اینم پارت9دوستان وازاین به بعدبرای داستان تنوع میدم?
که یهوگوشیم زنگ خورد؛بلندشدم ورفتم گوشیموبرداشتم وبه تلفن جواب دادم"بله؟ـ سلام عزیزم!ـ سلام مامان خوبین؟ـ عزیزم ماموروماجرای دانشگاهت روبه ماگفت؛خیلی خیلی بهت تبریک میگم عشق مامان ـ ممنونم مامان راستی اونجاخوش میگذره؟..."وقتی تلفن تموم شدبرگشتم به جمع دوستام وگفتم"ببخشیدطولانی شدماماناهمینن دیگه?"همگی خندیدیم؛بالاخره ساعت ۹شدوازبلندگوصدایی اومد"دانش آموزان 1ساعت دیگه خاموشی است"وای!یعنی بایدساعت10بخوابیم؟این خیلی بده?من همیشه تاساعت12بیدارمیموندم?سوفی گفت"آم آلیس ورزیتااینجاساعت10خاموشیه؛یعنی حق ندارین برقی روروشن کنین وبیداربمونین؛"رزیتاپریدوسط حرف سوفی وگفت"خب یواشکی بیدارمیمونیم!"آیسوگفت"نه رزیتا؛شبامیان توی اتاقاوماهاروتماشامیکنن"بااخم گفتم"اینجابدترین دانشگاه دنیاست!"؛رزیتا باعصبانیت گفت"...
من اززودخوابیدن متنفرم!"به رزیتاگفتم"کم کم عادت میکنی"کم کم ساعت شد10وهمگی رفتیم توی رختخواب هامون وخوابیدیم"هی آلیس!"رزیتاازاون بالامنوصدازدومن اول جوابشوندادم یعنی خوابم امابازم منوصدازد"هی؛آلیس"خیلی آروم جوابشودادم وگفتم"چیه چی می خوای رزیتا؟"صدای رزیتااومد"خب،من خوابم نمیبره؛مامانم همیشه برام لالایی می خوند؛میشه توهم برای من لالایی بخونی؟"اولش خندم گرفت وبعدگفتم"البته...
برای رزیتالالایی خوندم واونم خیلی قشنگ وزودخوابش برد؛کم کم دارم به دانشگاه عادت میکنم،صدای مسیج ازگوشیم اومد؛امامن میدونستم که نبایدکاری کنم چونکه اونامنومیبینن؛گلوم خشک شده بود؛نیازداشتم آب بخورم اماآب خوردن که جرم نیست؟پس بلندشدم و...
آبموکه خوردم دوئیدم سمت تختم وبه مسیجم نگاهی انداختم"سلام آلیس من؛البته منم دلم برات تنگ شده؛موافقم که باهم قراربذاریم.فردامیام دانشکده تاهمدیگه روببینیم،بوس بوس"خیلی خوشحال شدم?گوشیموگذاشتم روی میز؛شانس آوردم کسی منوندید!بعدبرگشتم توی رختخواب وداشت خوابم میبردکه یهویاد...
حرف ماموروافتادم که فرداقراره بیاد!بایدبه دوستام میگفتم اماالان همشون خواب بودن پس بایدصبح زوداین خبرروبهشون بگم وخودموآماده کنم؛چشمام کم کم سنگین شدن وخوابم گرفت?صبح وقتی بلندشدم دیدم...
دیدم دوستام دورم جمع شدن ودارن میخندن؛ازشون پرسیدم"چیه؟چرادارین به من میخندین؟"آیسوگفت"آلیس توهمیشه وقتی می خوابی این شکلی هستی؟"بعدرزیتاگفت"خیلی خروپف میکردی!?"بهشون گفتم"خب مگه چیه؟همه خروپف میکنن!"بعدهممون خندیدیم وآماده شدیم که بریم سرکلاسامون؛آیسوبارزیتارفت وسوفی هم بامن"خب آلیس بذارمن راهنماییت کنم؛من وتوباهم توی یه کلاس افتادیم"منم باخنده گفتم"چه عالی!"وارددانشگاه شدیم وسوفی منوبه سمت اتاق تاریخ بردوگفت"این اتاق تاریخ1هستش؛این کلاس ماهست"بعدهردومون واردشدیم وبعدازکلی درس ومبحث اومدیم بیرون"خب آلیس حالابیابریم به بقیه ی کلاسا"وقتی کل کلاساروتموم کردیم وقت ناهاررسیدومن وسوفی رفتیم وسرمیز5نفرمون نشستیم که دیدیم آیسوورزیتاهم دارن میان بعدآنیل هم ازراه رسید"خب دختراحدس بزنین غذای امروزمونوچیه؟"رزیتاخیلی باعلاقه اینوگفت ومنتظرجواب های ماموندمن گفتم"...
غذامرغ آب پزداریم؟"رزیتاگفت"غلته؛نوبت توعه سوفی"سوفی درگوش آنیل یه چیزی گفت وآنیل هم همینطور"خب به نظرمن وآنیل پوره ی سیب زمینی داریم"رزیتاگفت"بازم غلته؛ماامروزغذامرغ سوخاری وسیب زمینی سرخ کرده داریم!حالاحدس بزنیدازکجافهمیدم؟"من روبه سوفی کردم وگفتم"خب نمیدونم!؟"سوفی گفت"منم همینطور"بعدرزیتاگفت"
توی کلاس خانه داری ازیکی ازبچه هاشنیدم"باکمی مکث ادامه داد"اونم بخاطراینکه یه شرکت فست فودی بادانشکده ی ماقراردادبسته که هرهفته یه باربرامون فست فودبیاره!"گفتم"عجب اتفاق خوبی!"سوفی وآیسوهم تأییدکردن و وقتی غذامون روخوردیم برگشتیم به خوابگاه وقتی به اتاق شماره ی 10رسیدیم ووارداتاق شدیم؛سوفی گفت"خب آلیس مایک ساعت دیگه کلاس آشپزی داریم"من گفتم"اوچه خوب من عاشق آشپزی ام!"یهوصدای دراومد...
لطفانظربدین وببخشیداین پارت کوتاه بود??
منتظرپارت بعدی هم باش وممنون❤?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چرا نمیزاری دلم برای داستاناتدتنگ شده
چشم حتماامروزدوپارت10و11رومینویسم وامیدوارم تاپس فردایافردادیگه آماده ی خوندن باشن