اینم پارت ۱۱... امیدوارم لذت ببرید...نظرات از ۳۰ بیشتر باشه ها😉
رفتم تو یه کوچه و تبدیل به خودم شدم .... رفتم سمت خونه ادرین .... سریع در زدم و با یه سختی اومدم داخل...+ببخشید ادرین کجاست؟..ناتالی:باهاشون چی کار داری +ام خوب مدرسه نیومد و خانم بوستیه خواست ببینم کجا رفته...ناتالی:اون ۲۰ دقیقه پیش به سمت مدرسه حرکت کرد...+اوه ممنون خدانگهدار...اگه رفته پس چرا ندیدمش..داشتم دیوونه میشدم..هزار تا فکر و خیال تو سرم بود...داشتم کل شهر رو میگشتم...داشتم ناامید میشدم که یه لحظه احساس کردم ادرین رو دیدم..برگشتم دیدم....😨
دیدم ادرین داره میدود سمت مدرسه(خخخخ ترسیدینا😂)سریع رفتم دنبالش +ادرین ... ادرین..._اوه...مرینت...تو..چرا..مدرسه..نیستی(داره نفس نفس میزنه)+اومدم..دنبال..تو....بعد از اینکه یه نفسی تازه کردیم یه مشت زدم تو کلش.._اخ اخ مرینت چرا میزنی..+چرا نیومدی صبح؟میدونی من چقدر نگران شدم..چرا زنگ نزدی..چرا الان داری میای مدرسه..چرا ب.. همینجوری راه میرفتم و میگفتم _مرینت مرینت گوگل هم اگه اینجوری سرچ کنی نمیاره برات..خب ببین صبح من خواب موندم و از اونجایی که ناتالی تا ساعت ۱۰ مرخصی داشت من بیدار تشدم بعد هم که بیدار شدم تو داشتی کفشدوزک معجزه اسا رو مینداختی و الانم من دارم میرم مدرسه
+دیگه تکرار نشه ها😂_باشه😍...+وای مدرسهههههه ...... دویدیم سمت مدرسه و وارد کلاس شدیم+ب..بخشید..خانم..بوستیه..بوسته:اشکال نداره بچه ها میتونید برید.._چییی؟کلاس تموم شد؟؟..الیا:یه نگاه به ساعت بکنید بد نیستا..منو ادرین قشنگ ضایع شدیم...بعد داشتم میرفتیم خونه که ادررین گفت کلاس شمشیر بازی داره و منم اومدم خونه
به مامان بابام سلام کردم ...داشتن شام درست میکردن..منم رفتم اتاقمو مرتب کردم...یهو یه فکری به سرم زد...😆😆😆...خیلی خوب بود..زنگ زدم به الیا و کلویی و نقشمو گفتم...ساعت نزدیکای ۷ بود...دینگ دینگ ....ادرین اومده بود...سریع موهامو درست کردم و رفتم پایین...در و باز کردم و سلام کردم...ادرین اومد داخل و مامانم با کلی شرینی اومد استقبال..+ادرین میخوای بریم تو اتاق؟.._اره بیا بریم..سابین:بچه ها شیرینی اوردم..+میبریم بالا مامان... شیرینی هارو گرفتم و برم تو اتاق
شیرینی رو گذاشتم رو میزو ادرین اومد داخل..برگشت و در رو بستم ......وقتی برگشتم دیدم ادرین نصف شیرینی ها توی دهنشه و ده تا هم دست گرفته عین این بچه ها😐+ادرین اینا همش برای تو هستن عجله نکن خفه میشی میمونی رو دستم.._نترس..من..شیرینی..رو..خیلی..دوست...دارم..+ادرین زا دهن پر حرف نزن..._ب..اش..ه......اخیش..+نمیدونستم انقدر شیرینی دوست داری.._اره خیلی دوست دارم..+الان دیگه میتونی شام بخوری؟.._اره اونم چه جورم..+شکمو..سابین:بچه ها بیاین شام....+بیا بریم فقط اروم بخور باشه؟.._عمرا..+اوفففف...رفتیم پایین و شام خوردیم و ادرین رفت...الان وقت نقشمون بود..هاهاها😈😂
زنگ زدن به الیا و کلویی و هماهنگ کردیم😂....نقشه از این قراره--->قراره بریم بالای پشت بوم هتل بابای کلویی و زنگ بزنیم به لوکا و ادرین و نینو بگیم که ما دزدیده شدیم ... و خلاصه زهر ترکشون کنیم....رفتم بالای پشت بوم و دیدم الیا و کلویی یه چادر زدن و یه دوبین شکاری هم برداشتن😂با کلی خوراکی چایی که داخل چادره..هواهم سرده و کلی پتو اوردن..الان وقت اجراست..+اماده اید..اونا:بلهههههه...+عنلیات سرکاری شروع میشود 😂😂و خندیدیم...+الیا برنامه امادست؟..الیا:اره...کلویی:سیمکارت ناشناسم موجوده...+پس بزنید بریم...گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به ادرین..._بله..با برنامه تغییر صدا الیا تغییر صدا دادم..+اقای ادرین اگراست؟.._بله بفرمایید..+ما مرینت یعنی دوست دخترت رو گرفتیم اگه میخوای زنده بمونه سریع به این ادرس بیا.._چ.چیییی..اگه یکتار موش کم بشه من میدونم به شما..باهاش چی کار دارید..ادرس بده..+حرف نباشه .. بیا بالای هتل پاریس..اونجا همه چیز معلوم میشه اقای اگراست..گوشی رو قطع کردیم و زدین زیر خنده..و همین کار رو با نینو و لوکا هم کردیم طوری که باهم برسند ..اما به دوکا گفتیم که از در پشتی بیاد و به نینو گفتیم از در اشپزخونه بیاد طوری که درم در هم دیگه روببینند😂😂😂
الیا داشت با دوربین شکاری میدید ادرین کی میاد و کلویی هم به خدمت کارش گفته بود هر وقت لوکا اومد بگه .... نینو همبه امید خدا بود..الیا:بچه ها ادرین اومد..کلویی:ژانکلوک هم میگه لوکا الان اومد داخل..+نینو هم حتما رسیده..برید پشت در قایم شید....رقتیم و قایم شدیم ...یهو ادرین و لوکا و نینو با موهای پریشون و رنگ پریده وارد شدند😂..و هرکدوم اسممون رو با داد صدا زدند..با علامت من همه اومدن بیرون و گفتیم پپپقققق...حسابی مایوس و گیج شده بودند و طبق برنامه ریزی الیا با دوربین ازشون عکس گرفت😂😂😂
بعد یه مدت به خودشون اومدن...._مرینت این چه کاری بود دیوونه..+تلافی کار تو...لوکا:خب به ما چه ...زهر ترکمون کردید که..کلویی:ولی بدم نشدا..خیلی خوب ضایع شدید..الیا:راست میگه عکسه رو ببینید😂...با دیدن هکسشون ازخنده روده بار شدن...بعد رفتیم تو چارد و چون پتو کم بود دوتا دوتا پتو دور گرفتیم..من و ادرین...الیا و نینو...لوکا و کلویی...بعد هم چایی خوردیم تا ۵ صبح بیدار بودیم خوش گذروندیم...بعد هم رفتیم خونه...
از زبان گابریل:ناتالی..ناتالی:بله قربان .... گابریل:وقت انجام نقشمونه..ناتالی:چه نقشه ای قربان...بعدا برات توضیح میدم الان برو و به اادرین سر بزن😈
میدونم یکم کم بود .... معذرت میخوام...نظرات از ۳۰ بیشتر باشه💕 تا پارت بعد خدانگهدار😚