سیلام بر همه گلایی که رمانو میخونم ببشید که پارت نزاشتم آما برای جبران براتون 10تا پارت میخوام بزارمممممم دوست دار شما ملی
مانیتور(میگم سلنا از این به بعد):البته بعدم چنتا چیز اومدن جلو یه دونه ساعت هوشمند و عینک و کفش و چیزای ساده من:خب این چیزای فوق پیشرفتتون اینان؟ پیرمرد:اینا رو به این شکل طراحی کردیم تا راحت تر قابل استفاده باشن من:خب حالا کاربردشون چیه؟ پیرمرد:تو این فیلمای مرد عنکبوتی و این چیزا و دیدی من:اره یه چیزاییشو دیدم پیرمرد:خب منم از همونا الهام گرفتم این عینک همون کار عینک هوشمند توی مرد عنکبوتیو انجام میده این ساعت پوششتو انجام میده و مهم ترینه و اینم مثل گوگله و....... من:چه خوب حالا من دقیقا باید چی کار کنم پیرمرد :باید کار با اینا رو یاد بگیری بعدم ساعتو ور داشت و داد بهم
پیرمرد:بیا دستت کن بعدم دستم کردمش که روشن شد ساعته:سلام آرمان من:سلام ...اینجا همه نرم افزار هاتون صحبت میکنن پیرمرد:اره برای راحت تر شدنه من:الان باید چی کار کنم پیرمرد :تو رو با اینا تنها میزارم خودت باید راهشو پیدا کنی من:یعنی چی...صبر کن.....وایسا ...اخه من نمیتونم اونم بدون توجه به من رفتو درم پشت سرش بست😐 من:خب ..چاره ای نیست ...ساعت شما اسمیم داری ؟ ساعته:نه اما از اسم جک خوشم میاد من:خوبه پس من جک صدات میکنم....حالا جک من باید باهات چی کار کنم؟ جک:...خب من میتونم پوششتودرست کنم من:خوبه حالا درست کن جک:اسم رمز ؟ من:چی؟ جک:نادرسته من:لباس درست کن؟ جک:نادرسته من:جک من نمیدونم اسم رمز چیه جک:نادرسته من:درست شو جک:نادرسته من:تولیدی جک:نادرسته من:لباس جک:نادرسته من:بابا فعال شو دیگه جک:صحیح بعدم یه صفحه شناور آبی رنگ از توی صفحه ساعت درست شد من:اینا چیه جک:لباس میتونی خودت انتخاب کنی من:خیلی خب بعدم یه لباس انتخاب کردم خیلی جالب بود لباسش کلا مشکی بود و تمام بدنمو پوشونده بود به جز سرم که یه نقاب روی چشمام بود من:خب حالا چی؟....جک .....جکک ..ای بابا یکم فکر کردم که یاد مانیتور که اسمش سلنا بود افتادم من:سلنا سلنا:بله من:میگم تو میدونی چه جوری باید با این کار کنم؟ سلنا:نه اما میتونم یه روشی اجرا کنم که کشفشون کنی من:خاب اونو انجام میدی سلنا:بسیار خب بعدم یه جایی که جنگ بزرگی بود اومد که یه رباط خیلی بزرگ داشت به طرفم حمله میکرد من:چرا داری میای اینور نه
بعدم دستامو گرفتم بالا و چشمامو بستم ...بعد چند لحظه که چشمامو باز کردم دیدم یه چیز سبز رنگ دایره ای دورمه و اون غول هر چی به این دایره میزنه نمیتونه بشکونتش من:ایول عجب چیزیه بعدم رفتمو باهاش درگیر شدم خیلی حال میداد هر مشتی که میزدم اون یه قدم عقب تر میرفت من:اوف نمیتونم شکستش بدم(نفس نفس) من:باید یه چیز دیگه هم داشته باشی زود باش یکم ور رفتم اما فایده نداشت دستمو اوردم بالا و سریع بردم پایین که یه شمشیر از آرنجم بزرگ اومد بیرون من:ایول عجب چیزی بعدم با همون شمشیر شکستش دادم که همه چی به حالت اولش برگشت من:خیلی ممنون سلنا سلنا:خواهش میکنم من:جک غیر فعال شو بعدم تبدیل به خود اولیم شدم جک:کارت عالی بود من:ممنون...خب حالا بیا ببینیم این عینک چه جوریه بعدم عینکو زدم عینک:سلام من اسمم ماتیلدا است چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟ من:سلام ...عام فعلا نمیدونم که چه کاربرد هایی داری ماتیلدا:من میتونم مشخصات و تمام چیزها رو بهت بدم من:ممنون 👑چند ساعت بعد👑 راه کار همشونو یاد گرفتم که همون مرده اومد پیرمرد:میبینم که یاد گرفتی کار باهاشونو من:آره پیرمرد:خب ساعت و عینکو همیشه همراهت داشته باش من:واقعا؟اما اینا خیلی مهمه پیرمرد:من بهت اعتماد دارم آرمان من:ممنون پیرمرد:البته همیشه تحت نظرمونی ...هر لحظه من:باشه ساعت 9 شب بودرفتم خونه خودم کی فکرشو میکرد من آرمان خسرویی کسی که کلا این چیزا رو باور نداشت یه روزی خودش بشه یه چیز تخیلی بشه قهرمان مسخرس و البته کاملا بچه گانه که جون ادم در میونه یه مسئولیت بزرگ من در برار 4 تا آدم خیلی قویی خیلی سخته من تنهایی که نمیتونم این کارو انجام بدم ... حالا گذشته از اینا من که چیزی بلد نیستم چه جوری باهاشون در بیوفتم اونا وقتی تونستن از اون ساختمون چیزی سرغت کنن شکست دادن من که این اب خوردنه اگه مردم منو ببینن چی چه واکنشی انجام میدن اصلا من اجازه دارم که خودمو نشون بدم؟ تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد
من:سلام مامان مامان:سلام آرمان کجایی صد بار بهت زنگ زدم من:من خونه چیزی نشده بود رو بیصدا بود مامان:داریم میایم اونجا من:عه باشه بعد چند دیقه رسیدن مامان:سلام میترا:سلام کیمیا:سلام من:سلام بعدم رفتیم و نشستیم مامان:آرمان شام خوردی؟ من:نه امروز سرم شلوغ بود وقت نکردم غذا بخورم مامان:میخواستی همینجوری بخوابی من:خب اره بعدم بلند شدو رفت غذا درست کنه من:مامان جان من گشنم نیست زحمت نکش مامان:من خودم گشنمه من:اوفف کیمیا:عه این عینکه چه قدر قشنگه من:نه نه اونو نزن به چشت بده من بدو کیمیا:چرا بزار یه تست کنم بعدم پریدمو عینکو از دستش کشیدم
کیمیا:واچرا اینجوری کردی حالا بهش چی بگم اخه من تاحالا چیزیو ازش دور نکرده بودم تمام وسایلمون اشتراکیه حالا این عینکو میخواد اما نباید بفهمه ای کاش اصلا اینو قایم کرده بودم من:خب کیمیا این خرابه ولش کن کیمیا :باشه بابا ...اون ساعتو کی خریدی من:اینو... اینو امروز یه نفربهم هدیه داد کیمیا:اووو چند دیقه بعد بوی کوکو سیب زمینی توی خونه پیچیده بود که رفتمو خوردم بعد حدود نیم ساعت اینا بلند شدن و خواستن برن من:الان شبه کجا برین وایسین فردا برین خا مامان:نه کلی کار داریم فردا میترا:اره تازه من فردا میخوام بیام شرکت من:خب پس من میرسونمتون مامان:نمیخواد زحمت نکش خودمون میریم من:نه وایسین الان میام بعدم لباس پوشیدم و خواستم برم اما دلم راضی نبودعینکو با خودم نبرم به خاطر همین گذاشتمش توی جای عینکیو با خودم بردم و رسوندمشون و راهی خونه شدم توی راه عینکو زدم تا یکم بیشتر باهاش آشنا بشم ماتیلدا:سلام آرمان من:سلام ماتیلدا:چه کمکی ازم بر میاد؟ من:خب راستش من یکم نیاز به دردو دل دارم ماتیلدا:روحیه میخوای؟ من:اره....خب میدونی چیه به نظرت اونا شخص درستیو انتخاب کردن...چه میدونم اخه من که نمیتونم از پس اونا بر بیام ماتیلدا:حشره گاردیا تا به حال اشتباهی مرتکب نشده من:اما شاید الان شده باشه ماتیلدا:این سرنوشت توعه و تو نباید با نا امیدی اونو خراب کنی آرمان در ضمن تو چیزای بهتر از اونا و پیشرفته ترو داری که شانص برنده شدنت با اونا70 درصده
من:30 درصد خلیلی زیاده ماتیلدا:شک نکن 70 درصد امکانات به تو کمک میکنه و 30 درصد به خودت بستگی داره من:اون 4 تا دزد دقیقا چی دزدیدن؟ ماتیلدا:اولین و بدترین هارمونی است که به دست پرفسور شریفی سرقت شده اون پسر اقای شریفی است من:این همون پیرمردس یعنی پسر بهش خیانت کرده؟ ماتیلدا:درسته و این اقای شریفی پسر پسر اقای شریفی یا همون نوه ایشون هستند من:چه جالب ماتیلدا:درسته پروفسورشریفی میخواست همه جهان زیر سلطه اون باشن وبه خاطر اینکه اقای شریفی راضی به این کار نشد اون هارمونیو به سرقت برد هارمونی برای اینکه کسی اونو تحت کنترل بگیره باید یه کاری کنه تا هارمونی اونو بخوره تا یکی بشن من:حالا بقیه چی دزدیدن؟ ماتیلدا:دومین نفربهنامی که دستگاه قدرت با دستکش های بزرگ الکتریکی،سومین نفر موئزی قدرت نامرعی شدن داره و اخرین نفر قدرت حیبن و تیزم داره من :خیلی ممنون بعدم عینکو گذاشتم سر جاش و ماشینو گذاشتم پارکینگ و رفتم بیرون دلم پیاده رویی میخواست اونم این موقع شب خیلی خوبه داشتم قدم میزدم همه خوشحال بودن با رفیقاشون همسراشون بودن که منم زنگ زدم آرش و اونم از خداخاسته خودشو رسوند همینجوری داشتیم حرف میزدیمو قدم میزدیم که یه پسر 7یا 8ساله که لباسای خاکی و پاره پوره که تازه براش کوچیک شده جلومونو گرفت و اسرار میکرد بهش پول بدیم پسره:اقا تورو خدا یه پولی به من بدین خواهرم گرسنشه آرش:پسر جون باور کن من الان پول نقد ندارم بهت بدم برو من:صبر کن ...تو خوااهرت کجاس پسره:خونس من:منو میبری پیش اون پسره:برای چی من:مگه کمک نمیخواستی پسره:...نه .نه ممنون نمیخوام داشت در میرفت که گرفتمش من:وایسا من نمیخوام شما رو تحویل بدم میخوام بهتون کمک کنم باور کن ...قسم میخورم پسره:اگه دروغ بگی چی من:اگه تو رو تحویل بدم هیچ فایده ای نداره با هزار بهونه و دلیل اینکه من صلاحتو میخوام راضی شد که بلاخره منو ببره پیش خواهرش دلم براشون میسوخت توی یه خونه متروکه که حتی لامپم نداشت زندگی میکردن پسره اسمش وحید و دختره اسمش ستاره بوداونا رو بردم یه پاساژ بزرگو هر چی خواستن براشون خریدم چند دست لباس و کفش و اسباب بازی بعدم بردمشون رستورانو دو پرش کوبیده دادم خوردن اینقدر گرسنشون بود که نگو من:بازم بگم بیارن؟ وحید:نه ممنون سیر شدیم آرش :حالا با این همه وسیله کجا بریم آرمان:خونه من آرش:شما برین تو پارک بشینین من برم ماشینو بیارم با این همه خرت و پرت که نمیشه پیاده رفت بعدم بلند شد و رفت من روی صندلی نشسته بودمو داشتم اون دوتا رو نگاه میکردم که باهم بازی میکردن و بعد چند دیقه آرشم اومد و رفتیم خونه منم داشتم میرفتم که آرش جلومو گرفت
آرمان:چی شده آرش:می خواستم بگم مراقبشون باش این بچه ها ممکنه به خاطر فشار دست به دزدیم بزنن اگه اینکارو کرد بهش تذکر بده آرمان:باشه ممنون که گفتی بعدم رفت و من موندمو این دوتا جغله وحید:وای عمو خونت خیلی قشنگه آرمان:ممنون ستاره:عمو این چیه من:این تلوزیونه.....بچه ها بیاین بریم بعدم وسایلارو ور داشتمو اونا هم دنبالم رفتیم اتاق مهمان و وسایلارو گذاشتم تو اتاق من:خب بریم حمام لباساتونو در ارین تا من حمامو اماده کنم بعدم رفتم وانو پر کردم و اونا رو گذاشتم توش که هی به هم آب میپاشیدن و بازی میکردن و منم باهاشون همکاری کردم سرو صورتم و لباسم کلا خیس بود که زنگ در خورد من:شما بازی کنین من ببینم کیه
یه دستی به موهام کشیدمو رفتم درو باز کردم که با چهره ی متعجب میترا رو به رو شدم من:سلام اینجا چی کار میکنی میترا:من اومدم گوشیم جا موند من:خب بیا ورش دار بعدم اومد تو و گوشیشو ور داشت میترا:صدای کیه من:امم هیچی ستاده:عععععع(مثلا داد زد) وحید:عمووووو(اونم داد زد) منم با عجله رفتم بالا و دیدم وان خونی شده من:چی شدههه وحید:دستش بریددد بعدم ستاره رو سری از آب اوردم بیرونو خواستم ببرمش رو تخت که دیدم میترا جلوم وایساده میترا:اینا کین من:بعدا بهت میگم بعدم گشذاتمش رو تخت و حوله تنش کردم و دستشو نگاه کردم
نتیجه 1
لایک میخوام کامنتم میخوام وگر نه میگم ندا وکیلی شب بیاد بخورتت☺ شوخی کردم ولی پلیز لایک بکنین دلم خوشحال بشه دیگه مرسی ماچ به کلتون
نتیجه 2
لایک میخوام کامنتم میخوام وگر نه میگم ندا وکیلی شب بیاد بخورتت☺ شوخی کردم ولی پلیز لایک بکنین دلم خوشحال بشه دیگه مرسی ماچ به کلتون
نتیجه 3
لایک میخوام کامنتم میخوام وگر نه میگم ندا وکیلی شب بیاد بخورتت☺ شوخی کردم ولی پلیز لایک بکنین دلم خوشحال بشه دیگه مرسی ماچ به کلتون
نتیجه 4
لایک میخوام کامنتم میخوام وگر نه میگم ندا وکیلی شب بیاد بخورتت☺ شوخی کردم ولی پلیز لایک بکنین دلم خوشحال بشه دیگه مرسی ماچ به کلتون
من یه روز نت نداشتم ۳_۴پارت اومد عرررر برم بخونم😂😂😂🤕
😂😂 فقط نمیدونم چرا بقیش نیومد😞
عااااااالی بود لایک کردم😻♥
میسییی😇