خب بچه ها لطفا صبور باشید و زود قصاوت نکنین ولی حق دارین😐😂 مرسی که هستین☺️💜✨
(هتل) نامجون دست نورارو فشار داد و نورا اخمش بزرگتر شد. نورا سعی کرد دستشو بیرون بکشه.... سعی در بیرون کشیدن بود که نامجون اونو سمت خودش کشوند، نورا خورد به نامجون! چشمای نورا گرد شد ولی نامجون همچنان اخم داشت! تهیونگ هنوز داشت نگاه میکرد با دیدن صحنه چشماش گرد شد، سعی کرد نخنده! نورا با تعجب و کنجکاوی: نامجون دارم میگم در خطرین، میفهمی اصلا چی میگم؟! نامجون عصبی: نه نمیفهمم! کوک به تهیونگ اضافه شد و با اخم گفت: نمیخوای از دستش نجاتش بدی؟! کوک داشت میرفت که ته جلوشو گرفت، کوک با اخم نگاش کرد و گفت: بزار برم! ته حالت کیوت: بزار حرف بزنن! کوک چندش بار نگاش کرد. نورا خودشو دور کرد و با درد و اخم گفت: نامجون دستم درد گرفت ولم کن! نامجون چیزی نگفت...... و دستشو ول کرد. نورا دستی به دستش کشید و با اخم به رد دستش نگاه میکرد. نامجون نفس عمیقی کشید، چند قدم راه رفت. نورا آب دهنشو قورت داد و به کوک و ته نگاهی انداخت..... بعد با اخم به سمت در خروجی حرکت کرد. خواست در رو باز کنه که یکی در زد! بیحرکت به دستگیره در نگاه کرد. نامجون به در نگاه کرد، بقیه هم با شنیدن صدای در بیرون اومدن و جین با کنجکاوی به ته و کوک نگاه کرد و گفت: کیه؟! تهیونگ شونه ای بالا انداخت و گفت: نمدونم! نامجون به سمت در رفت و گفت: نورا کی..... نورا دستشو سمت نامجون دراز کرد و گفت: هیشششش! نامجون بیحرکت موند، نورا سرشو نزدیک چشمی در کرد و بیرون رو نگاه کرد! دوباره در زده شد، از در مدیر هتل و چند مرد با کت و شلوار بودند. صدایی اومد: خانم هریسون، میشه در رو باز کنید! نورا هنوز داشت نگاه میکرد لبشو گاز گرفت و زمزمه کرد: لعنتی! سریع برگشت، نامجون با تعجب به نورا نگاه کرد: کیه؟! نورا دست نامجون رو گرفت و به داخل بردش..... نورا آب دهنشو قورت داد و رو به بقیه سریع و با حرکات دست آروم حرف میزد: از پنجره داخل اتاق برین بیرون! همه با تعجب نگاش میکردند..... نورا سمتشون اومد و از لابه لاشون رد شد و داخل شد. سمت پنجره رفت و سعی در باز کردن داشت....یونگی به کمکش اومد و نورا که در عذاب بود گفت: تو دست نزن....(به جین نگاه کرد) یک کمکی بکن جین! یونگی با چشمای مظلوم عقب رفت و جین به کمک نورا رفت. صدای در بلندتر میشد، مرد هم هی میگفت: خانم هریسون در رو باز کنین، میدونم داخلین !
پنجره باز شد.... نورا سرشو از پنجره بیرون برد، به کوچه باریک میخورد.... ارتفاع هم کم داشت،دنبال نردبون گشت، نردبون رو سمت راست دید. چند ضربه به نردبون زد و باز شد و تا آخر کشیده شد. با لبخندی به پایین نگاه کرد، سرشو داخل برد، به همه نگاه کرد.... اشاره به بیرون: برین! جین که جلو ایستاده بود رو به بقیه کرد و گفت: اول شما برین خانما! ترسا اخمی کرد و گفت: باشه! نورا به بیرون اتاق نگاهی انداخت و سمت حال حرکت کرد. صدای در بلندتر و محکم تر میشد.... نورا سریع سمت در رفت و میز کنار در رو بلند میکرد.... نامجون هم دنبالش اومد بود و به کمکش اومد، به همراه نورا میز رو بلند کردند و جلوی در گذاشتند. نورا نفسی تازه کرد و از در دور شد، به نامجون نگاه کرد که داشت میز رو تنظیم میکرد.... آب دهنشو قورت داد و سمت حال رفت، کنار مبل کوچیک ایستاد و گفت: نامجون؟! نامجون با تعجب نگاش کرد، نورا اشاره به مبل: بیا اینم برداریم! نامجون سریع اومد. اما از توی اتاق بهشون نگاه میکرد.... اخمی کرد و بعد جین صداش کرد: اما؟! اما برگشت و جین گفت: زود باش نوبت تویه! اما سری تکون داد.... نگاهی به نورا و نامجون انداخت و به سمت پنجره رفت. تهیونگ به بیرون اتاق رفت و گفت: هی؟! نورا نگاش کرد، تهیونگ با حرکت دست: بیاین دیگه! صدای مرد: خودتون خواستین خانم هریسون! نورا و نامجون به در نگاه کردند.... هردو سریع به سمت اتاق رفتند و داخل شدند. نورا در اتاق رو بست و قفل کرد. جین رو به نورا: نورا بیا برو! نورا بهش نگاهی کرد و گفت: تا شما سالم نرفتین پایین، من نمیرم! تهیونگ اخمی کرد، به هایلی نگاه کرد: تو برو! هایلی اخمی کرد و گفت: فکر کردی من قبل شما میرم اصلا..... (هایلی با حرکات دست رو به پسرا) اول شماها برین! از بین پسرا جیمین و کوک پایین رفته بودند. جین اوفی کرد و گفت: من میرم شماها بیاین! جین درحال بیرون رفتن بود، یکم میترسید ولی مجبور بود.... یک پاهاش روی نردبون بود، یک پاهاش روی پنجره، چهرش گریه وار شد و گفت: غلط کردم! نامجون سریع سمتش رفت و کمکش کرد! بقیه از پایین داشتن نگاه میکرد و خندشون گرفت. نورا خواست خندشو نگه داره ولی نتونست و خندید..... هایلی از با دیدن صحنه خندید. نامجون کمکش کرد و آروم آروم پایین رفت، یونگی داشت به سمت پنجره میرفت که نورا گفت: مواظب باش! یونگی نگاهی بهش کرد و لبخند آرومی زد و بدون زحمت بیرون رفت! بعدش تهیونگ رفت و بعد هایلی.....صدای ضربه های محکم اومد که درحال وارد شدن بودند.
نامجون رو به نورا کرد و گفت: برو! نورا: من گفتم تا شما سالم پایین نرسین نمیرم! نامجون آب دهنشو قورت داد.... نورا لبخندی بهش زد و سمتش رفت و بغلش کرد. نامجون متعجبانه به نورا نگاه کرد و دستاشو دور کمرش حلقه کرد. نورا همون حالت گفت: دوست دارم! نامجون لبخند تلخی زد. صدای مردا نزدیکتر شده بود. از بین وسایل داشتند رد میشدند. نورا از بغل نامجون بیرون اومد و هلش داد و گفت: زود باش برو! نامجون دستشو روی پنجره گرفت و گفت: زود بعد من بیا! نورا لبخندی زد و سرشو به نشانه آره تکون داد و گفت: باشه! نامجون دستی روی سرش کشید، از پنجره رد شد و نردبون رو گرفت. نورا نفس راحتی کشید و یکدفعه پنجره رو بست. نامجون با تعجب به پنجره نگاه کرد و گفت: نورا! نورا پنجره رو قفل کرد، چشماش پر اشک شد و با لبخند به نامجون نگاه کرد..... نامجون چند بار زد به پنجره و با داد گفت: نورا نه!! بازش کن.... سعی در باز کردن پنجره بود اما نورا قفلش کرده بود. نورا عقب عقب رفت و گفت: به ترسا بگو شمارو ببره به خونه مادربزرگ! نامجون با نگرانی و چشمای پر اشک: من بدون تو جایی نمیرم! نورا پرده رو گرفت و گفت: خونه مادربزرگ..... یادت نره، دوست دارم! نورا پرده رو کشید و نامجون با تعجب: نورا.... بقیه که پایین بودند فهمیدند که نورا چیکار کرده، جین داد زد: نامجووون...مواظب باش! نامجون اعتنایی نمیکرد، کوک اخمی کرد به سمت نردبون رفت و گفت: هم مارو و هم نورارو به خطر میندازه! کوک بالا رفت همه نگاش کردند. کوک رسید و پای نامجون رو کشید و گفت: نامی؟! نامجون اعتنایی نکرد، کوک همینجور حرف زد: نامجون بیا پایین با این کارات به هیچ جا نمیرسی، اینجوری مارو به خطر میندازی! نامجون یکم آروم شد، ولی کوک به زور نامجون رو پایین آورد.... ترسا نفس راحتی کشید و گفت: خب خدارو شکر......(رو به نامجون) ما هممون نورارو میشناسیم نامجون.... مطمئنم راه چاره ای واسه خودش پیدا میکنه! نامجون چیزی نمیگفت. ترسا نفس عمیقی کشید و رو به بقیه کرد.... جولی با حرکت سر: باید یک جایی واسه موندن پیدا کنیم! ترسا سری به نشانه آره تکون داد. نامجون همینجور که به پایین نگاه میکرد، گفت: خونه مادربزرگ! همه نگاش کردند، ترسا با اخم و کنجکاوی نگاش کرد، نامجون سرشو بالا گرفت و به ترسا نگاه کرد و گفت: نورا گفت، بهت بگم بریم خونه مادربزرگ! اما اخمی کرد و به ترسا نگاه کرد، ترسا چشماش گرد شد و سری تکون داد.(آهنگ مهیب و کات)
میشل از اتاق بیرون اومد و در رو بست! نفسی تازه کرد، یک پسر به اسم توماس پیشش اومد و گفت: اون آسیایی چقدر دووم آورد؟! میشل نیم نگاهی بهش کرد و دوباره به روبرو خیره شد و گفت: کم طاقت بود زود بیهوش شد! میشل نگاش کرد و توماس خندید، میشل خنده جذاب و ترسناکی کرد. یکدفعه لبخند میشل محو شد و درحالی که با دستمال دستش عرق گردنش رو پاک میکرد، گفت: اون پرونده هایی که گفتم رو حاضر کردین؟! توماس سری به نشانه بله تکون داد. میشل گلوشو صاف کرد و گفت: به اون آسیایی نزدیک نشین تا وقتی که من نگفتم! توماس لبخندش محو شد و گفت: چشم قربان! میشل دستمال رو سمتش پرت کرد و راه افتاد. صدای زنگ گوشیش اومد، نگاهی به گوشیش انداخت....... با دیدن صفحه گوشی پوزخندی زد و گفت: نورا خانم! با خنده به روبرو نگاه کرد و از کادر تصورتان خارج شد(کات) نورا هنوز داخل اتاق هتل بود. در اتاق باز شد، مدیر و بادیگاردا وارد شدند. نورا بهشون نگاهی کرد و گفت: مشکلی پیش اومده؟! مدیر هتل: خانم هریسون چرا در رو قفل کرده بودین؟! یکی از بادیگاردا به سمت پنجره میرفت که نورا جلوشو گرفت و گفت: کجا؟! بادیگارد اخمی بهش کرد و گفت: میخوام اتاقو بررسی کنم! نورارو کنار کشید اما نورا دستشو گرفت و چرخوندش به سمت بقیه و از پنجره دورش کرد(قابل درک بود؟! 😐✨) همه با اخم نگاش کردند، نورا صاف ایستاد و گفت: من لزومی نمیبینم که اتاق منو بگردین! مدیر هتل با اخم و اشاره به بادیگاردا: اما این آقایون این حقو دارند. نورا با اخم مسخره ای سری تکون داد و گفت: اععع واقعا؟! بعد دوتا تفنگاشو از پشت سرش برداشت و سمت اونا نشونه گرفت و گفت: منم حق اینو دارم از اینا استفاده کنم؟! بادیگاردا اسلحه هاشون رو سمت نورا گرفتند، مدیر رستوران با ترس عقب رفت. یکی از بادیگارد با اخم داد زد: اسلحتو بنداز! نورا با بیحالی: گَلوتو پاره نکن(اسلحه هارو انداخت رو زمین) بیا! همه اخمی کردند، نورا دستاشو بالا گرفت و گفت: من تسلیمم! دستاشو جلو آورد، ساعداشو به هم زد: دستبند بزنین! یکی از بادیگاردا جلو اومد، دستای نورارو گرفت و از پشت بست! نورا لبخند کیوت و معطومانه ای روی لباش بود. دو نفر بازوی نورارو گرفتند و بیرون بردنش! (کات)
ساندرا روی صندلی ماشین زنی که نجاتش داده بود، لم داده بود. دستش درد میکرد، چشماشو بسته بود و آه و ناله میکرد. زن از آینه نگاهی به ساندرا کرد، دیگه فضولیش اجازه نداد ساکت بمونه: میگم شمارو دزدیده بودند(ساندرا با درد از آینه نگاش کرد) کاری کردین یا داداشاتون بودن؟! ساندرا تک خنده جذابی زد و از پنجره بیرونو نگاه کرد. زن آب دهنشو قورت داد و گفت: فضول نیستم، همینجوری پرسیدم! ساندرا سر تحسین باری تکون داد، آهی کشید.... یکم مکث کرد و گفت: منو دزدیده بودند و الان خدمت شمام! زنه ابرویی بالا انداخت و دو دستی فرمون رو گرفت و با حرکات سر گفت: خب خداروشکر که نجاتتون دادم(ساندرا از آینه نگاش کرد) اینروزا قاچاق زن زیاد شده...(اخمی کرد) ولی شما که کره ای نیستین، زن خارجی هم قاچاق میکنن؟! ساندرا لباشو خیس کرد و گفت: شاید.... منم به خاطر همین دزدیده بودن! زن سری تکون داد و گفت: خوبه........ (باکنجکاوی) راستی شمارو کجا برسونم؟! ساندرا اخم ریزی کرد و گفت: عاااااام...... کمپانی اس ام! زن با کنجکاوی: همونی که امروز منفجر شد؟! ساندرا با درد و تعحب: چی؟!!!!! منفجر شد یعنی چی؟! زن در حال رانندگی: مگه اخبار رو ندیدین؟! کمپانی اس ام به دست نورا هریسون منفجر شده! ساندرا بیشتر تعجب کرد و گفت: توسط نورا؟!!!!!!! وات؟! شوخی که نمیکنن، نورا رئیس همون کمپانیه!!! زنه شونه ای بالا انداخت و گفت: تا جایی که من یادمه شرکت مال جان آندرسونه و نورا هریسون زد منفجر کرد! ساندرا با شنیدن اسم جان اخمی کرد و گفت: جان آندرسون!!!!! زن آهی کشید و گفت: به هرحال اونجا که منفجر شده(ساندرا با تعجب نگاش کرد) کجا میرین؟! ساندرا دماغشو بالا کشید، تکونی به خودش داد و گفت: باید یک زنگ بزنم.... دوباره دماغشو بالا کشید و دنبال گوشیش گشت. زن از توی آینه داشت نگاش میکرد. ساندرا دستی به چشماش کشید و نگاهی به زن کرد و گفت: میشه گوشیتون رو بگیرم؟! زن گوشیشو از روی داشبورد برداشت و به ساندرا داد. ساندرا لبخند ریزی زد، به صندلی تکیه داد و زنگ زد.(کات)
صحنه تاریک بود که یکدفعه دری باز شد.... ترسا چند سرفه ای کرد و گردوخاک رو با دستش از دورش دور کرد. سرشو داخل برد و به راه پله ای که به پایین میرفت نگاهی انداخت. به بقیه نگاه کرد و با حرکت سر گفت: برین داخل! کوک جلو بود و داخل رفت، یکی یکی داخل رفتند. ترسا به دوربر نگاهی انداخت، داخل یک جنگل بودند. نامجون به سمت درخت رفت. نشست و تکیه داد، نفسی تازه کرد. خیره به زمین آروم نشسته بود. اما اخم ریزی کرد و سمتش رفت، کنارش ایستاد... سرشو خم کرد و گفت: حالت خوبه؟! نامجون بدون اینکه بهش نگاه بکنه آب دهنشو قورت داد و سری به نشانه آره تکون داد و گفت: بهترم! (نگاهی به اما کرد) همونجور که ترسا گفت، نورا از پس خودش برمیاد! اما ابرویی بالا انداخت و صاف ایستاد و به بقیه نگاه کرد. بقیه هنوز داخل نرفته بودند، گوشی جولی زنگ خورد... همه بهش نگاه کردند. جولی سریع گوشیشو برداشت و دید شماره ناآشناست.... اخمی کرد و به بقیه نگاهی کرد، هایلی با کنجکاوی: کیه؟! جولی نگاهی بهش کرد: نمیدونم! ترسا سریع و با هیجان: جواب نده شاید جامون رو لو بره! جولی آب دهنشو قورت داد و با صدای لرزان گفت: اگه نورا بود چی؟! نامجون نگاهی بهشون کرد.... هایلی با حرکت دست: جواب بده! جولی به گوشی نگاه کرد و جواب داد: بله؟! صدای ساندرا: جولی؟! جولی چشماش گرد شد و لبخند بزرگی زد و گفت: ساندرا؟! جیمین با شنیدن اسم ساندرا جلو اومد و با نگرانی و لبخند گفت: ساندراست؟! جولی با لبخند به جیمین نگاه کرد، همینجور که به جیمین نگاه میکرد سرشو به نشانه آره تکون داد، جیمین لبخند کیوتی زد، جولی با لبخند بزرگ گفت: ساندرا خوبی؟! ترسا نفس عمیقی کشید. صدای ساندرا: کجایین؟! کمپانی منفجر شده؟! جولی آب دهنشو قورت داد و گفت: اول بهم بگو خوبی؟! تو کجایی؟! (کات)
زنه پشت فرمون همینجور داشت به ساندرا نگاه میکرد، ساندرا نیم نگاهی بهش انداخت و بعد نگاهشو دزدید. دستشو جلوی دهنش گرفت و گفت: من از دستشون فرار کردم و الان داخل ماشین یک زنم..... میشه شما به من بگین کجایین؟! ساندرا با دقت گوش داد، صدای جولی: ما جای مخفی رفتیم..... نورا بهمون گفت... (کات) اما آروم آروم به سمت جولی اومد، جولی ادامه حرفش: آدرسش رو بهت پیام کنم؟! ترسا اخمی کرد و جلو اومد: نکن این کارو دختر! جولی با تعجب نگاش کرد، ترسا سریع گوشی رو از جولی گرفت و حرف زد: الو ساندرا؟! (کات) ساندرا اخمی کرد و گفت: ترسا! صدای ترسا: جای مخفی نمیشناسی اونجا بری، اگه آدرسو بگیم.... واسه پسرا دردسر میشه! ساندرا با کنجکاوی سرشو کج کرد و گفت: پسرا؟! جیمین هم با شماست؟! خوبه؟! (کات) ترسا نگاهی به جیمین انداخت، جیمین با کنجکاوی نگاش کرد. ترسا درحالی که به جیمین نگاه میکرد، گفت: آره خوبه! صدای نفس راحت کشیدن ساندرا اومد و گفت: خوبه..... من جای مخفی پیدا میکنم و میرم! نگران من نباشین! ترسا با لبخند گفت: مواظب باش! صدای ساندرا: شما هم مواظب باشین. ترسا گوشی رو قطع کرد، رو به بقیه کرد، هایلی با کنجکاوی گفت: چی شد؟! ترسا سمت در رفت گفت: یک جای مخفی دیگه میره، ما بریم داخل! هایلی سری تکون داد و به سمت در رفت. همه به سمت در حرکت کردند(صحنه از بالا که همه دارند به سمت در میروند، دور دورتر میرود و تصویر به مانیتور کامپیوتر تبدیل میشه که چند نفر داشتند به اونها نگاه میکردند) مرد پشت میز که داشت نگاه میکرد گفت: قربان... پیداشون کردیم بالاخره! مردی به سمتش اومد، دستشو روی میز گذاشت و خم شد.... جان بود، لبخندی زد و گفت: کارت عالی بود.... صاف شد و درحال رفتن گفت: به بچه ها بگو که حاضر بشن!(اون عکس مرده که میبینین جان هست😐✨)
نورا داخل ماشین زندانی ها با دستای بسته نشسته بود. یک بادیگارد کنارش با دوتا از بادیگارد روبروش نشسته بودند، یکی از بادیگارد ها بدجور بهش نگاه میکرد... نورا اخمی بهش کرد و با حرکت سر گفت: چیه؟! بادیگارد سر تاسف باری تکون داد و نگاشو تغییر داد. نورا حالت چندش باری نگاش کرد، بعد اوفی کرد و به پنجره نگاهی کرد. از پنجره، ماشین میشل رو دید که پشت ماشین اینا حرکت میکرد. نورا اخمی کرد، میشل آدامسشو باد کرد و باخودش گفت: آماده باش خانم هریسون! یکدفعه یک ماشین بزرگ اومد محکم زد به ماشین زندانی ها! کنترل ماشین از دست رفت، نورا همراه بادیگارد ها روی زمین افتادند. ماشین توی خیابون چند تا خرچ زد تا با خوردن به یک ستون از حرکت ایستاد. میشل با تعحب ماشین رو گوشه نگه داشت و نگاه کرد. نورا کف ماشین افتاده بود... اخمی کرد و به دوروبر نگاهی کرد. بادیگاردا کف ماشین افتاده بودند. نورا چشماش تار میدید، با اخم سرشو پایین گرفت و تکون داد. دید چشماش بهتر شد و سرشو بالا گرفت، کف ماشین کلید دید، سریع برداشت و دستاشو باز کرد. میشل با نگاه های کنجکاوانه در ماشین رو آروم باز میکرد. نورا دستاشو باز کرد، بلند شد، نگاهی به بادیگارد های کف ماشین انداخت. با اخم اوفی کرد و به در نگاه کرد. با یک لگد محکم در رو باز کرد. میشل تا نورارو دید لبخند تمسخرآمیز زد و از ماشین پیاده شد. نورا خودشو پایین پرت کرد و به خاطر آفتاب اخم کرده بود و به اطراف نگاه میکرد. صدای یک بادیگارد اومد: نورارو بگیر! نورا با تعجب نگاه کرد و دید یک بادیگارد دوان دوان به سمتش میاد. نورا شروع کرد به دویدن و بادیگارد هم پشت سرش! میشل تعجب کرد و پشت سر بادیگارد شروع کرد به دویدن، رو به بقیه بادیگاردا کرد و داد زد: این خرابکاریرو درست کنین..... بعد باتمام سرعت دوید. نورا با سرعت از بین ماشین های درحال حرکت رد میشد. بعضی از ماشینا منحرف میشدند به اطراف و بعضی ها می ایستادند...... بادیگارد هم از روی ماشین های ایستاده میپرید تا به نورا برسه..... میشل هم دنبالشون بود. نورا به سمت کوچه ای حرکت کرد....
میدوید، حواسش نبود داخل کوچه بن بست شده! نورا تعجب کرد، خواست برگرده که بادیگارد رو جلوش دید.... نورا با درد پهلوشو گرفت و نفس نفس زد، بادیگارد خنده مضحکی زد و به نورا داشت نزدیک میشد. میشل وارد کوچه شد، بادیگارد با ترس نگاه کرد و با دیدن میشل خیالش راحت شد و به نورا نگاه کرد. میشل کنار بادیگارد ایستاد.... دستاشو روی زانوش گذاشت و خم شد، نفسی کشید و نفسشو با یک داد بیرون داد و خندید. بادیگارد هم باهاش خندید، نورا اخمی بهشون کرد، میشل صاف ایستاد و تفنگشو در آورد و سمت نورا گرفت و با جدیت گفت: راه بیفت! نورا دماغشو بالا کشید..... میشل خطاب به بادیگارد: دستگیرش کن! بادیگارد داشت سمت نورا میرفت که یکدفعه میشل با پشت اسلحه به گردن بادیگارد زد و بیهوش شد! نورا نفس راحتی کشید و دستی به پهلوش کشید و گفت: آی پهلوم! میشل دستی به صورتش کشید و کلید ماشین از توی جیبش برداشت و سمت نورا پرت کرد. نورا کلید رو گرفت، میشل با جدیت: دو تا کوچه پایین تر، مازراتی طوسی! نورا لبخند زد و گفت: خوش سلیقه ای.... میشل با حرکت انگشت: خراش روش بیفته زندت نمیزارم! نورا خندید و درحال رفتن گفت: بی حساب شدیم! میشل پوزخندی زد و سمت بادیگارد رفت و گفت: گذرونده ها تو ماشینه! نورا سری تکون داد و سریع حرکت کرد و از کوچه خارج شد. میشل کنار بادیگارد نشست و گفت: اینو چیکار کنم؟! نچی کرد و به اطراف نگاه کرد. (کات)
بچه ها داخل زیر زمین قدیمی بودند. اما توی آشپزخونه بود و به وسیله هاش نگاهی میکرد و با چندش اونارو مینداخت! هایلی کنار جولی نشسته بود، بهش دلداری میداد که آروم باشه، چون جولی خیلی برای هوسوک نگران بود. جین و ترسا روی صندلی نشسته بودند. جین با نگرانی: اگه اینجارو پیدا کنن چی میشه؟! ترسا آب دهنشو قورت داد و گفت: به احتمال 80درصد نمیتونن پیدا کنن، چون اینجارو فقط منو نورا میدونستیم. جین یا ترس: اگه 20درصد دیگه عملی شد... (ترسا نگاش کرد) اونوقت چی؟! ترسا خودشو عقب برد و نفسی کشید و گفت: دیگه نمیدونم! تهیونگ به سمتشون اومد و گفت: هنوز خبری چیزی بهت نرسیده که هوسوک و نورا کجان؟! ترسا با کنجکاوی نگاش کرد و سری به نشانه نه تکون داد و گفت: نه هنوز، میشل هم گم شده! کوک به راه راه پله نگاهی کرد و با خودش گفت: خدایا چی میشه که یک دفعه معجزه بشه و همش خواب باشه! اوفی کرد.... یکدفعه صدای باز شدن در اومد، همه به راه پله ها نگاه کردند. ترسا سریع بلند شد و با حرکت دست گفت: کوک از اونجا دور شو! کوک سریع دور شد... همشون یک گوشه ایستادند. سایه یک نفر دیده شد، هایلی با اخم نگاهی به سایه کرد و سرشو کج کرد. یکدفعه میشل رو دیدند! دخترا تعجب کردند و لیدیا با تعجب به سمت میشل رفت و گفت: میشل؟! میشل لبخندی بهش زد. کوک با دیدن میشل اخماش باز شد و با لبخند دوستداشتنی نگاش کرد و گفت: میشل؟! میشل نگاهی به کوک کرد، لبخند روی لباش اومد و سمتش رفت: کوک! کوک هم حرکت کرد، به هم رسیدند و همدیگرو بغل کردند.... کوک با خوشحالی: میدونی چقدر نگرانت بودم؟! میشل که بغل کوک بود سرشو به نشانه آره تکون داد و گفت: میدونم... آره میدونم! قطره اشکشو پاک کرد و سعی کرد گریه نکنه! ترسا لبخندی بهشون زد! اما با کنجکاوی: چجوری اینجارو پیدا کردی؟! میشل از بغل کوک بیرون اومد و رو به اما کرد. اشاره به بیرون گفت: بریم بیرون ماشین اونجاست مارو میرسونه! اما اخمی کرد و گفت: ماشین؟! میشل با عجله: آره زود باشین! همه به هم نگاه کردند و ترسا گفت: بیاین برین، من به میشل اعتماد دارم! میشل لبخند دوست داشتنی زد. ترسا جلو رفت و بقیه هم دنبالش رفتند. همه رفتند بیرون و میشل همونجا ایستاد و مژه هاشو دستی کشید و گفت: هی بدبختا! بعد خنده ای کرد، بعد به دوربین داخل زیر زمین نگاه کرد و چشمکی زد و بیرون رفت.
ترسا از در بیرون شد با صحنه بادیگارد های سیاه پوش اسلحه به دست روبرو شد! ترسا تعجب کرد و خواست برگرده که یکی از بادیگارد داد زد: تکون نخور! ترسا ایستاد و روش طرف بقیه بود، بقیه تعجب کردند و هایلی که جلو بود با اخم گفت: کین؟! ترسا آب دهنشو قورت داد و گفت: هایلی پسرارو بگیر از در مخفی که پشت میزه خارج بشین! هایلی با اخم: چی؟! ترسا با عصبانیت آروم: برو..... (رو به بقیه دخترا) شما بیاین(روبه هایلی) مواظب میشل باش! هایلی سری تکون داد و آروم به پسرا گفت و کوک با تعجب: میشل به ما کلک زد؟! هایلی لباشو داخل جمع کرد و سریع سرشو تکون داد و گفت: آره باید بریم! کوک خیلی تعجب کرد و حس بدی بهش دست داد، تهیونگ نگاش کرد و آب دهنشو قورت داد، صدای بادیگارد بلند شد: زود بیاین اینجا! ترسا سمت بادیگاردا برگشت و گفت: اومدیم اومدیم.... دستاشو بالا گرفته بود. بقیه دخترا هم بیرون اومدن و دستاشون بالا بود.... بادیگارد داد زد: بقیه کجان؟! ترسا: بقیه وجود نداره! همه دخترا دستاشون بالا بود(کات) هایلی سریع از پله ها پایین میرفت و پسرا هم دنبالش بودند. یک دفعه با میشل روبرو شد. میشل چشماش گرد شد، هایلی اخمی بهش کرد و گفت: خائن! میشل یادش به دوربین داخل اومد، نفسی تازه کرد و گفت: منو بزن! هایلی حالت عصبی سرشو کج کرد و گفت: از خُدامه! یکدفعه یک مشت محکم به صورت میشل زد! میشل چند پله پایین رفت و دستی به صورتش کشید و همینجور لبخند زد.... هایلی حالت عصبی خطاب به پسرا: شما برین پسرا! کوک با اخم و نگارانی به میشل نگاه میکرد، همه حرکت کردند و تهیونگ به هایلی گفت: مواظب باش! هایلی با حرکت سر: تو برو من مواظبم! تهیونگ لبخند شیرینی زد و رفت. میشل صاف ایستاد و گردنشو تکون داد و گفت: مشتت سنگین بود! هایلی با عصبانیت درحال حمله گفت: تازه این مشت آرومم بود! بعد دادی کشید و حمله کرد. (کات) صدای بادیگارد: بهت گفتم بقیه کجان؟! ترسا کاملا عادی: منم گفتم بقیه ای وجود نداره! لیدیا درحال شمردن بادیگاردا بود، 7 تا بودند، با 4 تا ماشین بزرگ مشکی! لیدیا اخمی کرد و گفت: هی اما؟! اما که کنارش ایستاده بود، گفت: چیه؟! (در همین حین بادیگاردا جیغ جیغ میکردند😐😂) لیدیا ابرویی بالا انداخت و گفت: اسپری خوشبو کننده رو داری؟! اما اخمی کرد و گفت: چی؟! آره دارمش چرا؟! لیدیا درحالی که از لای آستینش یک بمب دودزای کوچیک برمیداشت: هرموقع گفتم اسپری رو بهم بده! لیدیا بمب رو دستش گرفت، بادیگارد با داد: دستگیرشون کنین! چهاتا بادیگارد جلو اومدن تا دستگیرشون کنن.....
لیدیا منتظر موند تا نزدیک تر بشن. نزدیک که شدند، لیدیا سریع بمب دودزارو جلوی پاهای خودش زد و دورشون پر دود شد! بادیگاردا متعجب شدند و شروع کردند به شلیک کردن. صدای افتادن اومد، بادیگاردا داشتند نزدیک میشدن که یکدفعه لیدیا با شعله آتیشی که با اسپری و فندک درست کرده بود جلو اومد و صورت بادیگارد هارو سوزوند. تفنگا از دستشون افتاد. اما و ترسا و جولی اسلحه به دست بیرون اومدند و اون بادیگارد های دیگرو با تیر کشتند. لیدیا همونجور مثل دیوونه ها آتیش میزد تو صورتشون و داد میکشید. اسپری تموم شد و نگاهی بهش کرد... محکم زد تو سر یکی از بادیگاردها! نفسی تازه کرد و به بادیگارد نگاه کرد. دماغشو بالا کشید و سمتش تف کرد. به دخترا نگاه کرد(کات) میشل و هایلی داشتند باهم میجنگیدند و از راه پله ها پایین افتادند و چند غلت زدند، دراز کشیده با هم میجنگیدند. پسرا اونارو دیدن و یونگی با تعجب: یکی بره کمک! تهیونگ هل زده به اطراف نگاه کرد و دنبال چیزی میگشت که باهاش میشل رو بزنه! کوک با عصبانیت و چشمای پر اشک جلو رفت. میشل روی هایلی نشسته بود و با مشت اونو میزد، یکدفعه کوک یک لگد محکم به میشل زد و پرتش کرد اونطرف! هایلی دستی به دماغش کشید و با درد به کوک نگاه کرد، تهیونگ سمتش اومد و گفت: خوبی هایلی؟! هایلی سری به نشانه آره تکون داد و سرفه ای کرد! کوک با عصبانیت و چشمای پر اشک به میشل گفت: که میخواستی با احساسات من بازی کنی؟! میشل نگاش کرد و باخنده اعصاب خورد کن گفت: بازی بااحساسات دیگران کار منه..... کوک خیلی عصبانی شد و میشل ادامه داد: تو هم یکی از همون اسکلا! کوک عصبی شد و خواست سمتش حمله بکنه که نامجون جلوشو گرفت و گفت: کوک صبر کن! میشل با دیدن عصبی شدن کوک، خنده صدادار اعصاب خوردکنی زد و خودشو به دیوار رسوند و تکیه داد. جولی از پله ها پایین اومد و همه رو دید و گفت: باید بریم! جین با تعجب: بادیگاردا چی شدن؟! جولی با حرکت سر: کشته شدن، زود باشین! جین چشماش گرد شد. هایلی به کمک تهیونگ بلند شد و بالا رفتند. کوک نگاه عصبانی به میشل کرد و رفت بالا.... میشل با خنده بلند داد زد: بالاخره که همتون میمیرین! جولی با اخم نگاش کرد و گفت: تو به فکر خودت باش میشل! میشل سرشو به دیوار تکیه داد و جولی با حرکات دست: من به جات بودم خودمو میکشتم! میشل پوزخندی زد و زیرچشمی نگاش کرد، جولی سر تاسف باری تکون داد و بالا رفت...... میشل دستی به پهلوش کشید، قیافش نگران شد و چشمش به تفنگ روی زمین افتاد. همه بالا رفتند و ترسا سریع گفت: سوار ماشینا بشین که بریم! اما با اخم: میشل کو؟! کوک سریع و با عصبانیت توی ماشین نشست. جولی نفسی تازه و گفت: داخله... ولش کنین، یکی کمکش میاد! لیدیا بلند گفت: سوار شین! همه سوار شدن. کوک اخم کرده بود و اشکاشو پاک کرد و سرشو به صندلی تکیه داد. همه سوار شدن و با ماشینا حرکت کردند. بعد در سکوت صدای شلیک از زیر زمین اومد......
عرررررررررررررررر.... من عاشق پارت بعدیم😐💜 خب مرسی که هستین..... و لطفا صبور باشید و چیزی نگین😐😂
نتیجه 1
🤓🤓🤓🤓🤓🤓
نتیجه 2
🤓🤓🤓🤓🤓
نتیجه 3
🤓🤓🤓🤓🤓
نتیجه 4
🤓🤓🤓🤓🤓🤓
و منی که اینهمه خودمو جر دادم واسه پارت ۱۷ و الان تازه بعد ۵ روز میام که بخونم 😐💔
عالی بود خواهری 🤓💙
و یه حسی بهم میگه که میشل یا خودشو کشته یا چی ؟؟😐😂
و یه حس دیگم میگه که نورا از همه کارای میشل خبر داشته و همه اینا نقشه نورا بوده 😐💔
پارت بعد مثل این دیر بیاد اونوقت دیگه......😐🗡
اشکال نداره آجی😂😂😂
هعی گارت بعد میاد و میبینی که حسات درست بوده یا نه😐😂💜✨
مرسی💜✨
وای آجی فوق العاده بود من خر ذوق
خیلی باحال بود
اوخی نمد چرا هیجان دارم پارت بعدی زود بیا 🙂
ویییی مرسی😂😂💜✨✨
امیدوارم زود بیاد.... 😐✨
ازت بزرگ ترما بچه جون تو اول خواستی منو جر بدی یونو؟!😐 من در افتاد ور افتاد😑😂
افرین بشین همونجا به درو دیوار بنگر دریچم الان آه می کشه مح که آدرسمو دادم خودت نیومدی😐😏😂
یکم صبر نمی کنید که😑😒
اعتماد به نفستم که صفر😐شاید قیافه داشته باشی😐یکم از منو پرتوهام یاد بگیر😐😂🌞
پرتوهای درخشانم تو حلقه همتون😌😂
اهم اهم من بچه ی باتربیتوم😐
اعتماد بع نفس کع درستع یع کمکی داروم😐✋
ول در عوض با تربیتوم😐✋
عاا مگع چند سالتع میشلی؟!😐✋
{آرمی حواس پرت😐✋}
واستا الن دریا میفرستوم بیاد ببرتت😐
عاورین به تو بچه ی با تربیت😐😐
اعتماد به نفستو مثه منه جذاب بیشتر کن😌😂😂
تو چن سالته؟!😐✋بله بله میشل خوده خوده منم😐 چشاتو وا کن می بینی😐😂
دریا دیه کیه😐کی می خواد بیاد منو ببره😐هر کی می خواد تشریف بیاره بگو بیاد جایی که هایلی رو نفله کردم😏😐😂بعد از دیدنم خودش چهار دست و پا برمیگرده😂
ممنون😐♥
حیح برو اونور من خدای جذابیتم😐♥
من ۱۳ اند یو؟!😐
دریااا بیااا پرتو های نورشو خفع کن😐♥
من انرژی خفع کردن پرتو های نور رو داروم😐♥
فعلا ک تو داستانم ذکر شده من چقد جذابم دیه لازم به گفتن نیس😌😂
منم 16 همونطور ک گفته بودم ازت بزرگترم😐 میشم اونی😌😂
هر کی می خواد پرتوهامو خفه کنه مح خودشو خفه می کنم😐✋
منم قابلیت کشتن همرو دارم همونطور ک مشاهده کردید میشلم😏😌😂🔫
اوفف اوک من هنو جوونم آرزو داروم😐✋
اوک شما جذاب😐✋
بع خاطر روی گل خودوم کنار میکشوم...
دقت کن😐
روی گل خودوم😐✋
عه ۱۶سالتع😐
اخییی اونیی😻✨
جذاب بودمممم😌😂
برام مهم نی خب نکش😐😏خودت اول شروع کردی مثلا می خواستی منو جر بدی😏😂😂
اوم اونیم مکنه جان😐😂
Michael
| 2 ساعت پیش
هووم چیه چی می خوای؟
اومدم😐
بهتره صبور باشید تا پارتای بعد بیاد رو اعصابه منم رژه نرید😐😑
سلامت کو بی تربیت😐
خواستم بیایی جرر بدمت😐✋
کجایی؟!😐✨
یع نشونی بدع کع بیام اونجا😐✋
منتظرمم نگران مباش😐✋
مح اهل سلام نیستم😐😂
تو منو جر بدی؟ انگار هنوز میشلو نشناختی😏😑خوبه گفتم صبور باشیددددد پارتهههه بعد بیاااااد😑😒😤پشیمون میشید به پام میوفتیدااا😑🔪
آدرسم بیا همونجا که هایلی رو نفله کردم😏منتظرم😌😂✋
پارته بعد قیافه هاتون دیدنیه😒✊
بی تربیوت😐
اراااممم😐✨
چطور چنین شتاباننن😐♥
اوک الان کع فک میکنم بهتره بنشینمو و بع در بنگرم😐♥
والا من قیافه ای ندرم کع دیدنی باشع😐
ول کنین حالا😐✨
ازت بزرگ ترما بچه جون تو اول خواستی منو جر بدی یونو؟!😐 هر کی با من در افتاد ور افتاد😑😂
افرین بشین همونجا به درو دیوار بنگر دریچم الان آه می کشه مح که آدرسمو دادم خودت نیومدی😐😏😂
یکم صبر نمی کنید که😑😒
اعتماد به نفستم که صفر😐شاید قیافه داشته باشی😐یکم از منو پرتوهام یاد بگیر😐😂🌞
پرتوهای درخشانم تو حلقه همتون😌😂
اع نامجون تو کاره زنت دخالت نکن😐 کفگیرمو می زنم تو ملاجتا😐
الانم کارتتو رد کن بیاد می خوام برم خرید کنم تو خونه هیچی نداریم😐👋
به جای این حرفاهم زود پارته بعدو برای این فلک زده ها بزار تا چن نفرو اینجا چپر نکردم😐
کارتو پولاتم از جیبت برداشتم💰💳😆😂بوس همسرم😆اس ام اسای خالی شدن کارتت برات میاد😆😙😂
عرررررر نامجوووون نههههههههه نکشششششش منوووووو😐😑😠💔🔪🔪🔪
مح فقط چن وق نبودممممم:///
(وی به پلک زدن خود ادامه میدهد)
(وی نیز به جر خوردن خود ادامه می دهد...هعی)
بزار پارته بعدو برای این بدبختای فلک زده...
اهم اهم بعد از مدت ها اومدم تستچی...یه سر بزنم😐☺
لطفا به میشلم بدوبیرا نگید به خاطر تنوع اینطور شد😐🌅
نامجون نگو که منو کشتیییییی؟!😤😠🔪
هعی...
(وی چند بار پلک میزند و به صحفه گوشی خیره شده است)
وی نیز درحال جر خوردن است
باحال بود عاجی🙌☁
الاهییی😿💔
کوکی😿🌈
میشل بد😐✨
فحش ندم بهترع😹😹🌈
چرا با اخساسات بچم بازی میکنی؟!😐
چراع؟!😐☁
میشلو میخوام ببینم😐✋
میشل پلیزز😐✋
😂😂😂😂✨
خوده میشل میاد یک چیزی میگه😂😂 ولی بازم ممنون🤓🥞💜✨
هووم چیه چی می خوای؟
اومدم😐
بهتره صبور باشید تا پارتای بعد بیاد رو اعصابه منم رژه نرید😐😑
چرا میشل شخصیت بدست 😭😭😭😭😭😭😭 امیدوارم خوب پیش بره 🙂💔
ممنون میشه پارت بعدی زودتر بیاد خدا من میخوام ببینم میشل چی میشه 💟😭😭😭😭
مرسی مانا💜🤓✨
صبور باشین پارت بعدی هم میاد✨
(وی لبخند ملیح می زند و چشمانش را ریز می کند...)
صبور باشید...صبور
میشل که نیس اینجا خیلی خالیه خدایی دیگه تو داستان نکشش 💔😢 پارت بعدی رو بده که خیلی جای حساس کات کردی
😂😂😂✨ پارت بعدی رو تازه گذاشتم، نمیدونم زود میاد یا نه😂😂💜✨
عااااو مغز فندقی دلم براااات اندازه فندق شده بود😂😇بقل بقل:)
بعد از چن وق اومدم یه سر به تستچی بزنم:)
بازم اما تو داستان به فکره میشل بود تو واقعیتم همینطوره😂نامی خوب داستانو به واقعیت نزدیک کردی:)
ولی شانست بیاره من بمیرم😐😑😂
چطورییییی عجوزهههههه دلم برات خیلی تنگیده بووود😁😂
اععععع عجوزه خودتی مغز فندقیییی😐😑😂
فک کنم تا یه ماه دیه هم باید برم رو اعصابت و مزاحم شم😐😂
کلاسام طول کشید شت😐😑🔪
می تونم بیام خونتون(اکانتت) مهمونی برای یه ماه دیه؟؟😂متاسفانه مهمونه شرو شیطونیم قول نمیدم اذیتت نکنم مغز فندقی😆😆😂
قدمت رو چشم عجوزه خانوم اذیتای تو برام مث نقل و نبات میمونه 😂 خوب صبونه شیطون باشه مهمونشم شیطون دیگه چه میشه کرد😂
باشه باشه الان جم می کنم میام😆😂
عجوزه هم خودتی مغز فندقی کله پوک😐😂
نقل و نبات؟😂لوس نشو بیشور جدیدا چه مهربون شدی قلبم اکلیلی شد😂🎊
الان چمدونمو برمی دارم با پرتوهای نورم میام محفلتو روشن می کنم😌😂🌞
قراره چن وقتی مزاحم شم😆
عالییییی بود عاجی😁🤓
تا پارت بعد بیاد ما فسیل میشیم 🤓😐💔
مرسی🤓😂✨💜
امیدوارم فسیل نشین و زود بیاد😂😂💜✨