نویسندهها چجوری میتونین بگید تمام شد بدون اینکه از جملهی «تمام شد» استفاده کنید؟
| اتمام مسابقه | 1404/11/07 |
| ظرفیت مسابقه | 50 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | بدون مدال مسابقهتوسط سازنده مسابقه |
| ظرفیت شرکت در این مسابقه تکمیل شده | |
شاید این آنچه نبود که انتظارش را میکشیدم و میکشیدیم. اما کنون که نه راوی رمق ادامه دادن دارد و نه خواننده توان چشم دوختن به ورقهای کاهی؛ نوشتن سودی نخواهد داشت.
پایان یافت✅ به اتمام رسید✅ به پایان رسید✅ منتهی شد✅ به انتها رسید✅ و حتی چیزی ازش نماند "برا ماده یا غذا"✅ کامل شد "برا کار"✅ انجام شد "برا کار"✅ اتفاق افتاد "برا اتفاق"✅
و درنهایت جوهر قلم تمام شد،خورشیدی که زمانی کوچه ها را روشن میکرد و به گل و گیاهان میتابید خاموش گشت و چشم ها بسته شد.این بود پایانی که قرار بود خوش باشد اما مثل اینکه "پایان خوش"وجود نداشت...
بستگی داره برای چه نوع داستانی بخوانید استفاده کنید🌸 مثلاً برای پایان شاد : و در آخر شد هر آنچه که شنیدید:) برای پایان غمگین : و در آخر با غمی فراتر از فکرم با پایان رسید ........ حالا اگرم بخواین شعر باشه می تونید از : به قول شاعر معروف سعدی (امیدوارم درست باشه) : به پایان آمد این دفتر/ حکایت همچنان باقیست ✨
مرگ رو دیدم که داره دستم رو میکشه و میگه:معذرت میخوام مجبورم....:)
تمام درد و غم هایم وقتی که چشمانش را دیدم چیزی مانند باران همشان را شست وبرد
او در آغوش سرد و تاریک خاک آرامید انگار که از اول هم کسی نبود
قهوه سرد شده بود. رد دستان گرمت بر روی لیوان قهوه هم سرد شده بود.خاطرات هم در پس تلاطم افکار من هم سرد شده بود. حتی آفتاب هم گویی از درخشیدن خسته شده بود. همه چیز سرد بود حتی خورشید. تنها جیزی که در میان این زمستان سرد آفتابی سر نبود نجوای خنده هایت در پس افکار پوچم بود
𝚃𝚑𝚒𝚜 𝚒𝚜 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍 😂
قصه ی ما به سر رسید...
او رفت و دگر من روی خوش زندگی خویش را هرگز ندیدم.
بعد از چندین سال زجر کشیدن در گوشه ی اتاقش به آرامش رسید
this is the end🌚 hold your.... وایسا چ-
واژه های خزان زده پژمرده گشتند بی آنکه جمله به پایان رسد
و دیگر در نگاهت اون چشم های آبی را نمی بینم...آه! می شنوی؟.. جسد ها فریاد میزنند، آخرین هاله امید هم ناپدید می شود و نجوایی بیش باقی نمیماند.
رفته رفته جوهر قلم بر روی این کاه خشک شد و قلم از دستانش فرو افتاد ...
آخرین نفس های زندگی اش بود گویی تمام آن خاطرات ناخوشایند به ذهنش هجوم آورده بود شنیده بود که ۷ دقیقه آخر را قرار است از بهترین خاطرات عمرش لذت ببرد ولی دیدن پدر و مادرش که بدون او خندان اند حتی بیشتر قلب او را به درد می آورد دستش را به سمت سینه اش برد میتوانست حس کند که قلبش کم کم دارد از کار می افتد ناگهان کلمه ای بر زبان آورد: ایزابل_ با آخرین نفسش اسم آن زن نه چندان دوست داشتنی و فریبکار را میگفت گو امید داشت که کسی متوجه دسیسه های آن زن شود ولی طولی نکشید که خاموشی تمام وجودش را فراگرفت
برای آخرین بار در آغوشش گرفت و پس از آن دیگر هیچچیز نبود.
می خواستم کسی باشم که تو برایش می ماندی؛ اما نشد ، نشدی ، نماندی.
او گفت فردا باهم حرف میزنیم،ولی فردایی وجود نداشت.
و او رفت، هرگز نگاهی دوباره به عقب و خاطرتمان نینداخت گویی هیچ وقت "ما" نبودبم او محو شد مانند جسمی سیاه رنگ در مه یا سایه بی وفا پس از غروب نور و بازگشت؟ هیچ وقت!
افق نگاهت اقیانوسی در خود داشت. هنگامی که مرگ بر چشمانت بوسه زد و جرعه جرعه آن اقیانوس را مکید حالت چگونه بود؟ کاش میتوانستم فروغی را که در چشمانت محو می شود ببینم؛ چگونه کارمان به اینجا کشید... دیمیترا؟
آری،اشرف مخلوقات...تمام قمار های حیاتت با طنابی آتشین که تار و پودش از یکایک اعمال وقیحانه ات به دستای گناه آلود تو به سان ریسمانی دراز بافته شده بود،بدرقه راهت شد... ببخشید دیگه گفتیم ما هم یه چیزی گفته باشیم😀
و این آخرین باری بود که 𓍯𝐎𝐫𝐢𝐨𝐧𖧧(خودم) آسمان آبی که عاشقش بود رو میدید
تصور کن دو نفر در زیره باران میخواهند باهم باشند شاد باشند، اما این اجازه را ندارند.....
و در همان جا که دیدمش فهمیدم که گمان ها اشتباه بوده است و این شروع جهان دیگری برای من شد.
بالاخره رهایی جستم از این بوته های خوار و کوچک
و هنوز فشار انگشت هایش را احساس می کرد و درخشش چشمانش گواه امید میداد. امید به فردایی که دگر برای او نبود. و انگاه بود که جوهر سرنوشت نقطه ی اخر را به رسم لبخندش عاشقانه گذاشت . او برای اخرین بار از زندگی اجازه خواست و با آخرین نگاهش به معشوق دستانش شل شد درمیان دستان تنها تکیه گاه روز های سختی اش، چشمانش را بست تا واژه ی نبودن را سخت تر نکند و با اخرین تکه از وجود لب زد؛ دوستت دارم :)
آخرین قطره خونش چکید🩸
و آخر ، جوهر قلم او به پایان رسید..
بستگی به داستان داره. اما من یکی از متن های داستان هام رو میگم. کریس هرگز او را فراموش نکرد اما دگر چه فایده، او رفته بود و کریس را ناکام و مشتاق گذاشته بود.... اکنون از کارگر دست و پا چلفتی فقط این داستان باقی مانده بود که متاسفانه آن هم در حال تمام شدن است. [ صفحهی ی بعد ] هنوز دل نکنده ای؟ حق داری او هم نکرد...
چشمانم را بستم ، همه چیز برای بار دیگر در ذهنم زندگی کرد و اون چشم بستن من ، شد آخرین پلک زندگی من...🌌
و ناگهان تمام صداها قطع شدند همه ی آنهایی که تمام عمر میشنید ناگهان فهمید آن صداها هیچوقت بیرون سرش نبودند و با این فکر ؛بالاخره به سکوت خندید
این پایان بازیه....
اون نیامده بود که بماند ، اما من ساده بودم، خانه ای برای مسافر ساختم؛ رفتن همیشه با پا نیست؛ گاهی کسی میان نگاهت میماند و از دلت میرود.
چشم ها را بست. آنها پشت پلک های بسته اش بودند . بی آمدند جلوتر ... جلوتر ... صدای تهقبضه گلوله برخاست
و در آخر قلم از نوشتن شرح زندگانی آدمیان ملول گشت و دیگر تن آغشته به مرکب اش را بر صفحه کاغذ رها نکرد و انسان ها نامش را "پایان" گذاشتند
هعی آدم خوبی بود اما ، همین امروز ، درگذشت. خودت را ناراحت نکن سرنوشت همین است بچه جان همه ما روزی درمیگذریم یکی زودتر یکی دیرتر
و دیگر هیچ چیز اهمیتی نداشت
تمام کردن و بیخیال شدن نتوانستن است . چه روحی و چه جانی هردو منظور مر-★-گ چیزی را میرساند من هم دیگر نمیتوانم و کتاب زندگی ام را با نقطه ای دردناک تمام میکنم. - حوصله نداشتم فکر کنم برا همین یکم بی معنیه
او مانند روحی از جسم خارج شده به سوی خداوند برگشت و آرزوی آن دخترک به پایان رسید
«در آن لحظه وقتی صدای خنده ها از میان گوش ها گذشت و نگاه ها در آن میان چرخید، با صدای بهم خوردن لیوان ها آخرین خورشید غروب کرد.»
و داستان ما به پایان رسید):
او، در آغوش من چشمانش را بست و با لحنی غم انگیز گفت: به پایان رسید. دیگر یکدیگر را نخواهیم دید؛ مگر در بعد خوبی ها و مرد
پایان 😁💕
Game over
شب به پايان رسید، آسمان، تنهایی او را حس کرد... آنها، همه مردند...
وتا آخر عمر زندگی خوبی داشت
خوب مینویسم «دوستان بدون اینکه از تمام شد استفاده کنم قصه تمام شد 😂»
به پایان رسید..
چشمانم را بستم و انجا بود که همه چیز را فراموش کردم.
من میگم: نشد.....
من یه داستان نوشته بودم درباره یه دختر بود بعد توش نوشته بودم «شنیده ام که داری فصل ۲ کتابت را تمام میکنی بنویس که🥀بعد از تمام شدن این کتاب عمر رینا هم پایان یافت🥀»
و اینگونه بود که ........به نتیجه رسید
نمیدونم راستش خودم یه لفظی دارم که میگم این آخرشه یعنی همون تموم
پایان بسه دیگه ااااا دیگه نمیدونم🤔
به پایان رسید
و نهایتا بسته شد این کتاب هم ...
[ از یک جمله احساسی که برام معنایی شخصی داره و روی خواننده ام اثر میزاره و میتونه به یادش بمونه مینویسم ] ( مثلا در پایان داستانکم « دیوانه ؟ » که تو تستچی ازشگ پست ساختم نوشتم ) : کسی بود، که او را فرشته کوچولو صدا می کرد.
مردن>>
او پس آن، دیگر آن رویا را ندید، دیگر ز دوری( اینجا منظورم از دوری، دوری از یه آدم، یا خانه نیست)رنجی نکشید ، دیگر دیرینه اش را چه با احساسات ، و چه در بدنش ، فریاد نکشید ( یا احساس نکرد) زیرا رویایش ، به حقیقت پیوست....
چشمانش را بست..... و خود را به آغوش مرگ سپرد.....
و دیگر کسی نبود که پاسخی دهد
همه جیز مثل آب قطره قطره از دستم در رفت دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود و دیگر خودم را حس نمیکردم......خودم را هم از دست دادم....فقط برای بقیه ولی....... Kim o cho
امشب اولین شبی هست که دیگه پدربزرگم ندارم 😢🥲
به پایان رسید. مثلا ان روز تمام شد ان روز به پایان رسید
به پایان رسید این دفتر حکایت همچنان باقیست ✅️ دیگه چیزی برای گفتن نماند...برای ماندن در جهان داستان از اول کتاب دوباره شروع کن !✅️
به پایان رسید
خوشحالی...
و دیگر هیچوقت او را ندیدم حتی دیگر توی سرم هم با او صحبت نکردم فکر کنم واقعا دیگر او برای همیشه در ذهنم مرده است
و بالاخره پایان (خودم نویسنده ام)
finished
دیگه روز های خوب رفت .😓
لینک کوتاه
توجه!
محتوای ارائه شده در این سایت توسط کاربران تولید می شود و تستچی نقشی در تهیه محتوا ندارد بنابراین نمایش این محتوا به منزله تایید یا درستی آن نیست. مسئولیت محتوای درج شده بر عهده کاربر سازنده آن می باشد.
جمله اول
نقطه پایان داستان ما از همون اولم معلوم بود یکی بود و یکی نبود.
جمله دوم
و دوباره برای زجر و درد کشیدن عشق و هر چیز دیگری عاشق تو شدن را انتخاب میکنم زیرا هرچند دردناک است ولی شیرین است عشق من.
(آخه چرا باید مجبور باشم تو این سن کم انقدر عاشقت باشم؟)
اگر ظرفیت داشت مینوشتم:
و جوهر قلمی که با آن داستان تورا مینوشتم، خونم بود که تا آخرین قطرههایش را برایت صرف کردم.
اگه من تو مسابقه بودم مینوشتم
خیلی تأثیر گذار بود(میم)
و دیگر قلم نگریست به داستان آن نویسنده ، تنها توانست آخرین قطره اشکش را در آخر جمله بریزد ، در این لحظه نویسنده سکوت کرد و دیگر هیچ از آن داستان نگفت .
The end
وای چقدر زیباا😭
تازه اومدم امتیاز نداشتم ولی تولدت خیلی مبارککک
عیبی نداره مرسییییی😭🎀
🌷
طاقت نداشت.. دیگر نمیتوانست ادامه دهد دوست داشت نامه ای بنویسد اما قطره های اشکش گویای همه چیز بودند. قطره های اشکش صادقانه ترین حرف های دل بودند. آخرین اشک هایش را می ریخت مطمئنا دلتنگ اشک هایش میشد...
وای خیلی قشنگ بود😭
کاش شرکت میکردیییی😭😭
هعی کثیر
حوش و ظکاوت (حوش صیاه) فقط اونایی که نوشتن به پایان رسید☹خیلیبهمغزمفشاراومدتابنویسمبعدتونوشتیبهپایانرسید؟؟☹☹☹