تو قسمت قبل گفتیم که مرینت و آدرین هویت هم رو فهمیدن و حالا قراره برن که ارباب شرارت رو شکست بدن و البته کلی اتفاق جالب هم قراره بی افته ?
وقتی نینو به آلیا اون حرف رو زد آلیا از? به?و?و?و? و? تبدیل شد و بعد شرور شد? من به پیشی گفتم : مبارزه کن تا من بیام! پیشی: بله مر،،، من:? پیشی: بانوی من? من رفتم پیش استاد فو و معجزه گر های: روباه،مار،زنبور،اسب و گوزن رو برداشتم و به ترتیب به:لایلا،لوکا،کلویی،مکس و فیلیکس دادم(آخه فقط فیلیکس برام مونده بود گرچه می دونم اون خیلی حال به هم زنه) از ۷ طرف اونو احاطه کردیم تا بانیکس اومد و من:روباه ، اسب ، مار مشغولش کنین! ویز ویزی تو هم با من بیا پیشی از بالا گوزن منتظر ارباب شرارت باش ! و همه وارد عمل شدیم تا اینکه نوبت...
زنبور: نیش??? و آلیا رو فلج کردیم (??) و نقشه مون گرفت ! من: همه به جز پیشی و مار و زنبور برن سراغ مردم تا جلوی آکوما های شرور قرمز رو بگیرن ?? و نوبت جنگ ...
من گفتم بچه ها باید یکم نقش بازی کنین طوری که اون فکر کنه ضعیف شدین بعد تو ویز ویز خانم باید اون از بالا فلج کنی تا ما آکوما رو بگیریم اگه نشد باید از تو مار کمک بگیریم هر چند بار که نیاز شد! و ما شروع کردیم ۱۲۹۰۰۰ بار مجبور شدیم دوباره شروع کنیم تا بار ۱۲۹۰۰۱ بالاخره شد: من گذاشتم اون به گوشوارم نزدیک شه و یکیش رو در بیاره و اون که تازه داشت طعم پیروزی رو می چشید فلج شد(واقعا تقریبا بیهوش بودم) و گربه آکوماش رو کند و من خنساش کردم . اون اون اون اون گابریل آگراست بود تنها کاری تونستم برای پیشی بکنم این بود که جلوش رو بگیرم تا به پدرش حمله نکنه
بهش گفتم : پیشی سعی کن آروم باشی تو می تونی اون اون اون و دیگه نتونستم هیچی بگم و گریم گرفت ?? همه تعجب کرده بودن که چرا ابر قهرمانای شهرشون به جای شادی کردن چنین عکسالعملی نشون دادن . من و میشی رفتیم یه گوشه به خودمون تبدیل شدیم و من گریه نی کردم اون گریه می کرد من گریه می کردم اون گریه می کرد????? آدرین نمی خواست باور کنه که کسی که این همه مدت به خاطر شکست دادنش جونشو به بازی گرفته پدرش بوده?...
بعد از یک ساعت بهش گفتم : آدرین ببین الان که اون هیچی از کاراش یادش نمی یاد ناتالی هم که پشیمونه مادر توهم که برنگشت پس دیگه بیخیال ? آدرین : مادرم؟؟؟ من:اِاِاِاِاِاِاِ خب آره فرصت نشد بهت بگم اون می خواست مادر تو رو برگردونه و ،،، آدرین : چرا؟؟ من که دیگه مادرم رو داشتم فراموش می کردم! به جای این کارا می تونست دوباره ازدواج کنه یا کاری کنه که ما مامانو فراموش کنیم ! من: آره آدرین اون می تونست این کار رو بکنه اما خب از داست دادنه یک نفر همیشه اتفاق غمگین کننده ای هست مهم اینه که ما قوی باشیم و بتونیم با غم مبارزه کنیم! آدرین : مرینت الان اینو از کجات در آوردی،?(خداییش تاحالا اینقدر حرف تاثیر گذاری از زبونش نشنیده بودم) من:...
آدرین: ممنونم? منم سرمو گذاشتم رو شونش و با هم به غروب آفتاب نگاه کردیم،،، هوا تاریک شد یهو آدرین گفت : به نظرت نباید معجزه گر طاووس و معجزه گر پدرم رو به استاد فو بدیم؟؟ من: اِاِاِاِاِاِ چراااا! بلند شدیم رفتیم پیش استاد فو : اون لبخند زد و گفت : هنوز بقیه ی معجزه گر ها رو پس نگرفتین؟؟ ما گفتیم: واییی نه الان می ریم! و تبدیل شدیم و رفتیم همه رو پس گرفتیم از همه بخصوص کلویی یه تشکر جانانه کردیم? خواستم برم خونه که آدرین گفت: مرینت می شههه،،، من : ؟؟؟ آدرین : آخه نمی خوام با پدرم چش تو چش شم? من : البته که می شه!! و رفتیم...
رسیدیم دم در خونه و من وارد شدم و آدرین پشت سرم آدرین: خونتون اینجاست؟؟ من:نه اینجا مغازه است خونمون طبقه بالاست!? از پله ها رفتیم بالا و اون من: مامان مهمون داریم مامان: آلیا؟ من : نه مامان: لوکا؟؟ من : نه مامانم از آشپز خونه اومد بیرون و با دیدن آدرین: واییییییییی آددر رر یننن آااگگ رااسستت؟؟ من: ? آدرین:? مامان ددباره حالت طبیعی به خودش گرفت و گفت: خوش اوندی۶ عزیزم? آدرین:ممنون? من : بیا بریم بالا! آدرین :بالا؟؟ من هیچی نگفتم فقط دستشو کشیدم و بردم تو اتاقم. تیکی اومد بیرون و گفت : آفرین مرینت ! اِاِاِ سلام آدرین! آدرین : سلام تیکی?? یهو...
گفت : آدرین من گوشنمه? آدرین: اهم? پلگ: اِاِاِاِ سلام مرینت ?? سلام تیکی?? تیکی :?سلام? من : تیکییی؟؟ تیکی:سلام? آدرین:ضاهرا این دوتا از دیدن هم خیلی خوشحال نشدن? من :بالاخره باید یه جوری باهم کنار بیان??♀️ آدرین?راستی مرینت به یه چیزی دقت کردی؟؟ من:؟ آدرین:اینکه من بعد از فهمیدن هویت تو جا نخوردم من: خب آره! آدرین: چرا این طوری شد؟؟ من : چون که جنابعالی تو موزه تقریبا بو بردین? آدرین: راست می گی و یه سوال دیگه: چرا الان اینقد ما ریلکسیم؟؟ الان بزرگترین ابر شرور دنیا شکست خورده و من الان اومدم خونه شما و ،،، من: خب می دونی بانیکس به من اینا رو البته به جز قسمت اینکه تو میای خونه ما برام گفته بود??♀️ آدرین : بسیار خوب! راسای مرینت اون کاغذ رو خوندی من: بله آدرین:خب؟؟...
اونم منو بغل کرد و گفت : مرینت من،،، من: منم دوست دارم?? آدرین: از کجا فهمیدی ؟؟ من:از اون نگاهای گربه سیاهیت کردی!?? آدرین: واقعا؟؟ من: مهم نیست حالا می خوای این پایین بخوابی یا اون بالا؟؟ آدرین: بالا؟؟ من دستشو گرفتم بردمش طبقه بالا و گفتم :من اینجا می خوابم! آدرین اولش یکم فکر کرد بعد سرخ شد بعد گفت: میشه منم؟؟ منم قرمز شدم و گفتم: باشه ♥️♥️
برای آدرین کنار تختم دشک پهن کردم و اینقد خسته بودیم که مثل جنازه( بلا تشبیح?) افتادیم رو دشک ها آدرین: مرینت به نظرت ارباب شرارت به این راحتی شکست می خوره؟ من:اگه کس دیگه ای معجزه گر هارو پیدا نکنه فکر نکنم دیگه کسی شرور شه و خوابیدیم (ادامه از زبان مامان مرینت) رفتم برای شام صداشون کنم دیدم خوابیدن و دست همو گرفتن به تام گفتم : خب؟؟ تام: فکر می کنم دیگه اشکالی نداشته باشد ?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
یک سوال چقدر طول میکشه تا یک داستان را برسی کنند