سیلام... پارت خفن آوردم😎بریم سراغششششش💜
ادامه داستان از زبان *ا/ت*(من):هنوز به فکر حرفایی بودم که جِینی زد... اوه خدا... جِینی:ببینم *ا/ت*...😕. من:چیه باز؟. جِینی:تو جیمین رو دوست داری؟. یهو زبونم پیچید و نفهمیدم چی گفتم وگفتم:آره. جِینی:چی😶؟. یهو از جام پریدم و روبه جِینی گفتم:نه نه... منظورم یه چیز دیگه بود زبونم گیر کرد... . جِینی:خب دیوونه وقتی اسمش میاد زبونت گیر میکنه اختیارت از دستت خارج میشه دوستش داری دیگه چرا انقدر از گفتنش هراس داری😊؟. یه نگاه انداختم دیدم هیچکی تو چادرمون نیست... سرمو انداختم پایین و رفتم سراغ پوست دستم و گفتم:نمیدونم😞حس میکنم شاید حس غلطیه. جِینی:خب جیمین چه رفتار هایی داشته که یه همچین حسی داری مقایسه شون کن ببین اون رفتار ارزش عاشق شدنو داره... بعدشم ممکنه حتی به رفتار نباشه عشق که رفتار و اینا نمیشناسه فقط خود طرف مقابلو میشناسه😊.
من:نمیدونم... . جِینی:من میرم بیرون یکم با خودت تنها باشی شاید بیشتر بتونی کمک کنی به خودت☺. من:ممنون. جِینی که رفت بیرون خودمو از پشت انداختم رو زمین و دراز کشیدم و تو افکارم غرق شدم😩... جیمین وقتی پیشم بود مطمئن بودم هیچکی نمیتونه مسخره م کنه سر به سرم بزاره یا اذیتم کنه... اولین کسی بود که وقتی میخندید با خنده ش گل خنده رو لب منم شکوفه میداد... راز دار بود... واسه ی کمک کردن به من حتی حاضر شد همه ی چیزهایی که از من میدونه رو فراموش کنه... و... و از همه مهم تر اینکه هروقت جیمین رو میدیدم قلبم یه حسی داشت که انگار حیرونش میشدم❣ شاید... یهو قلبم رو گرفتم و گفتم:میخوام غروری که باعث شده نتونم این حرف رو به زبون بیارم رو بندازم تو سطل زباله و بگم که شاید واقعا من عاشق جیمین شدم💜 اما اونم دوستم داره؟ اگه اون نسبت بهم حسی نداشته باشه چی😞؟
همینجوری تو افکار مغزم چرخ چرخ میزدم که یکی از بچه ها اومد تو چادر و گفت:*ا/ت* میخوایم مسابقه بزاریم پاشو بیا😊 نه هم نیار چون میخوایم همه باهم بازی کنیم😅. یه جوری گفت نه نیار منم دیگه هیچی نگفتم و پا شدم رفتم بیرون... مسابقه دو بود🏃... گروه اول مسابقه دادن جونگ اوم برنده شد... گروه دوم جِینی... گروه سوم گروه ما بود رفتیم و روی خط شروع وایسادیم همین که سوت زده شد همه شروع به دویدن کردیم🏃 که یهو پام به یه چیزی گیر کرد و خوردم زمین😶... همه بچه ها بخاطر من از حرکت وایسادن و دورم حلقه زدن... ادامه داستان از زبان جیمین: داشتیم بازی رو تماشا میکردیم نوبت گروهی بود که *ا/ت* توش بود... سوت که زده شد همه دویدن🏃داشتن به خط پایان نزدیک میشدن که *ا/ت* خورد زمین همه بچه ها حلقه زدن دورش
هیچ دیدی از *ا/ت* نداشتم... اعصابم ریخت بهم نوار کنار زمین رو که بخاطر اینکه زمین مسابقه رو از بچه هایی که تماشا میکردند فاصله بدن کنار زدم و با سرعت رفتم سمت *ا/ت* ، *ا/ت*رو زمین نشسته بود و پاشو گرفته بود... من(جیمین):خوبی؟ 😶. هیچی نگفت...جِینی هم کم کم اومد و دوتایی دست *ا/ت* رو گفتیم و بردیمش بیرون زمین و نشست روی یه صندلی جِینی هم از استادمون چندتا چسب زخم گرفت و زد روی زخم های روی پاش... بچه ها کم کم رفتن سراغ مسابقه شون🚶... جِینی هم که مطمئن شد *ا/ت*دیگه حالش خوبه رفت یهو *ا/ت* از جاش بلند شد و رفت سوالی ازش نپرسیدم گفتم حتما یه کار شخصی داره میخواد بره یه وسیله ای برای خودش بیاره... که دیدم نه داره میره سمت یه تخته سنگ بزرگ متعجب به مسیر رفتنش نگاه میکردم😐... پا شدمو رفتم دنبالش... که یکی صدام زد:جیمین نمیای مسابقه این گروه نوبت توعه... .من(جیمین):نه شما بازی کنین... .
ادامه داستان از زبان *ا/ت*(من): رفتم سمت یه تخته سنگ بزرگ خیلی اعصابم خورد بود اخه چرا باید زمین میخوردم چرا باید دوباره آبروم جلوی جیمین میرفت... اَه... رفتم پشت تخته سنگ و نشستم و پاهامو بغل کردم...گفتم: کاش جیمین اون لحظه اونجا نبود امروز که سر اون حالت تهوع کوفتی اونجوری آبروم رفت جلوش اینم از الان واقعا لعنت به این زندگی. که یه صدای آشنایی گفت:واقعا که یکدفعه بگو جیمین بره بمیره دیگه😅... . برگشتم دیدم جیمین با یه لبخند بالای سرم وایساده... من:ت... تو اینجا چیکار میکنی؟. جیمین:اینو من باید بپرسما😅. من:برو اینجا واینسا... . جیمین:چرا اونوقت😐؟. من:نمیدونم... . بعد بلند شدم و از اونجا رفتم جیمین داشت میومد دنبالم که گفتم:دنبالم نیا... . جیمین:تا نفهمم چیشده نمیتونی بگی نیا دنبالم😑. به راهم ادامه دادم تا به دریاچه رسیدم به دریاچه زل زدم که یهو دوباره جیمین کنارم سبز شد... من:مگه نگفتم نیا. جیمین:منم گفتم نمیتونی بگی نیا دنبالم خب بگو چی شده؟.
من:خب جیمین درک کن یکم😩،من ازت خجالت میکشم دیگه اون از ظهر این از الان اصلا چرا انقدر کمکم میکنی؟. یهو جیمین جوش آورد و با عصبانیت😤 تند تندگفت: واقعا که *ا/ت*چرا یه جوری رفتار میکنی انگار من غریبه م چیه جلوی جِینی که کمکت میکنه خجالت نمیکشی اما جلوی من میکشی یدفعه بگو اصلا خوشت از ریختم نمیاد که حداقل بدونم عشقم یه طرفه ست میدونی چیه تو عادت داری همه رو عاشق خودت کنی بعد ولشون کنی به حال خودشون یکی مثل من بدبخت... . از تعجب داشتم شاخ در میاوردم😶 گفتم: عش...عشقت چیه؟یه...؟. جیمین به خودش اومد و با حالت گیجی گفت: عشق؟ چی؟...😶 . بعد تازه خودش فهمید چی گفته یه چندتا پلک پشت سر هم زد و گفت:فک... فکر کنم وقت خوبی نبود واسه حرف زدن... . و بعد با سرعت زیاد رفت🏃... به مسیر رفتنش نگاه میکردم... یعنی اون تمام این مدت عاشقم بوده؟
اما چطور تونسته با بعضی بی محلی های من کنار بیاد؟ اصلا چرا باهاش اونجوری حرف زدم من که خودم دوستش دارم چرا بهش گفتم که چرا داره کمکم میکنه چرا اینجوری شد😫چرا انقدر دارم هردوتاییمون رو اذیت میکنم؟... اما اگه اونم مثل بقیه کسایی که دوستم داشتن و دوستشون داشتم از دست بدم چی(منظورش خانواده شه)؟ خدایا دیگه خسته شدم😭 یهو یکی اومد پیشم دیدم جِینیه گفت:پس اونم عاشقته؟. من:تو اینجا چیکار میکنی؟. جِینی:مهم نیست ولی حرفاشو شنیدم پس اشتباه فکر میکردی، عشقت دو طرفه س ولی چرا اونجوری باهاش حرف زدی وقتی که خودتم دوستش داشتی؟ به نظر من انقدر ازارش نده آدمای عاشق زود میشکنن... من خودم زیاد به جین بی محلی میکردم... وقتی فهمیدم که داشت دیر میشد میخواست خودشو بکشه ولی خدا خواست که الان پیشمه نزار به اونجا برسین😊اینو میگم تا مثل من دقیقه نود پشیمونی سراغت نیاد.
جِینی:همین الانم ممکنه دیر کرده باشی پس زود به خودت بیا همین😊... .بعد یهو یکی صداش زد اونم عذر خواهی کرد که باید بره و نمیتونه پیشم باشه و رفت🚶... یه لحظه به حرفی که جِینی زد فکر کردم نکنه جیمین بخواد مثل جین بلایی سر خودش بیاره ولی من نتونم مثل جِینی به موقع خودمو برسونم یهو تموم بدنم گُر گرفت دیدم نه واقعا بدون جیمین نمی تونم همین که یه لحظه فکر کردم ممکنه بلایی سرش بیاد داغ کردم دیگه چه برسه که واقعی بشه این اتفاق😶 ... سریع بلند شدم کل اردوگاه رو زیر و رو کردم جیمین نبود قلبم داشت تو دهنم میزد یهو پشت یه درخت احساس کردم یه چیزی تکون خورد رفتم سمت درخت دیدم جیمینه یه نفس راحت کشیدم که تونستم پیداش کنم... من:حرفاتو یهویی زدی و تا مغزم خواست آپدیت شه گذاشتی رفتی الان میشه حرفمو بشنوی؟☺.
با یه حالت بغض گفت: چیه میخوای بگی تو عاشقم نیستی و باید دست از سرت بر دارم باشه بگو میشنوم ولی بدون حرفایی که زدم ، درسته خیلی یهویی بود و بدون کنترل گفتم اما راست بود😞. من: نه... . با چشمای قرمز و صورت ناراحت و کمی غرق در تعجبش بهم نگاه کرد... دلم لرزید که چرا باهاش اینجوری کردم... گفتم:نه جیمین عشقت یه طرفه نیست... اگرم میدیدی که باهات اونجوری رفتار میکردم چون خجالت میکشیدم جلوی کسی که دوستش داشتم هی آبروم بره... . جیمین:😶؟. من:داداشم همیشه میگفت اگه خواستی در آینده با یه پسر باشی مطمئن باش که اگه دیدیش دلت بلرزه دلت براش پر بکشه... . سرمو گرفتم رو به آسمون و گفتم:داداش فکر کنم اونی که میگفتی الان کنارم نشسته...😊. جیمین با لبخندی که رو لبش داشت اشکی ریخت و گفت:خیلی قشنگه بخاطر اینکه دلم رو خوش کنی اینا رو میگی. من: این حرف رو این بار نادیده میگیرم بار دیگه تکرار بشه قول نمیدم ببخشم😄.
جیمین:*ا/ت* داری جدی میگی؟😶. من: من تا وقتی کنار تو عم کاملم چرا باید از دستت بدم؟😊. یهو جیمین تو همون حال کشیدم سمت خودش و بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن خودمم گریه م گرفته بود. جیمین:*ا/ت* دوستت دارم😭. من:منم همینطور ولی گریه نکن... قراره روزای خوب بسازیم... اینجوری باشه که نمیشه😅. ازم فاصله گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت:هنوز باورم نمیشه. من: اصلا کی فکرش رو میکرد تو امروز این حرف رو یهویی بزنی😕. جیمین:ولی ممنون که عصبیم کردی😊. من:چی؟. جیمین:اگه عصبی نمیشدم قطعا یهویی اون حرفا از دهنم بیرون نمیومد و هیچوقت دیگه جرأت حرف زدن رو نمیکردم😅. من:😐😹پس همه ش رو مدیون منی😹. جیمین:😹😹.من:بریم پیش بچه ها... . جیمین:بریم☺.بعد پاشدم یهو باز پام درد گرفت و لنگ زدم کلا فراموشش کرده بودم اما دوباره درد گرفت... جیمین:خوبی؟ببخشید اصلا حواسم نبود تو پات درد میکنه حتما کلی هم راه رفتی تا اینجا پیدام کنی.من:نگران کی بودی تو😹من خوبم نگران نباش.
پایان پارت نههههههههه💛💜💛💜💛💜💛 ببخشید که اسلاید 10 طولانی شد😅 ولی بالاخره از روش اعتراف یهویی استفاده کردم😹 همتون شوکه شدین نه😂 گفتم که پارت خفن آوردم😎😹خب امیدوارم لذت برده باشید ولی لذت اصلی از این پارت به بعد شروع میشه😎یاع یاع یاع آب قندا رو از پارت بعد اماده کنید😹 لایک و کامنت فراموش نشه دوستتون دارم فعلا بای☺👋💜
نتیجه 1
دوستون دارم مرسی که با حضورتون روحیه میدین💜
نتیجه 2
دوستون دارم مرسی که با حضورتون روحیه میدین💜
نتیجه 3
دوستون دارم مرسی که با حضورتون روحیه میدین💜
نتیجه 4
دوستون دارم مرسی که با حضورتون روحیه میدین💜
های بیب :) عاجی میشی◑؟
عالی بود
داستانت خیلی قشنگه 🌸🖇
ععععععععععععععرررررررررررررررر💜💙💜💙💜💙
مثل همیشه عالییی بود
گلبم😐💔✌️
داستانات خیلی قشنگن 💜❤
ادامه بده💜❤
اب قندم رو بیارید 😅👣
قندم افتاده کاشکی ما هم خوش شانس بودیم
به نظر من بزار زنگ بزنم اورژانس برات😹😹
وای آجی عالی بود عزیزم 💋💋
مرسی لاوم💜🍒
عالی بود 😍😍😍😍😍😍
اجی میشی؟
من هستی هستم 14 سالمه
ممنون 💜
بله چرا که نه منم میتسوهام 12 سالمه😗💜
عجب روش باحالی روش اعتراف یهویی😂😂😂
خیلی باحاله داستانت پارت بعد لطفاً😘😘😘
عاره یهویی یه ذهن خودم رسید😹
پارت بعد یه هفته س تو بررسیه از این روزا منتشر میشه😗💜