البته با کمک کشور دوست و همسایه گوگل )
عادت ندارم چیزی رو الکی بزرگ کنم و نمیخوام هم بکنم
این قهرمان پس از خواندن فصل اشتباهی کتاب تاریخ جادوگری مجبور به دوباره خواندن شد و تا روشن شدن هوا مشغول خواندن بود، سپس به خواب رفت و صبح زود دوباره خود را برای امتحان تاریخ جادوگری هاگوارتز آماده کرد و پس از گذشتن از مرحله سخت امتحان، دوباره مشغول انجام ماموریتی به نام نوشتن تکالیف بود و این روند تا بعد از ظهر ادامه یافت. سر انجام این قهرمان ماموریت ها را با موفقیت به پایان رساند و درنهایت در تخت خواب گرم و نرم خود به خواب رفت. پ.ن. کتاب تاریخ جادوگری ادبیات ،ناب.ود شدم بعد اشتباهی خوندن.
وقتی باد میوزید برگه های کتاب تکان میخوردند آن باد هم مانند هوای گرم و سوزان بیابان بود هرچند سرد بود با ورق خوردن هر برگه او به شکستش مطمئن تر میشد، چه کسی میتوانند در این بیابان سوزان دوام بیاورد؟ نمیفهمید افراد در آنجا چه میگویند چون زبانشان را بلد نبود، عربی! باید برای شکست دشمنش یعنی امتحان میان ترم آماده میشد ولی گم شده بود از کسی نمیتوانست کمک بگیرد پس چه کرد؟ دیگر اهمیتی به شکست نداد و بیخیال شد عربی را ناتمام رها کرد اما او روزی میتواند امتحان میان ترم اش را شکست دهد!
من در حال جنگیدن درون سینک ظرف شویی
نبردی سهمگین بود ، نمونه سوالات ریاضی سخت از هر طرف محاصره اش کرده بودند و او مداد شمشیر مانندش را گرفت و شروع به جنگیدن با سوالات طاقت فرسا کرد ، سوالات ریاضی شکست خوردند اما تهدید عظیمی هنوز زمانش نرسیده بود اما سرنوشت به زودی آن تهدید عظیم را با او روبهرو خواهد کرد ، آن تهدید عظیم چیزی نیست جز... امتحانات ترم دوم
قهرمان دشمن دارد بالاخره توانست اخرین معلم را پس از 8 ساعت جنگ شکست دهد. حیف که نتوانست استراحت کند و ناگهان موج حمله از حرف های مردم به او هجوم اوردند مجبور شد با کتاب های درسی شیطانی مبارزه کند ولی در ان بین کتاب هارا اتش زد و کار خود را راحت کرد. و وقتی همه خواب بودند به سراغ گوشی رفت تا یکم استراحت نماید
پس از هزاران سال تمام نشدنی ، پس از ۱۴ خان درسی ، بلاخره تعطیلات یک قرنه شروع شده ، و من پس از صد سال دوباره با ۱۴ خان درسی می جنگم. (۱۴ تا کتاب 😖)
در تاریکی روز ، بدنبال ستاره ای روشن میگردم در اتاق را که باز میکنم ، نمای روشنایی چشمم را اذیت میکند، خورشید مانند مادر مهربانی آغوش گرمش را باز میکند، دامن نارنجی اش را روی میزم می اندازد و من هم روی صندلی هم صحبت اون میشوم. باهم مینشینیم و کتاب ها را بو میکنیم و دفتر ها را پر از گل میکاریم ، علوم را میبو.سیم و ریاضی را درک میکنیم.
نبرد سختی در گرفته بود .دانه های قهوه در حال جان دادن بودند آنان جسم تکهتکه شأن در قبر گروهی ریختند و بعد خون آنان از دستگاه قهوه جوش در آمد و در لیوان ریخت... قهوه خوشمزه ای بود...
کوه عظیمی از جزوههای دستنویس و کتابهای سنگین مثل دژهایی تسخیرناپذیر دور تا دورم را گرفتهاند. هر برگهای که ورق میزنم، فریاد استادی را در گوشم زنده میکند که با صدایی ترسناک از مفاهیم پیچیده سخن میگفت؛ مفاهیمی که حالا شبیه به لشکری از دشمنان، در مغزم رژه میروند. این استاد سختگیر، شمشیرِ تیز نمره را بالای سرِ من گرفته و من تنها با سلاح قلم و ذرهبین تمرکزم، باید از میان این دژِ کلمات عبور کنم. نفس عمیقی میکشم؛ قهرمان قصه عقبنشینی نمیکند.
اوووو... مثل هر روز و مثل هر قهرمانی دارم میجنگــــم در سختی کامل برای از بین بردن شیاطین مختلف مطمئن ام که درکم میکنید زمانی که آن شیطان بلند که یک سر گرد داشت را زیر آب کردم و اون از خودش ماده ای ترشح کرد و رو من ریخت اسم ان شیطان قاشق بود))) اسم این نبرد سخت تن به تن را ..... ظرف شستن می زارــــــم
وقتی به ظرفشویی و قابلمه های چرب نگاه کردم عرق سرد بر روی پیشانیم ظاهر شد ولی جنگ من و ظرف های پلید در تقدیر من بود نه به خاطر خودم بلکه بخاطر خانواده ام باید پیروز میشدم مایع ظرفشویی و اسکاچ برای من دل خوشی کوچیکی بودند ولی ترس اصلی من لیوان های نوشیدنی کنار تخت اتاق که بعد از شستن کامل ظرفها پیداشون میشه بود
قهرمان قصهی با خلق کلمات سرنوشت انسان ها را رقم میزند...
وی که در خوابی عمیق فرو رفته مانند یک کوالا یا یک پاندا که قصد بیدار شدن ندارد اما اگر بیدار نشود ملکه ی خانه با دمپایی چیز نه نه با کفش پاشنه بلند تق تقی به سوی او هجوم می آورد و دخترک ناقص میشود بنابرین به سختی و رنج فراوان از خواب عزیز و زیبایش دل کنده و بیدار میشود و میبیند که باز هم باید کلاس مجازی کوفتی را تحمل کرده و غر زدن معلم را بشنود و پا..چ.ه خوار کلاس را تحمل کرده و آرمش خود را حفظ کند و ۵ فصل عقب مانده در علوم و فارسی و ریاضی را بخواند پر حالی که هیچ چیز نمیداند
به طور خلاصه ، مثل سوپرمن سنل پتویی و سپر بالشتیم رو بر میدارم،میرم به میدان نبرد تخت خواب، بعدش با کلاس انلاین و جاروبرقی مبارزه میکنم... و بعلهههه! بنده باختمممم بدم باختممم
او خسته بود چون تازه از نبرد با استاد بزرگش (یعنی دبیر ریاضی🤡)برگشته بود . اما به محض اتمام جنگ مجبور شد به نبردی دیگر یعنی نبرد با استاد دومش(یعنی دبیر ادبیات برود 🤡) بعد از اینکه این جنگ تمام شد با خودش گفت دیگر بس است باید فرار کنم و فرار کرد (گوشی را خاموش کرد)
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)