ببخشید ناظران گرانقدر این تستو پاک کردن 😐 دستشون درد نکنه زحمت کشیدن یه هفته تو برسیه بعد پاک شده 😐ولش داستانو میزارم تموم میشه دو پارت دیگه تمومه بزار تموم شه دیگه عهههه😐💔.....
........اونا ملیحه رو بردن ت خونه یارو ملیحه ت صندوق ماشین بهوش اومده بود @ اینجا چخبره اینجا کجاس یکم تکون میخوره ولی خوب ت پلاستیکه چیزی یادش میاد.........کنار اون یارو بود @آره ولی نمیشه که همینطوری میشنوی با ت ام میشنوی ⊙ انگار بلوتوث قط شده × چیزی شده @ ن.نه.....امم.. ف...فقط فک کنم گوشوارم افتاده × گوشواره؟ @ اهوم الان اون یارو لیوان ملیحه رو میخواد بزاره که یکی مثلا اشتباهی دستشو میزنه و لیوان رو لباس ملیحه میریزه @ هی هواست کجاس - عع ببخشید هواسم نبود بزارین کمکتون کنم @ نه نیازی نیس × میخواید کمکتون کنم؟ @ نه ممنون ملیحه میره ت دستشویی داره دستاشو میشوره که یارو همون دنی میاد با دو نفر دیگه × ببخشید ولی ما شما رو لازم داریم .....بگیرینش اون دوتا میان نزدیک و اینو بیهوش میکنن میبرن ......... زمای که تو ماشینه ⊙ یعنی الان دارن منو میبرن خونه اون یارو که وایستادن ماشین رو احساس میکنه _۳ بیارینش در صندوق باز میشه و اینو میندازه رو شونش و میبرتش ملیحه هم حرفی نمیزنه میبرنش ت ی اتاق و از ت پلاستیکه درش میارن سه تا زنه هم دور و برشن - واقعا این دختره؟ × آره همینه حاضرش کنین - به خدا حیفه ولش کنین میکشتش × ت کارتو بکن کسی از ت نظر نخواس - باشه ولی من گفتم مردا رفتن بیرون @ م.منو چیکار دارین؟ 《 داره ادا در میاره، 》- مگه نمیدونی @ من داشتم لباسمو تمیز میکردم ای.اینجا کجاس - خوب ول کن فقط بلند شو بزار ما کارمون رو بکنیم اینو حاضر کردن بعد فرستادن اتاق یارو در رو هم بستن یارو رو مبل نشسته بود و پشت به این بود # بالاخره اومد بر میگرده و طرف این نگا میکنه # اومم ⊙ یا خدا تفنگم کو؟ ملیحه دور و برشو نگا میکنه و یه اسلحه رو میز میبینه که جلوی اون یارو هس ............سانسور صدا و سیما.............. در میره و میدوه و تفنگ رو میگیره رو به اون یارو @ بابام بهت سلام رسوند GDB # ت کی هستی @ همینطوری وارد خونت شدم ت خبر نداری # ... @ من ملیحه دختر GH نمیشناسی یا بهتر بگم دختر صالح # اوهههه حالا شناختم پس به انتقام از من بلند شدی @ هیچ وقت یادم نرفت چه بلای سر مامانم آوردی # همون بلا رو سر تو هم میارم یارو با حرکت تندی میاد جلو ملیحه چشماشو میبنده و سه تا تیر شلیک میکنه چشماشو باز میکنه یارو پخش بر زمین شده یکی در هول میده میاد ت
& بدو باید بریم زود باش ملیحه میدوه و با چنگیز از خونه خارج میشن و با سرعت زیاری با ماشین از اونجا دور میشن & حالت خوبه؟ @ خوبم & چیشد @ ....& جواب بده @ چرا ولی طولش ندادم & بت گفتم لازم نیس ت بری @ باید انتقاممو ازش میگرفتم & کدوم انتقام @ اون .. اون مادرمو.......بلای بدی سرش آورد با درد و رنج کشتش به بابام گف یا دخترت یا زنت بابامم منو انتخاب کرد ولی کلا این زندگی نابودم کرد & خوب......نمیدونم چی بگم ولی الان باید ببرمت خونه ی بابات @ باشه 《 یکم اینا هم علاقه دارن بهم دیگه حالا یکم عاشقانه وارد میدان میشود 》ملیحه که از اتفاقات هم گیجه و هم خاطره ی مادرش یادش اومدی ناراحته و سر به زیر داره که ماشین وا میسته 😐 & پیاده شو @ اینجا کجاس & گفتم پیاده شو دوتاشون پیاده میشن رو یه دره ان @ چرا منو آوردی اینجا & میخوایم حرف بزنیم ...گناهه؟ @ من ..میتونم بت اعتماد کنم ؟ & میل خودته ولی من به تو اعتماد کامل دارم چند لحظه به همدیگه نگاه میکنن @ من ... برای این به پدرم کمک کردم تا انتقام مادرمو بگیرم از اون کسافت مادرم خیلی بد مرد جلو چشمام اون کارایی که اون یارو کرد خیلی زجر کشیدم ولی محکم بزرگ شدم & اون موقع چند سالت بود @ ۱۶ وقتی مادرم اونطوری جلو چشمام مرد ۱۶ سالم بود با گذر این ۶ سال هر روز آتیش درونم بزرگ تر میشد هر چند الان که ۲۲ سالمه هیچ فرقی با اون موقع ندارم & راستش .....من از ۱۶ سالگی رو پای خودم وایستادم منم ت ۱۶ سالگی هم پدرم و هم مادرمو از دست دادم مردم خیلی بهمون بدی میکردن برای همین ت راه خلاف بزرگ شدم الان تقریبا ۱۰ ساله که این کارا رو میکنم @ خوب .....خوبه ت باهاش کنار اومدی ولی من ...... نمیتونم 《 حتما دارین میگین اینا چقدر مهربونن 😐 آرامش قبل از انفجاره حالا بنگرید 》 در همین حین ملیحه گریه میکنه و اونم بغلش میکنه & بهتره برگردیم ممکنه پدرت منتظر باشه @ آره بریم از ت بغلش میاد بیرون و دوتاشون سوار ماشین میشن ت راه هیچی نمیگن وقتی به مقصد میرسن نگهبان ها جلو در کشته شدن @ اینجا چه خبره ...ب.بابام میخواد پیاده شه که نمیزاره & وایستا میرن جلو با ماشین بعد پیاده میشن پدرش از تناب آویزونه @ باباااااااااااا یه تلویزیون هم هست تصویر دنی رو نشون میده × پدر منو میکشین ببینین همتون و هرچی اینجا هست با خاک یکسان میکنم یه زمان سنج ت دستشه 《 عجب پسری بوده برا باباش دختر جور میکرده😂》
× ۲۰ ثانیه ی دیگه اینجا با خاک یکسان میشه ۲۰ ۱۹ ۱۸ @ بابا میدوه که باباشو بگیره ولی چنگیز بلندش میکنه و میبرتش تندی سوار ملشین میشه و از اونجا سریع فاصله میگیره بعد خونه منفجر میشه @ ببببااباباباباااااااااااااا نهههههههههههههههههه دار به در و دیوار میشه و جیغ میکشه چنگیز میبرتش ت یه خونه و ت یه اتاق میزارتش هنوز داره گریه میکنه با صوت رو تخت خوابیده و داره گریه میکنه چنگیز بعد یک ساعت که پشت در اتاقش نشسته صدا ها کم میشه میره داخل نشسته رو تخت بهش نگاه میکنه و& میدونم چقدر سخته منم نمیتونم تحمل کنم ولی مجبورم @ الان ...هق هق.....الان من چجوری زندگی کنم هق هق & مال من شو خوب باهم میسازیم @ نمیتونم تحمل کنم & میتونی .............................. اینا ازدواج کردن ولی ملیحه از اون دوتا زن دیگه ی چنگیز خبر نداشت ملیحه ت یه خونه شبا منتظر میموند ولی دیگه چنگیز نمیومد خبری داش باید بهش میگفت خودش بلند شد حاضر شد و به سمت جایی که چنگیز بود حرکت کرد اونجا رسید * نه ملیحه خانم شما نباید برید @ من با چنگیز کار واجب دارم * نه نمیشه @ کارم واجبه همینطوری میره داخل نیست میره ت اتاق و از چیزی که میبینه قلبش نابود میشه اشک دور چشماشو جمع میکنه ولی نشون نمیده یه پارچ آب و خالی میکنه رو سرشون @چنگیز ت .....ت این اینجا چیکار میکنه ؟ این کیه!؟ $ ت ت اینجا چیکار میکنی مگه چنگیز مگه نگفتی مرده 《 این همون شخص سوم هس 😐》@ من مردم!؟ آره & هی آروم باشید * نه ملیحه خانم نباید میومدین اینجا & ت چرا جلوشو نگرفتی @ همون بهتر که نگرفته و من ذات بده ت رو فهمیدم این بچه رو هم از بین میبرم & چی برگه آزمایشش رو پرت میکنه ت صورتش و از اونجا میره & چی برو برو جلوشو بگیر برو وگرنه میکشمت برو جلوش رو بگیر $ چنگیز اینجا چه خبره & حلما آروم باش $ چجوری آروم باشم هان؟ ت نه از اون مهنا نه از این ملیحه & اون بچه داره( داد زد ) & چیزی که نه ت و نه اون مهنا بهم ندادین بلند میشه لباساشو میپوشه و میره
* قربان گرفتمش از دست ملیحه میگیره و میبرتش ت یه اتاق @ ولم کن هی با تو ام ولم ککننننن میندازش ت اتاق & این بچه به دنیا میاد و تو هم حق نداری بکشیش در اتاق رو میکوبه و میره تا حالا اینطوری با ملیحه حرف نزده بود میوفته رو زمین و گریه میکنه بعدا وقتی خبر به دنیا اومدن بچه ی ملیحه که پسره به گوش حلما میرسه اون خود کشی میکنه ولی هلنا نه ملیحه دیگه هیچ علاقه ای به چنگیز نشون نمیده ولی خوب چنگیز میومده پیشش و نگهبان گذاشته بوده که یک وقت خود کشی نکنه بعد به دنیا اومدن بچه ی دوم ملیحه که دختر میشه هلنا خوشحال میشه خیلی خوشحال میشه 《 اینجا سر میراث جنگه دیگه 》ولی وقتی این خبر به گوش چنگیز میرسه اونو از خونه میندازه بیرون ولی چون دوستش داره میفرستش ت یه خونه ی دیگه دور از اونجا از اون موقع به بعد دیگه هیچ وقت پیش ملیحه نمیره تا یک شب............................................ شبه ملیحه داره تمرین تیر اندازی میکنه تا یادش نره که صدای آشنا به گوشش میاد میره نگاه میکنه @ ت اینجا چیکار میکنی & میخوام حرف بزنم میخواد بیاد ت که @ داخل نیا حرفتو بزن & امشب شب بزرگیه دخترت داره ازدواج میکنه بیا ببین چه زجری داره میکشه @ ت با دخترم چیکار کردی مرتیکه & بیا ببین میره ........... فهمیدین اینطوری شد که مامانش فهمید که باباش زن داره و ازش جدا شد و چنگیز از وقتی که ملیحه دختر به دنیا میاره دیگه پیشش نمیره و برای همینم دیگه بچه ای به دنیا نیورده
.................زمان حال............& بشینید گفتم بیای که حرف بزنیم @ چرا با اون عجوزه های دیگه حرف نمیزنی 《 به اون دوتا زنه دیگه چنگیز میگه عجوزه 😂》 & خودت خوب میدونی حلما مرده و مهنا هم باهام قهره 《 اوخیی😂》 @ باهات قهره؟ تو گفتی منم باور کردم & یعنی اگه اون بود که نمیومدم به تو بگم @ په مطمئن شدم که هنوزم داری گولم میزنی مث اون موقع ها & اون موقع بحثش جداس @ اصلا هم نیس وقتی منو از خونه انداختی بیرون برای همیشه باور کردم که داشتی گولم میزدی & من برای حفاظت از خودت این کار و کردم @ حفاظت از من ؟ من خودم مراقب خودم هستم & سر همین مایک هم چند بار از دم مرگ نجاتت دادم @ میزاشتی میمردم بعدم خودت خوب میدونی همش کار مهنا بود & من جی واسه شما کم گذاشتم که اینطوری باهم دعوا میکردین @ ببین تو قلب منو نابود کردی بعد اون زنیکه میخواست پسرمو بکشه چند بار پسرمو از تو دریا در اوردم چند با از تو چاه نجاتش دادم تو که نبودی ببینی ولی وقتی که اون پسر به دنیا اورد من حتی یه نگاه چپ هم به پسرش ننداختم ولی اون کارایی که اون با پسر من کرد من با پسرش نکردم ولی تو هنوزم اون زنیکه رو پیش خودت نگه داشتی & ملیحه بسه بلند شدم دستمو کوبیدم به میز ( مکالمه با داد خوانده شود 👈) @ کجاش بسه هان نزدیک بود هم خودم هم پسرم بمیریم & ملیحه @ ها ها بگو بگو که از اول قصد داشتی که زندگی منو نابود کنی & من تو رو اوردم چون کسی رو نداشتی @ تنها بودم بهتر بود & میخواستی بزارم که تنها چیکار کنی؟ اونجا همه مال و انوال بابات نابود شد چی برات موند هان؟ میرفتی با بازی کردن با بقیه پول در میاوردی میزاشتم هر کسی هر کاری دلش خواست باهات بکنه هان @ آره میکرد به تو چه ربطی داشت & من دوست داشتم با چیزی که گفت سر جا خشکم زد & آره درست شنیدی من عاشقت شدم با اینکه ۲ تا زن داشتم باز عاشقت شدم الان حتما داری فک میکنی که برای بار سوم عاشق شدم نه نه ملیحه اون دوتا هیچ کدوم با خواسته خودم نبودن مجبور شدم تا با دخترشون ازدواج کنم تا بتونم به اینجا برسم ولی تو رو آوردم چون عاشقت شدم و دلم نمیخواست کسی بهت چپ نگاه کنه دوست داشتم و دارم ولی تو هیچ وقت ندیدی آررهههههه من عاشقتم ................. سکوت....................
. ( دیگه داد نمیزنن ) & الان حتما میخوای بگی که آترین چرا چون میخواستم پیش تو باشه با تو بهتر بزرگ میشه با تو همه فک میکردن که من از آترین بدم میاد میدونی چرا این کارو کردم که نخوان به تو و اون اسیب بزنن شما رو دور کردم چون اگه بهتون توجه میکردم بقیه قصد کشتنتون رو میکردن همه فک میکنن من ازتون متنفرم ولی برعکس من هم آترین هم تو رو خیلی دوست دارم مجبورم جلو بقیه نقش بازی کنم سر آترین همیشه داد زدم ولی هر روز از کارم پشیمون شدم @ چنگیز......م.من نمیدونم چی بگم..... تو از کجا باورت کنم بعد این همه سال این حرفا کار سازه به نظرت؟ ٪ مامان @ مایک پسرم مایک و بغل کردم @ وایی چقدر بزرگ شدی ...... چه مردی شدی برای خودت ٪مامان @ بگو ٪ بابا رو ببخش از بغل مایک اومدم بیرون @ بعد این همه مدت انتظار داری ببخشمت چنگیز ..... من ببخشمت آترین چی؟ اون چیزایی که برام تعریف کرد خیلی دردناک بود خیلی چرا اینکارا رو کردی!؟ & من نمیدونم با چی زبونی معذرت خواهی کنم * از کی مغذرت خواهی کنی هان.؟ جواب بده از کی؟ & از اونی ک میگی * تو حق همچین کاری رو نداری & خیلی هم دارم یهو چنگیز اسلحشو کشید و یارو رو کشت & باور کردی ملیحه یا ن @ من نمیتونم چیزی بگم بهت چنگیز خوب فقط امشب عروسی دخترته خودت بفهم منظورم چیه از اونجا رفتم
......... شب عروسی آترین...........آترین : کامل حاضر بودم داشتم گردنبندمو میبستم نمیشد خیلی تلاش کردم ولی نشد که یکی از پشت گردنبندمو گرفت و بست تو آینه نگاه کردم جیمین بود با دیدنش لبخندی رو لبام نشست از پشت ّبغلم کرد - چقدر خوشگل شدی بیبی ^ تو هم - خیلی کم مونده که هم جسمت هم روحت و کل وجودت ماله من بشه یکم خجالت کشیدم و سرمو پایین گرفتم - قول میدم به خواسته هات برسونمت نزارم دیگه گریه کنی یا احساس کنی کسی دوست نداره تو ام قول بده ازم خجالت نکشی از خجالتی بودنت خوشم نمیاد سرمو آوردم بالا ^ باشه ببخشید - تو رابطه از اینکه خجالتی باشی خوشم نمیاد پس بهتره خجالتی نباشی ^ اومم بهت قول نمیدم - شیطون یکی در زد و جیمین ازم فاصله گرفت ~ عاجی بیاین منتظرتونن ^ باشه ممنون آیدا رفت ( همون دوست دختر داداشش دیگه گفتم دوست آترینه ولی آترین فعلا خبر نداره که دوست دختر داداششه ) - بریم که مال من بشی ^ بریم جیمین دستمو گرفت و رفتیم پایین همه دست زدن از میونشون رد شدیم و سر جامون نشستیم × خوب خانم آترین آیا مایل هستید تا همسر پارک جیمین شوید؟ و با او در غم و شادی شریک شوید از او صاحب فرزند شوید و باقی عمر خود را با ایشان سپری کنید ( همه جیمین لاوارا داد بزنید بعلههههههه 😂👌) ^ بله همه دست زدن × شما آقای جیمین آیا مایل هستید تا در کنار خانم آترین زندگی کنید و مراقب او باشید و عاشقانه در کنار او زندگی کنید جیمین طرفم نگاه کرد لبخند قشنگی بهم زد - تا آخر عمر بله دوباره همه دست زدن جیمین یه بوس کوتاه از لبام گرفت و بعد مهمونی شروع شد
........چند دقیقه بعد.......... - چیشده خانم سر به زیر داری طرفش نگاه کردم ^ چیز مهمی نیست - اگه چیز مهمی نبود اینطوری سرت به زیر نبود بهم بگو دیگه همین چند دقیقه پیش شدی زنم دیگه زندگیمون مشترکه باید همه چی رو راجب خودمون بدونیم خوب پس بگو ^ امم میترسم ناراحت شی دستمو گرفت - نمیشم بگو ^ خوب ...... من دوست داشتم تو عروسیم همه خانوادم باشن ولی الان نه مادرم هس نه پدرم نه داداشم لبخند جیمین شکست ^ ناراحت شدی نمیخواستم ناراحت شی نباید بهت میگفتم ببخشید - نه نه چیزی نیست که نامجون پای بلند گو اعلام کرد : مادر و مدر عروس هم تشریف آوردند ^ چی ؟ از جام بلند شدم جیمین هم بلند شد مامان بابام اومدن جلوم وایستادن بغلشون کردم & مبارک باشه @ مبارک باشه دختر قشنگم ^ ممنون از بغلشون اومدم بیرون و دستامو گرفتن & چقدر خوشگل شدی البته بودی ^ ای.اینجا چه خبره @ یسری چیزا هس بعدا بهت میگم ٪ الان عروسیته ها دختر چرا اینقدر خشکی یکم بخند خندم گرفت و خندیدم ^ ممنون داداش ₩ خوشگل شدی با دیدن جک یکم خندم محو شد ولی نشون ندادم ^ ممنون - خانواده محترمتان هم تشریف آوردند حالا وقته دستمو کشید تو بغلش - رقص دوتایی ^ اومم رفتیم وسط خانوادمم رو میز که مخصوص خانواده عروس بود نشستن دستامو گرفتم رو شونه های جیمین اونم دستاشو دور کمرم گرفت و شروع کردیم - میگما این دوستت با داداشت نسبتی داره؟ ^ نه چرا ؟ - آخه دارن اونجا باهم میرقصن ^ اومم میدونم چیکارت کنم آیدا - چیزی گفتی ^ نه مهم نیست - راستش خوب ما از همه ی این مشکلات در اومدیم و داریم عروسی میکنیم فقط بابات ..... تو گفتی که بابات خیلی بده ^ نمیدونم هنوز اون داد هایی که سرم میکشید رو یادمه نمیدونم یهو چش شده میترسم کلا نقشه نباشه و بخواد بلایی سرم بیاد حتی نمیدونم اون مایکل کجاست (بابات کشتتش 🔫😐) - منم مثل تو ام
........چند دقیقه بعد.......... - چیشده خانم سر به زیر داری طرفش نگاه کردم ^ چیز مهمی نیست - اگه چیز مهمی نبود اینطوری سرت به زیر نبود بهم بگو دیگه همین چند دقیقه پیش شدی زنم دیگه زندگیمون مشترکه باید همه چی رو راجب خودمون بدونیم خوب پس بگو ^ امم میترسم ناراحت شی دستمو گرفت - نمیشم بگو ^ خوب ...... من دوست داشتم تو عروسیم همه خانوادم باشن ولی الان نه مادرم هس نه پدرم نه داداشم لبخند جیمین شکست ^ ناراحت شدی نمیخواستم ناراحت شی نباید بهت میگفتم ببخشید - نه نه چیزی نیست که نامجون پای بلند گو اعلام کرد : مادر و مدر عروس هم تشریف آوردند ^ چی ؟ از جام بلند شدم جیمین هم بلند شد مامان بابام اومدن جلوم وایستادن بغلشون کردم & مبارک باشه @ مبارک باشه دختر قشنگم ^ ممنون از بغلشون اومدم بیرون و دستامو گرفتن & چقدر خوشگل شدی البته بودی ^ ای.اینجا چه خبره @ یسری چیزا هس بعدا بهت میگم ٪ الان عروسیته ها دختر چرا اینقدر خشکی یکم بخند خندم گرفت و خندیدم ^ ممنون داداش ₩ خوشگل شدی با دیدن جک یکم خندم محو شد ولی نشون ندادم ^ ممنون - خانواده محترمتان هم تشریف آوردند حالا وقته دستمو کشید تو بغلش - رقص دوتایی ^ اومم رفتیم وسط خانوادمم رو میز که مخصوص خانواده عروس بود نشستن دستامو گرفتم رو شونه های جیمین اونم دستاشو دور کمرم گرفت و شروع کردیم - میگما این دوستت با داداشت نسبتی داره؟ ^ نه چرا ؟ - آخه دارن اونجا باهم میرقصن ^ اومم میدونم چیکارت کنم آیدا - چیزی گفتی ^ نه مهم نیست - راستش خوب ما از همه ی این مشکلات در اومدیم و داریم عروسی میکنیم فقط بابات ..... تو گفتی که بابات خیلی بده ^ نمیدونم هنوز اون داد هایی که سرم میکشید رو یادمه نمیدونم یهو چش شده میترسم کلا نقشه نباشه و بخواد بلایی سرم بیاد حتی نمیدونم اون مایکل کجاست (بابات کشتتش 🔫😐) - منم مثل تو ام
........آخر عروسی.........منو جیمین نشسته بودیم و مامان بابام اومدن و منم بلند شدم دست بابامو گرفتم ^ بابا من نمیتونم باورت کنم بعد اون همه اتفاق چجوری من باور کنم که کاریم نداری دیگه & این دست خودته ^ من نمیتونم ببخشمت دست بابامو ول کردم بغض کردم ^ اون همه اتفاق اون همه کتکی که بهم زدی و از همه بدتر قصد جون جیمین و کردی چجوری باور کنم که زنده میمونیم @ دخترم دستمو به نشانه ی اینکه مامانم ادامه نده جلوش باز کردم و به بابام نگاه کردم ^ اگه حتی دوست داری علاقه ای که نسبت بهت داشتم اندازه یه نخود برگرده نزار برامون اتفاقی بیوته اون اتفاقات تموم اونا رو فراموش میکنم ولی اگه اتفاق دیگه ای بیوفته بفهمم کار تو یا اون مایکل بوده دیگه هیچ وقت نمیبخشمت جیمین دستاشو رو بازو هام گرفت - بسه آترین بسه گریم گرفته بود جیمین همینطوری گرفت منو برد تو ماشین و نشستیم - چرا این حرفا رو زدی ^ دیگه نمیتونستم تحمل کنم حداقل اگه نیتش خوب باشه این کارو میکنه - هی زندگی ........باشه الان...... برگردیم؟ ^ آره برگردیم ماشینو روشن کرد و برگشتیم خونه دست همو گرفته بودیم و داخل خونه شدیم بعد رفتیم تو اتاق نشستم رو تخت جیمین داشت کتشو در میاورد - فراموش کن حداقل برای امشب نمیخوام خرابش کنی ^ سخته بعد این همه اتفاق اومده تو عروسی میگه دخترم مبارک باشه؟ مشکوکه مشکوکه من نمیتونم باورش کنم نه اون جک و نه مایکل که نمیدونم کدوم گوریه - گفتم امشب بهش فک نکن نمیخوام خرابش کنی فردا پس فردا وقت هس ولی امشب و بیخیال شو ^ خوب باشه چون تو میگی بلند شدم از ت کمد لباس در اوردم برای خودم ( برو تسبیح بگو خواهرم 📿😐 )
نتیجه 1
پارت بعدی پارت آخره 😐👍 خدافیس بیبی
نتیجه 2
پارت بعدی پارت آخره 😐👍 خدافیس بیبی
نتیجه 3
پارت بعدی پارت آخره 😐👍 خدافیس بیبی
نتیجه 4
پارت بعدی پارت آخره 😐👍 خدافیس بیبی
عالییییی ممنونم ♥♥♥♥♥
عااالی بوددددد مرسی از داستانت من خیلی دوسش دارم 😍😘
ممنون عزیزم ؛) میخوام بگم تو پارت بعدی ک پارت آخره یکی میمیره فک میکنی کی؟