داستان ما زا صبح روز بعد شروع می کنیم . از زبون آتنا ...
هنوز تو فکر دیشبم که خوابم می بره . خواب می بینم :
یه زن با لباس سیاه و چشمای دو رنگ . یکی از چشماش سفید و سبز و اون یکی قرمز و نارنجی . خیلی ترسناک بود . نمی تونستم بلند شم . انگار باید ادامه خوابم رو می دیدم . زن : دوباره ملاقاتت کردم آتنایچ . من : آتنایچ کیه ؟ تو کی هستی ؟ اینجا کجاست ؟ زن : او او او . آروم آتنایچ . تو آتنا هستی . ولی اسم اصلیت آتنایچ هست . من رجینا ام . اینجا هم بهشت منه . من به اطراف نگاه کردم . همه جا پر سنگ و گدازه و ... بود . من : خیلی هم شبیه بهشت نی ... رجینا حرفم رو قطع کرد و گفت : ساکت شو دختره ی گستاخ . برای تو شاید بهشت نباشه ولی برای من ... برای من هست . من خیلی ترسیدم . یهو ...
یهو از خواب پریدم . شب شده بود . با الکس و ... راه افتادیم . من خوابم رو برای الکس و تافی و + ( دوستان مثل دفعه ی قبل ) تعریف کردم . یهو ...
یهو سرم گیج رفت و دوباره همون خواب دیشبم رو دیدم . یه دفعه بیدار شدم . تافی رو سرم آب ریخته بود . الکس ، تافی و + : خوبی ؟ من : دوباره همون خواب رو دیدم .
دیگه داشتم سکته ه رو می دادم بالا که سارا گفت : بچه ها چرا عقب مونید ؟ من : اومدیم . راه افتادیم . من : بچه ها رفتارشون درست شد . من که دارم گیج می شم . چجوریه که یه روز بدن یه روز خوبن ؟ تافی : نمی دونم . ( با شک و تردید )
خسته و کوفته هممون افتادیم زمین .
یهو ...
دوستان ببخشید زود تموم شد . احتمالا فعلا همینجوری پیش میره تا ببینم می تونم قسمت هیجانیش رو کند تر بزارم یا نه .
به سلامت
ـ-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خوب بود لطفا ادامه بده کم کم داره به جاهای باریک کشیده میشه خیلی هیجان زدم برا ادامش
عزیزم من نویسنده هستم . من یه انیمه عاشقانه به نام ( سفید برفی با مو های قرمز ) رو خیلی دوست دارم . این انیمه یه انیمه سریال و عاشقانه هست .