🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞
مرینت :امروز پنجشنبه بود و حوصلم سر رفته بود بعد رفتم یکم هوا بخورم دیدم یه پیر مرد داشت میافتاد رفتم گرفتمش و بعد ازم تشکر کرد و رفت منم رفتم پارک بغل خونه اونجا الیا رو دیدم بهش سلام دادم و یکم با الیا حرف زدم و بعد رفتم خونه روی میز تحریرم یه جعبه بود بازش کردم یه موجود عجیب از توش اومد بیرون من هرچی داشتم بهش پرت کردم اون گفت نترس و همه چیرو برام توضیح داد «برای ادرین هم همین اتفاق افتاد فقط اون نترسید حوصله ندارم توضیح بدم😒😐»بعد یهو یکی شرور شد تبدیل شدم و رفتم دیدم یه پسر گربه ای اونجا هستش اومد و گفت سلام شما همون کسی هستید که کوامیم بهم گفت گفتم اره ولی الان باید شرورو شکست بدیم بعد این کارم کردیم و اون گربه از من پرسید اسمم چیه منم گفتم اااااااااا لیدی باگ گفت از آشنایی با شما خوشبختم من هم کت نوار هستم بعد از هم خداحافظی کردیم و رفتیم 🐞🐾......
ادرین:پلک میخوام راجب لیدی باگ بیشتر بدونم خیلی مهربونه و باهوش پلک:انگار عاشق شدی اره منم با حبه قند خیلی وقته دوستم ادرین:حبه قند!!!!؟پلک:اره کوامیه لیدی باگم ادرین:یعنی اگه تو کوامی لیدی باگو بشناسی اونم هویت لیدی باگو میدونه میتونی ازش بپرسی پلک: ببخشید ولی نمیشه تا زمانی که ارباب شرارت رو شکست بدین من ناامید شدم میخواستم زود تر بفهمم کیه ولی قانون این بود من کاری نمیتونستیم بکنم مرینت:آااااااها تیکییییییییییییییییییییییییییییی من خیلی حوصلم سر رفتهههههههههههههههه خداااااااااا خستهههههههههه شدددددممممم تیکی: مرینننننننننننننننننننننننت بسته چقدر قر میزنی که یهو یکی در زد.......
رفتم در و باز کنم الیا بود خیلی ذوق داشت اومد و گفت دختر نمیدونی چه خبر شده لیدی باگ محشره دیگه قهرمان های جدید داریم این عالیییییییییییییییییییییییه گفتم اره خیلی خوبه ولی مطمئنی که همیشه میتونن از پس ابر شرورا بر بیان«اینو با ناراحتی گفت»الیا گفت چت شده خوبی چیزی شده اگه چیزی شده میتونی به من بگی گفتم نه مرسی چیزی نشده «دروغ میگه» بعد با هم یکم وقت گذروندیم و الیا رفت منم خوابیدم......
منم یکم خوابیدم وقتی بیدار شدم ساعت ۶ بود تبدیل به لیدی باگ شدم و رفتم بیرون روی برج ایفل که بعد ۵ دقیقه کت اومد و گفت سلام بانوی من از این طرفا به چی فکر میکنی گفتم هیچی اومدم یه دور بخورم یه سوال داشتم تو تا حالا تو دوراهی موندی کت گفت اره برای چی گفتم چون من الان تو دوراهیم گفت چه دوراهی گفتم یکی رو دوست دارم ولی بهم اهمیت نمیده به نظرت برم دنبالش یا دست بکشم(عزیز دست بکش دیگه وا❤️ نظر شما چی همون ادرین و میگه)کت گفت اگه من جای تو بودم دنبالش میرفتم این الان من عاشق توعم ولی تو منو نمیبینی ولی تا آخرش باهاتم چون شاید یه روز اون اتفاق بیوفته«اون که شاید لیدی باگ عاشق کت شه» من کت و بغل کردم و گفتم ممنونم و گونشو بوسیدم «ولی عاشقش نبودم فقط به عنوان دوست » اونم منو بغل کرد و بعد ۵ دقیقه همو ول کردیم و با هم حرف زدیم و بعد رفتیم ادرین:وای پلک من واقعا عاشق لیدی باگم خیلی دوست دارم بفهمم پشت اون نقاب کیه اصلا اون کسی که دوسش داره امکان داره من باسم«تو حالت ادرین»و یهو خوابم برد.........
مرینت:ااااااااههههههههه تیکی چیکار کنم دارم دیوونه میشم تیکی :مرینت ارو باش مگه چی شده گفتم من ادرین و دوست دارم اما اون توجهی به من نداره ولی کت میگه که باید برم دنبالش الان چیکار کنم تیکی :برو سرتو بزن به دیوار «تیکی جدی میگی😐»مرینت:راست میگیا بهتره سرمو بزنم به دیوار شاید عقلم بیاد سر جاش«مرینت تو این دنیا از تو خنگ تر پیدا نمیشه😐😐»بعد رفتم سرمو زدم به دیوار ولی آنقدر محکم زدم بیهوش شدم وقتی باز کردم دیدم همونجا تو اتاقم ول افتادم روی زمین یعنی کسی واقعا نفهمید افتادم«راستی مامانو بابای مرینت رفتن چین»پاشدم رفتم پایین و یه چیزی خوردم به تیکی هم ماکارون دادم تا یهو یکی شرور شد من تبدیل شدم و رفتم.، دیدم یه ارتش آدم اکومایی دارن به برج ایفل حمله میکنن که گربه اومد و گفت الان چیکار کنیم خیلی زیادن و گفتم نمیدونم و از تلسم شانس استفاده کردم یه برگه که روش عکسه🦊🐝🐢🐍🐉بود دستم اومد منم رفتم پیش استاد فو معجزه گره🦊🐝🐢🐍🐉رو برداشتم و رفتم اژدها رو به کاگامی مارو به لوکا روباه رو به الیا لاک پشت رو به نینو و زنبور هم به کلویی دادم و رفتیم برای جنگ «تعداد سرورا ۱۴ نفر و با خود ارباب شرارت ۱۵ نفر بودند»ما ۷ تا شون رو شکست دادیم و فقط ۸ نفر مونده بودن بودن ما ۷ نفر رو هم شکست دادیم بعد نوبت به ارباب شرارت رسید.........
من و کت بهش حمله کردیم ولی اون عصاشو روی زمین زد و همه ی ما پرت شدیم اونور وقتی چشمام و باز کردم دیدم همه روی زمینن و به حالت خودشون برگشتن بعد به کت نگاه کردم اون ادرین بود خودمم به مرینت تبدیل شده بودم ارباب شرارت جلوی من ایستاده بود فقط یه چند متر اونور تر بود من با هزااااااار مصیبت پا شدم و طرف ارباب شرارت حرکت کردم همه به من نگاه میکردم ولی اهمیتی نمیدادم بعد رسیدم به ارباب شرارت بعد گوشواره هامو در آوردم و تو دستم گرفتم و به ارباب شرارت گفتم «با داد گفت»این چیزیه که میخوای پس برو بگیرش و بعد پرتشون کردم اونور و یهو پاهام سست شد و نشستم روی زمین بعد پاشدم و به اونور نگاه کردم همه داشتن با مصیبت بلند میشدم و ادرین جلوی همه ایستاده بود همه با ما امیدی به من نگاه میکردن من گفتم انتظار داشتیم چیکار کنم تنها کاری که از دستم بر مییومد این بود استاد فو اشتباه میکرد من لیاقت قهرمان بودن و ندارم به جایی که دنیا رو نجات بدم دارم دنیا رو نابود میکنم من نمیتونم از پس یه بچه بر بیام چه برسه به یه شهر بزرگ «اینارو با گریه گفت»من سریع دویدم و رفتم اما نمیدونستم کجا میرم فقط گریه میکردم که..........
خوب امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
این پارت یک بود❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
نظر فراموش نشه ❤️💋❤️💋❤️💋❤️💋❤️
ببخشید اگه کم بود و غلط املایی داشتم ❤️بای💗💗💗💗💗