خب خب اینم پارت هفتم و اینکه کم کم امتحان هام داره شروع میشه پس وقت کم دارم
این داستان : دیگه کسی به نام دیپر و میبل وجود نداره
یهو بیل یه بشکن زد و چشمای دیپر از حالت عسلی تبدیل شد به رنگ آبی و لباساش هم تغیر کرد بیل:وای چقدر خوب چرا زود تر اینکار رو نکردم خب راه بیوفت با من بیا دیپر دیپر:چشم ارباب ( نویسنده : ارباب درد😡😐 ) بیل:صدام کن ارباب بیل ( نویسنده : چشم حتمی مثلث از خود رازی😡 ) دیپر : چشم ارباب بیل بیل :حالا شد از زبان میبل:رفتم بیرون دنبال دیپر همه جا رو گشتم فقط یه جا مونده بود رفتم اونجا رو دیدم یهو دیپر رو دیدم که رو به روی بیله و چشماش ابیه و لباساش تغیر کرده داد زدم دیپر نههههههه چه بلایی بیل سرت اورده؟ بیل:بهش حمله کن دیپر دیپر:چشم ارباب بیل ( نویسنده : ما رو کشتی با ارباب گفتنت😧😥 )
دیپر به میبل حمله کرد و میبل جا خالی میداد میبل:دیپر چت شده؟ بیل با تو چیکار کرده؟ چرا به من حمله میکنی؟ دیپر:به جای سوال کردن از ارباب بیل پیروی کن میبل:ارباب بیل ولی دیپر دستام رو گرفت و پرتم کرد و افتادم رو زمین بیل هم دستام رو با زنجیر بست میبل:والدرز فرار کن برو پیش بقیه بیل:دیپر اون خوک خیکی رو بگیر تا بدبخت نشدیم دیپر:چشم ارباب بیل و رفت دنبالش بیل:خب خب ستاره ی دنباله دار ما اینجاست میبل:چی بلایی سر دیپر اوردی؟ با من چیکار داری؟ میخوای با من و دیپر چیکار کنی؟ هدفت از این کار چیه؟ بیل:بیل قرمز میشه و میگه ساکت اینجا تنها کسی که سوال میپرسه منم دروازه کجاست؟ میبل :نمیگم
بیل : اگه نگی سر نوشتت مثل برادرت میشه میبل:هر کار بکنی نمیگم بیل:باشه بعد سنجاق سینه رو زد به میبل و میبل چشماش آبی شد بیل:خب خیلی سرنوشتت هم بد نیست فورد رو برام بیار میبل:شما میتونین به جای فورد از دیپر استفاده کنین بیل:اوه راست میگی کلید بیرون رفتن از آبشار جاذبه دیپر هستش خب به زودی پیداش میشه یهو دیدم اومد سمتم بیل:خوکه چی شد دیپر:در رفت ولی هیچ کاری نمیتونه بکنه بیل:خودمم میدونم حالا راه بیوفتین سمت قلعه دیپر و میبل:چشم ارباب بیل بیل:فکر کن، این دفعه موفق میشم😈😈😈
از زبان فورد :دیدم والدرز سریع از در اومد تو و رفت پیش ریل و هی سرو صدا میکرد ریل:چی شده خوک جان بعد یه بشکن زد و والدرز تبدیل به انسان شد والدرز : بیل دیپر و میبل رو گرفته و تحت کنترل داره اون ها رو ویل:وای بدبخت شدیم ریل:با اون سنجاق سینه ها؟ والدرز :اره ریل:خب ممنون والدرز والدرز :لطفا من رو آیشپین صدا کن ریل :باشه فورد:حالا چیکار کنیم؟ ریل:تنها یه راه داریم خودمون رو تسلیم بیل کنیم بقیه:دیوونه شدی ریل:من خودم رو میفروشم به بیل اون هم دیپر و میبل رو آزاد میکنم ویل:ریل خودت میدونی بیل چه نامردیه
ریل : اره ولی چاره ی دیگه ای نداریم ویل:اره تنها چیزی که مهمه پنهان کردن جورنال هاست ریل:موافقم ویل:پس ما باید جلد ها رو پنهان کنیم ریل:آیشپین تو جلد سوم رو بگیر و اون رو ببر به کالیفرنیا و یه جا پنهان کن ایشپین:باشه و بعد رفت ویل: فورد تو جلد دوم رو یه جا پنهان کن که عقل بیل هم بهش نرسه ریل:منم میرم به دنیای سایه ها و جلد اول رو قایم میکنم ویل:صبر کن ریل لطفا نرو خودت رو تسلیم بیل کن ریل:باشه و رفت ویل:میدانم چی تو سرته ریل
از زبان ریل رفتم کتاب رو در قلب دنیای سایه ها گذاشتم و تنها چیزی که به ذهنم میرسید تسلیم شدن بود ولی من نباید کم بیارم ولی من دلم برا دیپر و میبل تنگ شده بود از زبان بیل:خب خب دیپر اوضاع چطوره دیپر:ارباب نمیتونم بدون جورنال ها دروازه رو باز کنم بیل : ولی یه راه دیگه هم داره یادت نیست دیپر:نه بیل:رفتم بیرون پیش کیل و گفتم چرا دیپر چیزی یادش نمیاد کیل:چون سنجاق سینه ها نفرین شدن بیل:چطور باید نفرین رو برداریم ؟
کیل:باید ورد خودت رو برداری بیل:دیوونه ای این همه زحمت کشیدم بعد خودم خرابش کنم؟ چه حرفا کیل:گفتم بعدشم خودت خواستی به من چه بیل قرمز میشه و میگه به توچه ؟ به توچه ؟ تو مگی نمیخواستی دنیا رو فطح کنی مگه نمیخواستی؟ کیل:اروم باش شاید یه راه حل وجود داشته باشم بیل :چه راه حلی؟ کیل :نمیدونم سعی میکنم ولی دیپر حافظه ی دشمن بودن با تو هم شاید یادش بیاد بیل:هر کار میکنی فقط راز خارج شدن از اینجا رو به یادش بیار
کیل :باشه بعد یهو یه فرکانس از ریل اومد به ذهن بیل ریل:من تسلیمم بیل:خب بیا تو قلعه ریل:در عوض دیپر و میبل رو آزاد کن بیل:باشه و بعد فرکانس قطع شد بیل:دیپر و میبل یه قفس اماده کنید دیپر و میبل:چشم ارباب بیل بیل:چه ارباب خوبی هستم من (معلومه خیلی )
از زبان ریل رفتم تو قلعه داشتم میرفتم پیش میبل و دیپر یهو پام به یه چیزی گیر کرد و افتادم تو قفس ریل:بیل خیلی نا مردی دیپر و میبل:در مورد ارباب بیل اینجور حرف نزن بیل :ساکت خب نظرت عوض شد ریل:دیوونه ای گفتم دیپر و میبل رو به حالت اول برگردون من هم به حرفت گوش میدم بیل:نمیشه به جای این یه در خواست دیگه داشته باشی؟ ریل :یدونه دارم بیل :چی ریل:زیپ اون دهنتو ببندی
بیل : ساکت شو و بعد با اصبانیت رفت میبل هم یه چشم غره کرد و رفت دیپر هم اومد پیشم و گفت نا فرمانی از ارباب باعث پشیمونی میشه ریل:خیانت به خانواده هم هیچ سودی نداره ولی دیپر گوش نداد و رفت
از زبان بیل:کیل چیکار کنم که ریل به حرفم گوش بده؟ کیل: یه چیزی به سرم زد بیل :چی کیل:میتونیم ریل رو با استفاده از..........
خب این پارت تمام شد حالا یه سوال ابنکه به نظرت یه داستان دیگه بسازم؟ تو کامنت بگو و اینکه امتحان هام داره شروع میشه پس زیاد وقت ندارم برو صفحه بعدی👈
و اینکه اگر دوست داشتی ماه تولدت رو تو کامنت بگو اگه همه گفتم من هم میگم حالا برو سراغ آنچه خواهید خواند☺😊👈
آنچه خواهید خواند:ریل:تو رو خدا این کار رو نکن هر چی بگی گوش میدم بیل:میخوام از این به بعد ارباب صدام کنی ویل:ریل چرا اینکار رو کردی فورد:دیگه امیدی نیست