این عکس رو با توجه به قدرت نویسندگیت، توصیف کن
| اتمام مسابقه | 1404/11/20 |
| ظرفیت مسابقه | 100 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
آتشی که خودش پا نگرفته بود , بلکه در دستان او شعلهور شده بود ، بدون انکه متوجه شود زندگی اش را به آتش قرض داد و دگر پس نگرفت ...
می سوزاند، انا درد نداشت. چنان که درد درون سینه اش از دوزخ رو به رویش، دردناک تر بود. آتش پوست را می سوزاند، ولی حرف های او، قلب را... آتش را شناخت و با آن زندگی کرد، اما آتش مثل او، خیانت کاری بیش نبود. دیگر امیدی نداشت، پس گذاشت که خیانت آتش رو شود...
و خودم را درحالی که اتیش عظیمی به جان او انداختم یافتم. دلیم میخواهد ان را با لذت تماشا کنم اما حیف، حیف که احساسات انقدر پیچیده اند...
انگار از اینکه دل های زیادی را شکسته بود لذت میبرد از اینکه آدم ها را به جان هم انداخته و رابطه ها را از هم گسیخته بود... اما اینک او پشیمان بود تنها و پر از درد؛ حال فهمیده بود که کار هایش جز زخم های بسیار بر دلش جای نگذاشته بودن اما دگر راه برگشتی نبود حال باید تماشاگر آتشی که خود به راه انداخته بود میشد آتشی که به زودی او را هم میبلعید...
قدرت نویسندگی ندارم ولی باشه : به زندگیام که سر تا سر آتش گرفته مینگرم و میخواهم کسی که این آتش را پایان میدهد تو باشی....
من منتظر قطار تا منو با یه بلیط یه طرفه ببره مرکز جهنم🤝🏻
روزی با خود فکر میکردم که به خاطر او دنیا را به آتش میکشم...اما حالا حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه میکند:)
نگاهش به هرج و مرج دوخته شده بود اما اگر در چشمانش نگاه میکردی هیچ اثری از نگرانی نبود...بی تفاوتی نگران کننده ای از چشمانش ساطع میشد گویا هیچ چیز اشتباه نبود و شایدم همینطور بود..آتشی که جرقه آن در دلش زده شده بود حالا در مقابل انفجار مقابلش قد بلند تر بود..هر زبانه از گرمای آتش که گونه اش را نوازش میکرد تشخیص رد اشک ها را برایش سخت تر میکرد..او شکسته بود و شاید بدتر به هر حال فقط خودش میتوانست صدای خرد شدن تکه های شکسته قلبش حتی در اوج انتقامش را حس کند...این چیزی بود که میخواست؟
الان حسش نیست ولی خب. من، درحال نگاه کردن به زندگیم
و دید زوال زندگی اش از پیش تصمیمات اشتباهش که شعله اش تا ثریا می رفتو عزیزانش را در برگرفته بود.. او چه میتوانست بکند تصمیمی که گرفته شده گرفته شده بود و جز نگاه کردن هیچ کاری از دستش بر نمی آمد،....
آتش، نخستین اثر هنری من ؛ حتم دارم که آهش گرفته بود 🔥
و این پایانش بود، آتش!
من فقط نشستم،و آتش سوزان را تماشا کردم.آتشی که در پیش چشمانم زبانه می کشید،لحظه ای مرا به یاد خاطرات سوزان زندگی ام انداخت.خاطراتی که مرا،آرام آرام،سوزاندند و آب کردند.خاطراتی که با آنها تبدیل به آدمی با قلبی از سنگ و خاک شدم.آدمی با قلبی از سنگ و خاک،که قلبش به جای مغزش،فرمانروای پیکرش شد؛ و این قلب شکست خورده،تمام بدن را بر گرفت و در نهایت،مرا آدمی سراسر خشک و سنگ و خاک کرد.آنجا بود که به خود آمدم،و دیدم آتش های سوزان زندگی ام،مرا که از جنس سفال، و سنگ و خاک بودم،مرا مانند سنگ خاره کرده بودند
خیلی دوست داشتم نجاتش بدم. ولی نشد. خواستم بیشتر باهاش باشم. ولی نشد. آه نشسته ام و به آتش هایی که با او شعله گرفته اند نگاه میکنم. آتش هایش هم زیبان. درست مثل خودش. «خدایا به تو سپردمش. تنهاش نظار »
درحالی که دیگر از زندگی خسته شدم و خودم را به درون جهنم انداختم زیرا میدانستم که دشمن هایم به بهشت میروند
لبخند تلخی روی لب هایش نشست.با چشمانی خسته به فرو ریختنِ آسمان نگاه گره داد.اسمانی که هر روز هنگام غروبِ خورشید فرو میریزد و روزِ بعد با همان نشاط پیشین سرجایش قامت میبندد خورشید ذره ذره نور خود را از روی زمین جمع میکند و پایین میلغزد.زمان خداحافظی رسیده قلبش سینه اش را میشکافد.گویی دلتنگ چیزی گشته.دلتنگ روز.بغضش را نرم فرو داد دستش را آهسته بالا خزاند تا از خورشید خداحافظی کند:«خداحاظ روز.منتظرت میمونم!میای دیگه نه؟» لرزشی پرده های صدایش را در هم میآمیخت.تنها یک چیز ماند لبخندش!🙃
و در آخر اون نتونست توی اون غروب دل انگیز زیبا معشوقه اش را ملاقات کند مختصر و مفید
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
من جزو نویسندگان تستچی نیستم. فقط میخواستم بگم این اثر لوکا پونزاتو و اسمش من فقط منتظر خواهم مانده.
منظورت چیه ؟