این داستان راجب دختر ۱۳ ساله ایه که حس میکنه ی چیزی از درون خودش اونو میترسونه و میخواد کشفش کنه
صبح شده و من با صدای گنجشکای خونه مامان بزرگم بیدار میشم و یهو میبینم یکیشون کنارمه جیغ میزنم و میگم عزییییییز عزیز میاد و میخنده و میگه این هدیه ی من به توئه منم خیلی از گنجشکا خوشم میاد و میگم دستت درد نکنه اسمشو چی بزارم همینکه عزیز میاد اسمشو بگه مامانم صداش میکنه و عزیز میره منم که دارم فکر میکنم براش چه اسمی بزارم ی دفعه ای گنجشکه زل زد بهم زیاد جدی نگرفتم ی دفعه ای همین که داشت نگام میکرد پرید پایین و دیگه تو دستم اروم نمیگرفت به خودم گفتم هی قیافم شبیه گربست پس دیگه چیزی از عزیز نگرفتم
خب.روز بعد از روستا به شهر برگشتیم تو راه که بودیم ی چیز سیاهی اومد جلومون یچ کس ندیدش فقط من دیدم و جیغ کشیدم و گفتم مراقب اون باشیییین ولی هیچکی چیزی ندید بعد بابا و مامانم با نگرانی پرسیدن چیزی شده عزیزم منم چون دیدم نگرانن گفتم نه مامان سایه کوه رو دیدم و ترسیدم فکر کردم ادمه و اوناهم خندیدن ولی اون چیز سیاه منو یاد ی چیزی انداخت اها ارهه ....
اها اره اره خودشه حالا خوابمو کامل یادم اومد همین که خوابم یادم اومد قلبم شروع به درد گرفتن کرد و پاهام خواب رفت خوابی که دیدم از این قرار بود که من توی اتاق نشستم و یدفعه سر از ی تونل در میارم اونجا ترسی نداشتم وقتی از تونل در اومدم ی جیز سیاهی پرید رو من و تو خواب پاهام خواب رفت و قلبم درد گرفت تا اون لحظه خوابم یادم نبود
خوب لحظه بیخیال دم و گفتم چیزی نیست دختر خیالاتی شدی جالب اینجاست وقتی هم سایه رو دیدم وارد ی تونلی شدیم با خودم گفتم الان که از تونل بریم بیرون باز این اتفاق میفته و پاهام و قلبم... چشامو بستم ایت الکرسی خوندم انگار ی چیزی اینو تو زبونم انداخت وقتی از تونل بیرون شدیم بابام گفت حاضرین بریم ی صبحونه بخوریم منم چون حس کردم گشنمه گفتم اره رفتیم پایین من رفتم دستشویی وقتی صورتمو اب زدم انگار پوستم ی ارایش با کرم پودر باشه دیدم دماغم ب ی شکل عجیبی شبیع استخونه هیچکی نبود فکر کردم یادم اومد که سه روز پیش سرم خورد به دیوار گفتم اوکی دختر هیچی نیست خیالاتی شدی
همینکه اومدم پامو بزارم بیرون پاهام جلوتر نرفت تحت فرمان یکی دیگه بودم خودمو کنترل نمیتونستم بکنم وسط دستشویی کارای احمقانه میکردم مث کسی که شیشه مصرف کرده یا مسته چند تا از خانما لباساشونو چنگ میزدن و زیر لب ی چیزایی میگفتن که خیلی خجالت اور بود مامانم نگران شد و اومد همینکه مامانم منو با اون وضع دید اختیارم اومد دست خودم و همه رفتن داد میزدم و میگفتم من خودم نیستم یکی درک کنه و مامانم هم با عصبانیت منو گرفتو برد تو ماشین و گفت ابروریز تو ماشین بودم و پدر و مادرم داشتن تو رستوران غذا میخوردن ی دفعه اتفاقی نگاهم به اینه ی ماشین افتاد و دیدم قیافم خیلی ترسناک شده و شبیه جن شدم
مامانم که برگشت همه چیو گفتم و طبق اون اتفاقی که سه روز میش افتاد نطمئن شد دیوونه شدم هر روز منو میبرد پیش روان شناس حتی کارم به روانپزشک هم رسید ولی من قانع نمیشدم ی راس میگفتم نه من دیدمش مطمئنم من تحت فرمان یکییکیدیگم و دارم تحت نظر اون کنترل میشم
همه ی دکترا حرفشون یکی بود همه شون هیچ کدوم نمیفهمیدن منو حتی بهم تیکه مینداختن یا میگفتن پول حالتو خوب میکنه یا مثلا میگفتن تو جدی کارت از تیمارستان گذشته
تا اینکه ب ی دکتر رسیدم اون با همه فرق داشت ی خانم خوشگل و مهربون مهربونیش این نبود که با من مث بچه ها رفتار کنه اون واقعا مهربون صبور بود و با حوصله
خوب دوستان تست تموم شد کامنت بدین ممنون میشم اولین داستانمه قبلا تو اپارات داستان گزاشتم و خیلیا خوششون اومد اما اینجا اولین باره
خوشتون اومد؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود ❤️❤️❤️❤️تروخدا پارت بعدی هم بساز❤️❤️❤️
لایک کنین اگر خوشتون اومد