اگه یه داستان غمگین مینوشتی اون داستان رو چطوری تموم میکردی؟ یا بهتره بگم آخرین جملهی اون کتاب رو چی مینوشتی؟ خوشحال میشم شرکت کنید و؛ منتظر جملات قشنگتون هستم:))))
| اتمام مسابقه | 1402/06/08 |
| ظرفیت مسابقه | 100 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | بدون مدال مسابقهتوسط سازنده مسابقه |
و در آخر با اینکه میدانستم او دیگر نیست و وجودش را حس نخواهم کرد باید به زندگی ادامه میدادم و خاطراتش را در تنها گنجینه ام حافظه ام نگه دارم . ایا میتوانم این تابوت متحرک را که قلبم در آن قرار دارد حمل کنم ؟ 🙃
"در نهایت حتی خدا هم سمت تاریکی بود؛ شاید چون محبوبترین فرشتهاش شیطان بود..."
اینگونه بود که فهمید دل شکننده تر از یک برگ نازک است اما دیگر تمام شده بود
این جمله واقعیه چون من واقعا ی کتاب مینویسم:) «زندگی من 360 هرروز میچرخه، تا وقتی بمیرم ادامه داره و گاهی تو غم ها و شادی ها همراهمه. حالا که میبینم، خوشحالم که دنیارو عادی ندیدم!»
به گمونم آخرین جمله ی یک کتاب غمگین باید این باشه :« و در آخر ... من هم م.ردم » برگرفته از : انیمه سینمایی مدفن کرم های شب تاب وای که چقدر اشک ریختم سر این انیمه 🥲💔
کویر قبلا یه جنگلی بوده که بارون گفته دوستت دارم :) فقط دل جنگلتو نشکون که بعد تو کویری بیشتر نیست :)
جمله ی آخرش «و این بود قصه ی تلخ دخترک قصه ما🖤🙂»
و آن دختری که با طبیعت و حیوانات حالش خوب بود و نمیتوانست احساساتش را بیان کند دوباره با داستان ها و افسانه خود تنهایی شد ولی ایندفعه خودش جزئی از داستان بود،یا بهتره بگم او افسانه بود 🐾🪐
زندگی رو تمنا میدی نه دیگران
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)