چبنیچدنبن دیوانه شدم😐 ولش کن برین بخونید به سلامت 😃
👑دوهفته بعد👑 بلاخره یکی حاضر شد که بچه ها رو به سرپرستی قبول که ما هم اخر هفته ها بهشون سر میزنیم و منم چیزای خیلی زیادی یاد گرفتم و الان شانسمم برای شکست اونا بیشتر شده 💮از زبان نداوکیلی(بچه ها این همون منشیس گفتم شاید یادتون رفته باشه😆)💮 الان خیلی وقته که من تونستم از دست ارمان فرار کنم و بیام ترکیه من الان از دشمن خونیم بیشتر ازش منتفرم هم از اون هم از میترا اگه اون دختره ی**(فحش داد) نبود الان این تیکه و کنایه های پدر زن عوضیمم نبود معلوم نیست صب تا شب تو اون اتاق کوفتیش چه غلطی میکنه اون بی**(بوق)معلوم نیست چه جوری نشسته زیر پای مامانم که راضیش کرده (*بچه ها یه توضیح ندا اینا هم بی پول نیستن اینا نقشه ندا بود برای اینکه خودشو به آرمان نزدیک کنه و اگر نه اونا هم وعض توپی دارن *) رفتم ببینم این پدرزن عوضی من چی کار میکنه درو باز کردم که توی اتاقش نبود کجاست یعنی کل اتاقو گشتم نبود معلوم نیست کدوم قبرستونی رفته رفتم یه کتاب بردارم که کتابخونه باز شد و رفتم تو که دیدم یه جونور عجیب غریب توی شیشس و اون پدر زنمم داره رو میز یه کاری میکنه من:این چیه تا متوجه من شد شیش متر پرید هوا پدرزن:ت.تو اینجا چه غلط..چی کار میکنی دختر من:اینجا خونه منه حالا بگو این چه کوفتیه پدرزن:اول باید قول بدی به هیچ کس نگی من:مامان میدونه؟ پدرزن:نه من:اوکی حالا بگو این چیه (*پیام بازرگانی در درن دن دن در درن دن دن نای نانای نای نای سوپرایزززززرر*) پدرزن:این اسمش هارمونیه(خودم خیلی سوپرایز شدم شما رو نمیدونم😐) من:وات؟ شریفی(میگم شریفی دیگه لو رفت🙌):خنگ این موجود جهش یافتس و من میخوام باهاش انتقام بگیرم و دنیا و زیر سلطه خودم قرار بدم تا بقیه بفهمند ریس کیه من:عه حالا چه جوریه شریفی:این یه موجود ارتقا یافتس....... (فکر کردین حالا حالا ها لو میدم همه رو😈)
💮از زبان آرمان💮 الان تو راهم شریفی زنگ زد گفت سری باید برم اونجا از استرس دستام عرق کرده😐 تا برسم جون به لب شدم من:سلام چی شده (نفس نفس زدن) شریفی:اروم باش چته من:چیزی نشده؟ شریفی :چیز خاصی نشده جمع کن خودتو من:(نفس عمیق)چرا اینجوری خبر میدین سکته کردم شریفی:اگه حمله کنن چی میکنی من:نمیدونم ...بابا خیلی وحشت ناک بهم گفتی بیا خا من قلبم اومد تو دهنم شریفی:ببخشید😅 من:الان چی کارم داشتین شریفی:راستش یه خبرایی رسید دستم من:چه خبرایی شریفی:خب راستش 3 نفر توی ایرانن اما یه نفرشون ترکیس تونستیم ردشو بزنیم من:حالا میخواین چی کار کنین؟ شریفی:تیم جاسوسی خبر داده میخواد بیاد ایران من:چه خوب شریفی:اره درسته ولی یه مشکلی هست من:چه مشکلی؟ شریفی:بیا اینجا بعدم روی لب تاپ عکس...... من:ای.اینکه ....امکان نداره😟😞😰 شریفی:میشناسیش؟ من:اوهوم شریفی:کیه من:اسمش نداس..ندا وکیلی اما تو گفتی هارمونی دست پسرته نه این هر.زه شریفی:مثل اینکه خبر نداری آرمان...پسر من پدر این دختره من:چی!!یعنی چی شریفی:دوباره زن گرفته و اینم دخترشه (پشماممم😐) من:خوب شد پس میتونم با یه تیر دوتا نشون بزنم😈
💮از زبان آرمان💮 شریفی:منظورت چیه؟ من:من به ایشون یه انتقام بدهکارم😡 شریفی:هر کاری میکنی بکن من دخالت نمیکنم ولی مواظب باش من:خیلی خب شریفی:بریم تمرین؟ من:بریم 👑چند ساعت بعد👑 بعد تمرین رفتم خونه و یه دوش گرفتم و همونجوری باحوله پهن شدم تو تخت و نفهمیدم کی خوابم برد😴 👑فردا صبح👑 با صدای گوشی بیدار شدم😐چرا با حوله اخه😑شت لباس پوشیدمو رفتم سر کار خیلی خسته شدم از ساعت 7 صبح تا 7 شب اینجا کار کن از ساعت 7 شب تا 11 ؛12 شب اونجا جون بکن مردم از خستگی همش تو چرت زدنم چه وعضشه در عالم خودم درگیر بودم که ارش خان تشریف اوردن
آرش:سلامممم من:چرا کبکت خروس میخونه ؟ آرش:نمیدونم همینجوری من:خوشبحالت آرش:چرا اینقدر پکری من:هیچی آرش:تغذیت اوکیه؟نکنه بی خوابی میکشی؟ من:من خوبم بابا چی کار داشتی آرش:هیچ حوصلم سر رفت اومدم باهم حرف بزنیم من:میگم میخوام یه سه روز برم مرخصی آرش:عه کجا تشریف میبرین؟ من:هیچی خسته شدم میخوام یکم استراحت کنم آرش:باشه خیالت راحت به کارا رسیدگی میکنم من:ممنون آرش:خواهش وضیفس دیگه رفیق برای همینچیزاس نه فقط برای شادی و خنده که من: (نگاه کردن ترسناک و پراز اندوه و خستگیی) آرش:حالت خوبه؟ من:اره (لبخند مصنوعی) آرش:ولی خوب نمیای آرمان این اون روزا شدی من:نوچ خوبم خیالت راحت آرش:مطمعنی؟ من:اره ناراحت من نباش خوبم آرش:باشه پس اگه مشکلی داری به من بگو هر چی یه ظرفیتی داره اینقدر همه چیو تو خودت نریز من:باشه اقای دکتر عمرتون تموم شد؟ آرش:اره خرس گنده من:دلت میاد به من بگی خرس؟ آرش:اره میخوای بازم بگم؟ من:بوزینه😒 آرش:گوریل😐 من:استغفرلا😐 دهن منو باز نکن آرش:یا خدا تو دهنتو ببند من:😈 آرش:خستمممم من:میگم اگه یه روزی یکی یه پیشنهادی بهت بده قبول میکنی؟ آرش:بستگی داره چه پیشنهادی باشه من:یه پیشنهاد تخیلی 😐 ارش:چی شده؟(تیکه کلام بهروز در بچه مهندس4) من:ها😐 آرش:خب من با کله قبول میکنم😐 من:حتی اگه جونتو به خطر بندازه؟ آرش:اره 😐 من:مخت تاب داره😐 آرش:میدونم😐 من:حالم بده😐 آرش:چرا؟ من:سردرد.کمر درد.بدن درد.چشم درد.همه چی درد دارم😑(چی شد؟) ارش:چه غلطی با خودت میکنی مگه؟ من: فقط یکم زیادی کار میکنم آرش:اشکال نداره میای بریم بیرون ؟ من:حسش نیست آرش:خواهش میکنم فقط 2ساعت مال من باشه(نیگاه مظلوم) من:پوففف ....خیلی خب بابا بس کن آرش:اینهه پاشو بریم بیرون من:با ماشین نریم ؟ آرش :قدم بزنیم حال میده من:سعی کن سری تمومش کنی تا نیوفتادم رو دستت 😒 آرش:خب بابا بیا بریم این کافیشاپ یه چی بخوریم 👑چند ساعت بعد👑
بعد کلی اینور اونور رفتن و حرف زدنو خوردن بلاخره ولم کرد که مامانم زنگ زد 😑 من:جانم مامان مامان:چرا نمیای پس آرمان امروز میخوایم بریم دیدن بچه ها من:مگه جمعه نمیریم؟ مامان:چرا ولی میخوان برن سفر یه مدت نیستن زود باش بیا منتظریم من:چشم حالا اون قضیه رو چی کار کنم اگه شریفی اجازه نده چی ولی بهش بگم حالا شاید اجازه داد من:سلام شریفی:سلام چیزی شده؟ من:خب راستش اره میخواستم بپرسم میشه امروزو نیام؟ شریفی:اتفاقا میخواستم بهت زنگ بزنم بگم که 3روز استراحت باید بکنی من:واقعا؟مطمعنی؟ شریفی:بله مطمعنم من:باشه پس خدافظ شریفی:خدافظ آخیش این 3 روزو فقط میخوام بخوابم😴 👑کمی بعد👑 بلاخره رسیدم من:سلام بریم؟ مامان:بریم(مشکوک نیگاه کردن) رفتیمو سوار ماشین شدیمو گازشو گرفتم مامان:پسرم حالت خوبه؟ من:اره خوبم مامان:پس چرا رنگو روت پریده؟ من:هیچی نیست یکم زیاد کار کردم خوب میشم مامان:اخه چرا اینقدر زیاده روی میکنی من: ......معذرت
👑چندی بعد👑 بلاخره رسیدیم بچه ها تا مارو دیدن پریدن بغلمون من:یواش خفه شدم ستاره:دلم برات تنگ میشه عمو من:منم دلم برات تنگ میشه جغله وحید:عمو ما برگشتیم دوباره میای دیدنمون؟ من:معلومه حتی اگه من نتونم بیام مامانم منو میکشه که😂 ستاره:😂مگه بزرگاهم ماماناشون دعوا میکنن؟ من:فرق نمیکنه تو اگه 100سالتم باشه مامانت دعوات میکنه😂 وحید: 😂 بعد یکم اختلات و خداخافظی رفتن و ماهم راه افتادیم بریم کیمیا:میگم جایی نریم؟ من:کجا مثلا؟ کیمیا:نمیدونم....بریم شهربازیییی من:باشه پس میریم شهربازی 💮از زبان میترا💮 وقتی رسیدیم شهر بازی منو کیمیا این بچه ها همه چی میخواستیم سوار شیم آرمان:این بچه بازیاتونو تموم کنین بیاین بریم این بالا بره رو سوار شیم ببینیم چیه من:خیلی میره بالا که آرمان:کجا خیلی میره خیلی بره یه 5؛6متر بره بالا بیاین بدویین من و کیمیا با ترس و لرز سوار شدیم اینقدر میرفت بالا که همه مردم اندازه یه مورچه میشدن اینقدر ما دوتا جیغ زدیم حنجره هامون جر خورد تا تموم شد چشام کلا آلبالو گیلاس میدید یکم مونده بود بالا بیارم که تموم شد و پیاده شدیم پاهام نا نداشتن چه سمی بود آرمان:😂😂😂😂ای خدا😂😂چرا این کبک جیغ میزدین اخه😂(وی درحال جر خوردن است) من:دارم برات وایسا مامان:نگاه کن چی کار کردی باهاشون اخه
💮از زبان میترا💮 من:الانه که بالا بیارم کیمیا:سرممممممم آرمان:خیلی خب بابا جمع کنین خودتونو من:پاهام کار نمیکنه آرمان:😒(وی مونده چه گلی بکنه سرش) آرمان:منو بگو میخواستم براتون از اون پشمک و بستی بخرم تا اینو گفت کیمیا شیش متر پرید هوا کیمیا:من خوب شدم من:من واقعا حالم بده نمیتونم راه بیام😐 آرمان:ای بابا دستتو بده من بلند شو بزور بلند شدم و راه رفتم تا یکم بهتر شدم بعدم آرمان بستی و پشمک خرید(عمویی چند سالته؟) کیمیا:بریم ماشین سواری من:اره فکر خوبیه آرمان:باشه شما برین من حساب میکنم بعدم همه چیو بازی کردیم خیلی حال داد(فقط ا این دوتا سوار شدن چیز میزارو) من:میاین بریم اونجا پیشگویی آرمان:چرته کیمیا:بیا بریم دیگهه تورو خودا آرمان:خب شما برین من منتظر میمونم کیمیا:بیا بریم خواهش میکنمممم من:بیا دیگهه آرمان:مزخرفه کیمیا؛من:لطفاااا آرمان:خیلی خب شما برین من یه نوشیدنی میگیرم میام خاله:منم میرم تو ماشین منتظر میمونم بعدم ما رفتیم تو که یه زنه با یه گوی نشسته بود همه جا پر چیز میزای عجیب غریب بود پیرزنه یه لباس بلند بنفش پوشیده بود با موهای سفید بلند لباسش مثل لباسای چینی قدیمی بود بادسته های بلند پیشگوی:سلام دخترا من:سلام......کیمیا دستمو ول کن شکست کیمیا:باشه الانه که خودشو خیس کنه😄😂 بعدم نشستیم که آرمان اومد و نشست پیشمون پیشگوی:دخترم دستتو بده من ببینم بعدم کیمیا دستشو اورد جلو و پیشگو یه نگاه به کف دستش کرد و یه لبخند ریز زد پیشگوی:یکی دلباخته شما شده عزیزم البته شما هم مثل اینکه بی میل نیستین...اول اسمشم "آ" داره پسر خوبی به نظر میرسه موهای مشکی داره و چهارشونس وای خوشبحالت😃😄 کیمیا صورتش سرخ شده بود بلاخره دیدی فهمیدم 😈 بعدم روکرد به من یاقمر بنی هاشم
💮از زبان میترا💮 من:الانه که بالا بیارم کیمیا:سرممممممم آرمان:خیلی خب بابا جمع کنین خودتونو من:پاهام کار نمیکنه آرمان:😒(وی مونده چه گلی بکنه سرش) آرمان:منو بگو میخواستم براتون از اون پشمک و بستی بخرم تا اینو گفت کیمیا شیش متر پرید هوا کیمیا:من خوب شدم من:من واقعا حالم بده نمیتونم راه بیام😐 آرمان:ای بابا دستتو بده من بلند شو بزور بلند شدم و راه رفتم تا یکم بهتر شدم بعدم آرمان بستی و پشمک خرید(عمویی چند سالته؟) کیمیا:بریم ماشین سواری من:اره فکر خوبیه آرمان:باشه شما برین من حساب میکنم بعدم همه چیو بازی کردیم خیلی حال داد(فقط ا این دوتا سوار شدن چیز میزارو) من:میاین بریم اونجا پیشگویی آرمان:چرته کیمیا:بیا بریم دیگهه تورو خودا آرمان:خب شما برین من منتظر میمونم کیمیا:بیا بریم خواهش میکنمممم من:بیا دیگهه آرمان:مزخرفه کیمیا؛من:لطفاااا آرمان:خیلی خب شما برین من یه نوشیدنی میگیرم میام خاله:منم میرم تو ماشین منتظر میمونم بعدم ما رفتیم تو که یه زنه با یه گوی نشسته بود همه جا پر چیز میزای عجیب غریب بود پیرزنه یه لباس بلند بنفش پوشیده بود با موهای سفید بلند لباسش مثل لباسای چینی قدیمی بود بادسته های بلند پیشگوی:سلام دخترا من:سلام......کیمیا دستمو ول کن شکست کیمیا:باشه الانه که خودشو خیس کنه😄😂 بعدم نشستیم که آرمان اومد و نشست پیشمون پیشگوی:دخترم دستتو بده من ببینم بعدم کیمیا دستشو اورد جلو و پیشگو یه نگاه به کف دستش کرد و یه لبخند ریز زد پیشگوی:یکی دلباخته شما شده عزیزم البته شما هم مثل اینکه بی میل نیستین...اول اسمشم "آ" داره پسر خوبی به نظر میرسه موهای مشکی داره و چهارشونس وای خوشبحالت😃😄 کیمیا صورتش سرخ شده بود بلاخره دیدی فهمیدم 😈 بعدم روکرد به من یاقمر بنی هاشم
نتیجه 1
لایک کنین که لحظات آخر عمر استتت چالششش داریمممم=== از 1تا 10 به رمان چند میدهی؟
نتیجه 2
لایک کنین که لحظات آخر عمر استتت چالششش داریمممم=== از 1تا 10 به رمان چند میدهی؟
نتیجه 3
لایک کنین که لحظات آخر عمر استتت چالششش داریمممم=== از 1تا 10 به رمان چند میدهی؟
نتیجه 4
لایک کنین که لحظات آخر عمر استتت چالششش داریمممم=== از 1تا 10 به رمان چند میدهی؟
100000000
ممناننن💓
خیلییی خیب بیددد عاجوووو نفصص♥️♥️♥️😘😘
میسییییی😙
عالی بووووووووووووووووود
ممنونننننن