سلام من با یک حرکت جدید اومدم تو تستچی این داستان من درباره میراکسی میراکسی ها منتظر نظرم
از زبان مرینت 👈وای تیکی باز دیرم شد حالا چی کتر کنم. سریع وسایلم و ریختم تو کیفم و رفتم پایین سلام مامان سلام بابا من وقت صبحونه ندارم دوستتون ترم خداحافظ مامان و بابا یک نگاه پرتعجب به هم انداختن 🤔😵😯
از خونه زدم بیرون میدویدم سمت مدرسه که تو راه لوکارو دیدم سلام لوکا سلام مرینت میخوای برسونمت وای ممنونم لوکا دیرم شده لوکا منو تا مدرسه رسوند با دوچرخه منم تشکر کردم و رفتک سمت مدرسه (ای گمهراها منتظر بوس بودید) رفتم تو الحمدلله خانم بوستیه هنوز نرسیده بود رفتم نشستم پیش الیا گفتم الیا خانم بوستیه چرا نیومده الیا گفت نمیدونم مرینت دیروزم دیر اومد اما امروز حتی از تو هم دیر تر میاد مگه ممکنه زدم به بازوی الیا و گفتم اهای فهمیدم متلک انداختی ها
الیا شروع کرد به خندیدن ادرین و نینو هم زدن زیر خنده سرخ شدم و گفتم اهای شما سه تا بس کنید دیگه و سرم و برگردوندم 🤨 هنوز داشتن میخندیدن که یک هو اقای مدیر داخل کلاس شد خنده اون صدا تموم شد و اقای مدیر وسط کلاس ایستاد
از زبان ادرین 👈داشتیم به حرف الیا میخندیدیم که اقای مدیر وارد شد همه ساکت شدیم همه کلاس در سکوت بود اقای مدیر گفت :بچه ها ایین زنگ کلاس ندارید ولی تو کلاس بمونید و بیسر و صدا باشید زنگ بعدی همه بیاید توی دفتر شنیدید چی گفتم همه کفتند بله اما معلوم بود همه تعجب کردند
اقای مدیر که بیرون رفت همه بچه ها بابقل دستی هاشون مشغول صحبت شدن من و نینو هم برگشتیم سر میز الیا و مرینت که چشمم افتاد به چشمای مرینت هر موقع چشماش رو میدیدم یاد چشمای یکی میافتادم اما نمیدونستم کی عاشق رنگ چشماش بودم الیا گفت ببینم من درست شنیدم مطمئنم که داره یک اتفاقایی میفته مرینت گفت منم حدس میزنم جیزی شده باشه خانم بوستیه سر کلاس نیومد و اقای مدیر این زنگ و استراحت داد 😶😶🤨🤨
از زبون مرینت👈دیگه وقتی با ادرین حرف میزدم لکنت نداشتم و از این حالتم خیلی خوشم میومد ادرین گفت درسته یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست تا اخر زنگ باهم در باره این ماجرا حرف زدیم زنگ تفریح رفتیم تو حیاط میدونستم که این زنگ باید بریم دفتر و بلخره زنگ خورد همه بچه ها جولیکا و نینو و ادرین و الیا و... رفتیم دفتر مدیر وارد که شدیم اتاق پر صندلی بود اقای مدیر گفت بشینید بچه ها باید یک موضوعی رو باهاتون در میون بزارم
نشستیم اقای مدیر شروع کرد میدونم همتون خیلی خانم بوستیه رو دوست داشتین و اونم شما رو خیلی دوست داشت اما باید بگم متاسفانه خانم بوستیه حالشون بد شد و برای عمل به یک کشور دیگه رفتن و استعفا دادند و به جای ایشون یک معلم دیگه قراره بیاد سرکلاستون یک دفعه رز زد زیر گریه و جولیکا ارومش کرد من و الیا داشتیم خودمون و نگه میداشتیم اما همه دخترا زدن زیر گریه و ماهم بغزمون ترکید 😭😭😭😭😭
از زبون ادرین 👈همه دخترا زدند زیر گریه اما ما باید خودمون و نگه میداشتیم همه ی دخترا گریه کنان رفتند سر کلاس (از زبون راوی :البته کلویی جزو دخترا نیست از نظر من اون ارباب شرارت 😈) نشستیم سر کلاس تا زنگ خونه رو زدن و رفتیم خونه
از زبون مرینت 👈تو خونه اصلا حالم خوب نبود روی تخت نشسته بودم و داشتم به خانم بوستیه فکر میکردم که مامانم گفت مرینت برات یک نامه اومده رفتم پایین و گفتم ممنون مامان و رفتم تو اتاقم پشت نامه نوشته بود از طرف ادرین اگرست
امیدواذم لذت برده باشید حتما نظر بدید ممنونم 💞💞💞💞💞❄️❄️❄️❄️❄️