اینم پارت2دوستان امیدوارم لذت ببرید
ومتوجه شدم استارباتامی اومده وازتعجب خشکم زدچون استارگفت که تامی بخاطراون ازیه بعددیگه اومده اینجا و...
استارهم به گفته ی خودش خوشحاله.استارومارکووتامی باهم روی یکی ازنیمکت هانشستن وباهمدیگه حرف زدن بخصوص استاروتامی امامارکوهمینطوردست به سینه نشسته بودوهیچی نمیگفت استارهم متوجه شدکه مارکومثل همیشه نیست پس بامارکوهم خیلی حرف زدومارکویکمی خوشحال شدواونم واردبحث شد.ماجرای بعدازظهرازدیدتامی:وقتی مدرسه ی استارتموم شددعوتم کردکه بیام خونه ی مارکووامشبواونجابمونم استارخیلی ازخانواده ی مارکوخوب میگفت پس منم قبول کرد وهمگی رفتیم خونه ی مارکواینا.ماجرای بعدازظهرازدیدمارکو:وقتی من واستاروتامی رفتیم توی خونه استاربه اسرارخودش تامی روبردتوی اتاق خودش تاشب رواونجابمونه بعدمن هم برای استارخوراکی های مخصوصموآماده کردم وآوردم اتاق استاروظرف خوراکی هارودادم به استاراستارهم...
اول به تامی تعارف کردوبعدخودش خوردواستاروتامی مشغول خوردن شدن؛بازم عصبی شدم اماسریع رفتم اتاقم تایکم تمرین کاراته انجام بدم بعدمتوجه شدم که مامان وباباقراره برن بیرون واستارهم قبول کرده ناهارروبپزه ووقتی موقع ناهارشداستارکلاه سرآشپزیشوگذاشت سرش ورفت یه غذای نسبتا جالب درست کردامامن نتنستم بخورم ولی تامی به سرعت غذاروتموم کردواینجابودکه متوجه شدم این هاغذاهای رونی ای هستن ومازمینی هاازاینهانمیخوریم بعداومدم به استاریاددام ه غذای خوشمزه بپزه امااستارعصبانی شدوگفت که یعنی من به غذاهای اون اعتقادندارم؟وخودشم اومدسرمیزوناهارمون روخوردیم البته من فقط3قاشق که اونم بالاآوردم.ماجرای امروز غروب ازدیداستار:من...
خیلی هیجان داشتم امانمیدونم چراوباعصام چندتاتوله سگ دیگه به توله سگ هام اضافه کردم و تامی هم خیلی خوشش اومدازشون امااوناهمش پای مارکوروگاز میگرفتن وکلامارکونمیدونم چراامروزسازمخالف میزد؛من وتامی درباره ی اتفاق هایی که افتاده بودباهم حرف زدیم و من ماجرای لودورو با تامی گفتم وتامی هم گفت که تاوقتی اینجاهستش کمکمون میکنه ومن خیلی خوشحال شدم !.ماجرای امشب ازدید مارکو:وقتی تمرین های کاراته ام داشتن به پایان میرسیدن یهواستاردراتاقم روشکست واومدتووگفت که میخواداونم تمرین بکنه ومنم یکم کاراته بهش یاددادم واونم چندتاحرکت رویادگرفت وبعدهمگی رفتیم بخوابیم ومن لباس خوابم روپوشیدم واستارهم ازاتاق رفت بیرون اماوقتی اومدم روی تختم دوباره برگشت واومدروی تختم کنارمن نشست وگفت که...
منودوست داره ومن نگرن نباشم وبعدرفت توی اتاق خودش!منم باخیال راحت خوابم نبردبلکه باهیجان واشتیاق مثل دیشب تونستم بخوابم وخواب های مختلفی ببینم و...
صبح که ازخواب بیدارشدم رفتم صبحونه خوردموبااستاررفتم مدرسه امااستارانگاری یکم ناراحت بودچونکه تامی امروزصبح رفت بعدخودش.ماجرای امروزصبح ازدیداستار:وقتی رسیدیم مدرسه بازم طرفدارام برام هوراکشیدن وبهم گفتن که معرکه ام ومنوازاین ناراحتی ای که داشتم درآوردن وبه خصوص مارکوجونم؛کلاسمون که تموم شدمن باجکی ملاقات کردم ویکم باهم حرف زدیم وجکی گفت که...
بامارکوقرارداشته ومنم بهش گفتم که میدونم ودیگه ازاین حرفابعدوقتی زنگ تفریحمون خوردمن خیلی شادوشنگول بودم وباعصام صدتاموجودشگفت انگیزساختم که مارکوهم ازشون خوشش نیومد من خیلی خوشحال بودم تااینکه...
ببخشیداگرکوتاه بود
لطفانظربدین??
منتظرپارت بعدی هم باشین وبه جاده ی عشق ومیراکلس یه سری هم بزنین وامیدوارم خوشتون اومده باشه???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خوشم اومد خیلی خوب بود پارت بعدش رو بذار عالی
مرسی?چشم حتماامروزمینویسم