سلام عزیزان اومدم با پارت ۵ و یه خبری که همه منتظر شن آدرین و کاگامی توی راه...
تصادف کردند من نمیدونستم چکار کنم دهنم باز مونده بود???سریع رفتم بیمارستان و دیدم آدرین توی تخت به هوش اکنده ولی کاگامی به هوش نیومده بود همه پیش آدرین بودند تا اینکه من دیدم یک پسر با موهای آبی رنگ داشت به من نگاه می کرد که آدرین گفت راستی بچه ها مرینت با دوستم
لوکا آشنا نکردم ما با هم دیگه آشنا شدیم و بعد آدرین گفت مرینت می خوام یک چیزی بهت بگم من گفتم باشه آدرین بگو خواست حرف بزنه که صدای گریه ی مادر کاگامی اوند همه اوندن بیرون و دیدن که ضربان قلب کاگامی ایستاده ?انگار مرده بود همه ساکت بودند و می ترسیدند به آدرین با این حال بدش بگن آدرین دوید بیرون گفت چی شده بچه ها همینجوری نگاه می کردن اون گفت نکنهههه و رفت توی اتاق کاگامی و دید اون مرده آدرین خیلیی گریه میکرد و گفت چرا آخه کاگامییی نباید اینطور می شد اون و از هوش رفت
از زبان آدرین وقتی به هوش اومدم دیدم مرینت وایساده بالای سرم و میگه آدرین حالت خوبه من گفتم کاگامی مرده یا من خواب دیدم مرینت موند و گفت آااادددرین متاسفانه خواب ندیدی من بیشتر گریم گرفت و از بیمارستان مرخص شدم
من به مدت یک ماه برای غم از دست دادن کاگامی به مدرسه نرفتم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم به مدرسه برم و دوستام رو ببینم اما نه اصلا خوشحال نبودم !
رفتم مدرسه بچه ها خیلی خوشحال شدن منم اونارو دیدم یکم حالم بهتر شد بعدش لایلا اومد ادای ناراحت هارو در می آورد من رفتم پیش مرینت و و بهش گفتم مرینت راستی من می خواستم یه چیزی بهت بگم از زبان مرینت:لحظه ای که اینو گفت چشمام برق زد و هیجان داشتم تا اینکه اکن بهم گفت
مرینت من چکار کنم که کاگامی مرده بدون اون حالم بده ?من خشکم زد و قلبم شکسته بود حالم بد بود حس بدی داشتم احساس کردم که ضایع شدم من گفتم چییی؟ ا ن گفت منظورت از چی چیه من گفتم یعنی اااممم وقتی یک نفر می میره متاسفانه توی سرنوشته گریه کردم اونو بر نمی گردونه و رفتم دویدم با گریه رفتم خونه
بعدش تو راه با لوکا برخورد کردم ا ن داشت گیتار می زد و گفت مرینت چرا ناراحتی من گفتم هیچی نیست اون گفت لازم نیست به من بگی من خودم میدونم چیه؟ من از خجالت سرخ شدم و بعد یکم باهم حرف زدیم و رفتیم بعد رفتم خودمو پرت کردم روی تخت به تیکی گفتم تیکی چرا اینطوری شد تیکی گفت مرینت جونم ناراحت نباش من گفتم آخه چطورییی من فکر میکردم که به من میگه من دوست دارم ولی حس میکنم اون هیچ حسی به من ندارهو تلاشام الکیه?
از زبان آدرین:نمیدونم چرا مرینت اینطوری شد یعنی من چیزی گفتم که ناراحت شه و بعد با پلگ حرف زدم بهش گفتم درباره ی مرینت یه حسی دارم انگار که انگارر دوسش دارم پلگ گفتآدرین می بینم که?
من گفتم پلگ حالا من یه چیزی گفتم چرا اوفف اصلا ولش کن ولی من نمی تونم برم به مرینت بگم دوسش دارم می نرسم منو دوست نداشته باشه پلگ گفت تو هم دیوانه ای ?از زبان مرینت :من نمی تونم برم به آدرین بگم دوسش دارم چون می ترسم منو دوست نداشته باشه تیکی گفت تو دیگه چرا.?بالا خره یکی باید اینو بگه و بعد خوابیدم چون دیر وقت شده بود صبح بلند شدم که برم مدرسه توراه گفتم که راستی تیکی کنسرت دوستای آدرین چی شد تیکی گفت نمیدونم شاید بعدا برگزار کنن که بعد رفتم توی مدرسه آدرین رو دیدم اون گفت شلام مرینت یه چیزی تو قلبمه کهوباید بهت بگم من ترسیدم از یه طرح نا امید از یه طرف امیدوار نمیدونستم چی میشه تا اینکه اون به من گفت....
دوستان ببخشید دیر به دیر میزارم دیر داستانهام بررسی میشن نمیدونم چرا ولی بعدی رو زود میزارم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
جون من بعدب رو بزار رایتی فک کنم یه مشکلی تستچی داره که بعضی از انجام شده هارو کم نشون میده و وقتی زدم که داستان تموم بشه برگشت از اول تو ادامه بده حتا اگه یک نف داستانت رو انجام داده باشه
مرسی که شما حمایت می کنین ?
مرسی که حمایت می کنید بعدی رو هم تمام شده فردا منتشرا میشه به احتمال زیاد