موفق باشی
| اتمام مسابقه | 1405/02/10 |
| ظرفیت مسابقه | 10 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
| ظرفیت شرکت در این مسابقه تکمیل شده | |
در میدان جنگ، همه افتاده بودند؛ خاک پر از صدای خاموشی بود. شوالیه، نفسبهنفس با م☆گ، در میان دود و خاکستر گربهی کوچکی را دید که لرزان میان زرهها میچرخید. زرهاش خ☆نآلود بود، اما آغوشش هنوز گرم ماند برای آن موجود کوچک. با آخرین توانش او را بغل کرد و از میان شعلهها گذشت.شمشیر از دستش افتاد، نفسش برید… اما گربه زنده مانده بود. وقتی طلوع رسید، تنها یک زره سرد میان گلها بود و گربهای که آرام کنارش خوابیده بود. باد از میان گلهای سوخته گذشت، و انگار نام او را در گوش زمین زمزمه کرد
روزی روزگاری شوالیهای زندگی میکرد که عاشق پرنسسی بود که هم ظاهری و هم باطنی بسیار زیبا و دوستداشتنی بود. شوالیه قصهی ما همیشه میترسید اگر احساساتش رو به پرنسس بگه، پرنسس ترکش کنه پس همیشه مثل یه یار وفادار پیش پرنسس بود تا یه عاشق. پرنسس همیشه با شوالیه در باغ سلطنتی گلهای رز وقت میگذراند اما افسوس که همان روز قلعه پرنسس آتش گرفت و پرنسس نجات پیدا نکرد و تنها موجود زنده که از آن حادثه نجات یافت گربه سفید پرنسس بود. از اون روز نحس، شوالیه آن گربه را هرگز رها نکرد و در جنگل رزها گم شد.
سربازی اعظیم و کبیر بسیار قلبی آهنین داشت برای ابلی.س سر و پلیدی خدمت میکرد اما روزی برا گربه ای آشنا شد او مانند شاپرک قلب آهنین سرباز را گوشد و مهربانی و محبت را به سرباز بخشید گربه به دست سرباز دیگری کشته شد اما مهربانی در دل سرباز باقی ماند و دیگر خدمت نکرد ☆☆☆
وقتی یک سرباز هم میتواند مهربان باشد؛ او میدوید ، دیگر نمیخواست جنگ را تحمل کند . از مرگ عزیزان خسته شده بود . با جنگلی زیبا رسید ، رویایی ترین مکانی که دیده بود . گمان میکرد پت در بهشت گذاشته است . صدای گربه ای افکارش را بهم ریخت ، گربه ای سفید مانند برف بود . سرباز گربه را در آغوش گرفت ، انگار اگر گربه را ول کند جهان نابود میشود . آن گربه گرم بود . نرم بود . و تنها چیزی که در آن جنگ ، باعث شادی آن سرباز زخمی میشد
روزهای آخر پاییز بود و باد سردی از درزهای زره شوالیه به استخوانهایش میرسید. سر رولان، بعد از سه روز جنگ بیامان در گذرگاه کوهستانی، سنگینتر از کلاهخودش بود. اسبش نفسنفس میزد و دشمن عقبنشسته بود، اما پیروزی طعم نمک و زنگار داشت. در راه بازگشت به قلعه، صدای ضعیفی از کنار جویبار شنید. میو. نه یک میوی معمولی، بلکه صدای جان کندنی که در گلوی بچهگربهای خیس و لرزان گیر کرده بود. رولان پیاده شد. بچهگربهای سفید و لاغر، با چشمانی درشت و ترسیده، در میان برگهای خیس و لجن به خود میلرزید.
تستسترون کیوت🎀
مبارزی خسته شاید با زره ای از جنس فولاد و کلاهخود بزرگی که چهره غمزده و فرسوده اما زیبایش رو از دیدها پنهون میکرد و شمشیری که اگر به میل خودش بود برای همیشه غلاف اش میکرد واونجا رو ترک میکرد!روزها میگذشتند اما روزگار بی رحم بود !گلهای صورتی خودنمایی میکردن و خورشید میدرخشید و درخت ها حتی بعد از یک زمستون سخت شکوفه میدادن جوری شاد بودن که گویی اهمیتی نداشتن تو دنیای انسان ها چه میگذرد پس رسم همدردی چی میشد ؟! و اما یک گربه ای پشمالو کوچک که غافل از دنیای انسان ها تو آغوش گرمش پناه گرفته بود
من اگه شوالیه بشم من به عنوان شوالیه:من هرگز کسی را دوست نخواهم داشت و به خاطر شغلم به مورچه هم رحم نمیکنم همون لحظه من:الهی قر.بو.ن پیشیم برم چه قدر نازی تو خوشگل من🌺🌺🧚🏻♀️🧚🏻♀️خیلی دوست دارم نازنازیم🌼👌🏻💐
شوالیه: «وقتی بعد از کلی تلاش، بالاخره یه موجود ناز و آروم پیدا میکنی که باعث میشه یادت بره چقدر دنیا ترسناکه.» گربه: «میو؟ ( دقیقا! حالا اگه اون زرهت یه کم نرمتر بود، عالی میشد. راستی، صدای خرناس من رو نشنیده بگیر!)»
بالاخره جنگی که بین من و گرگ بود تمام شد. گرگ را ترساندم و از دستش در رفتم... وای! هنوز هم ساق پایم که گرگ گاز گرفته بودند درد میکرد؛ گویی هزارتا تیر به ساق پایم برخورد کرده است! بالاخره برگشتم به خانهی دنج و گرم خودم، اما کسی نبود تا مرا پانسمان کند! پس همان جا در نزدیکی باغچهای که در حیاط بود ایستادم که ناگهان یک گربهی کیوت و گوگولی دیدم
تکلیف منی که بلد نیستم چیه
شوالیه تنها..❤️🩹
من وقتی یه گربه رو حتی توی بد ترین شرایط میبینم
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)