سلام من اومدم با سری جدید و اخرین مرحله از تستم ببخشید یکم دیر شد امیدوارم خوشتون بیاد کامنت یادتون نره?
توی همون لحظه رعد و برق ها شدید و شدیدتر میشد و انجلنا هی داشت نزدیک تر میشد ک ناگهان در باز شد و رابرت در رو باز کرده بود رابرت خونی بود و نمیتونست زیاد حرکت کنه رفتم پیشش و گفتم( چه اتفاقی افتاده؟ ) ک با من و من گفت( ف...فرار کنید از این....اینجا برید زوود) من گفتم( ا...اما ) ک گفت( بریید
ماریا گفت( امیلی لاتین ..... لاتین نیست) ک در همون لحظه صدای جیغ لاتین اومد همگی رفتیم به سمت در ک یهو در بسته شد در قفل شده بود رابرت هم نمیتونست بازش کن اخ خیلی خونی بود همه داشتیم از نگارانی میمیردیم ک رابرت یه چوب بهم داد و گفت( بشکنش )
در قدیمی بود و به همین خاطر با چند تا ضربه شکست وقتی وارد شدیم همه جا ساکت شد اروم ...اروم میرفتیم جلو ک....
ک ناگهان یه برگ جلوی پامون افتاد رابرت ک جلوتر از ما میرفت برگه رو برداشت و یه نگاه به هم انداختیم بعد بازش کرد توش نوشته بود( دلتون برام تنگ شده بود؟) و دوبارع صدای جیغ های لاتین اومد و
با عصبانیت رفتم بالا و از دیدن صحنه ی روبروم سر جام خشک شدم
همه چیز های داخل اتاق به هم ریخته شده بود شیشه ها شکسته بود و روی تمامی دیوار ها با خون نوشته بودن( جسی?)
و دوباره صدای جیغ دوباره داد زدم از جونمون چی میخوای چییی میخوای هیچ اتفاقی نیفتاد .....ماریا و رابرت هم اومدن و کنارم وایسادن خواستم دوباره داد بزنم و یهو روی دیوار روبه رومون با خون نوشته شد( یه روح میخواممم یه روححح) اروم اروم اشک ریختم ک ناگهان رابرت رفت و کنار پنجره ی ک ارتفاعش زیاد بودایستاد و گفت( من روحم رو به این روح شیطانی میدم....
ک گفتم ( ن...نه لطفا اینکارد نکن نههه) ک ناگهان
ک ناگهان توی تاریکی بلاخره اون روح شیطانی رو دیدم ک یه لباس سیاه بلند به تن داشت صورتش مثل گچ بود و دهنش گشاد بود و چشماش قرمز بود و یه لبخند شیطانی داشت میزد ک ناگهان یه چیزی از ذهمم گذشت ما اغلب اوقات به کلیسا میرفتیم و من از پدر( پدر نام یه جور مدیر کلیسا هست ک درباره ی اجنه و روح چیزای زیادی میدونه و در بعضی اوقات جن گیری هم انجام میده) از پدر شنیده بودم ک دانستن نام شیطان به ما قدرت میده در همون لحظه گفتم( من اسمت رو میدونم) و چشمای قرمزش رو گرد کردم و نگام کرد من ادامه دادم و گفتم( اره من اسمت رو میدونم اسمت جسی هست ارهههه اسمت جسییی هست) و اون هی داد میزد و من هی میگفتم و اون ذره ذره داشت ازش اتیش میبارید و چند تا کلمه ک از کلیسا یاد گرفته بودم رو هم گفتم ک ناگهان با اخرین دادش کاملا محو شد و بعد از محو شدنش با خوشحالی هم دیگرو بغل کردیم لاتین و انجلنا هم اومدن
الان سالها از اون اتفاق میگذره ما فردای اون شب از اونجا رفتیم و بخاطر کارم در کلیسا همه تحثین و تشویقم کردن با رابرت هم دوست شدیم البته بعد از چند سال باهم ازدواج کردیم......امیدوارم از این تست خوشتون اومده باشه برام کامنت کنید ک از کجاش بیشتر خوشتون اومد ممنون????
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
به شدت قشنگ هیجانی بود ولی حیف که کم بود به هر حال ممنون و خسته نباشی:)♡
خیلی قشنگ بود
ولی خیلی کم بود 😕
این داستان معرکه بود👏👏👏👏👏👏
ببین یک خورده بی حوصله نوشتی ولی افرین خوشم اومد .