سلام این پارت دوم داستان هست امیدوارم لذت ببرید لطفا نظر بدید
به سرم زد که قدرت هام رو به بچه ها و معلم های هاگوارتز نشون بدم.به دامبلدور گفتم و اون هم قبول کرد.به همه گفتم که باید بریم کنار دریاچه سیاه و برنامه یک ساعت دیگه شروع میشه ?بعد از اینکه همه رفتیم اتاق هامون همه لباسامون رو عوض کردیم من زود تر از همه به اونجا رفتم پرواز کردم و خودم رو به اونجا رسوندم.......
بعد از اینکه همه اومدن من شروع کردم و با استفاده از قدرتم آب دریاچه رو بردم بالا(کمی از اون رو)و با اون یه دایره درست کردم و اون رو بالا نگه داشتم و پروازکردم و از داخل اون رد شدم ?و بعد از این خواستم آتش رو کنترل کنم??
ستون هایی درست کردم که داخلشون رو پرکردم از مشعل های آتشین و جابه جا شون کردم و از آتش و آب دایره درست کردم و از داخل آتش رد و رفتم داخل دایره آب و ازش رد شدم بین آتش و آب ایستادم (در هوا)و جمع شون کردم و گرفتم شون تو دستام و آب رو ریختم روی آتش یه درد عجیبی حس کردم ولی به روی خودم نیاوردم??آب رو برگردوندم سرجاش و مشعل های آتش رو خاموش کردم
نوبت تلپورت کردن شد (تلپورت:باز کردن دو دریچه که یکی از دریچه ها در جایی پیش خودتون باز میشه و دریچه بعدی به جای دیگه ای می برتتون) یه دریچه باز کردم و رفتم توش و از اون یکی که بالا توی آسمون باز کردم اومدم بیرون و خودم رو ول کردم همه اومدن نزدیک??????من هم سریع تبدیل شدم به یه پری دریایی ?♀️?♀️?♀️?♀️و افتادم توی دریاچه و سرم رو از آب آوردم بیرون و چون با بقیه پری های اونجا فرق داشتم یهو......
دیدم یکی منو کشید زیر آب نتونستم خودم رو از توی دستای اون پری ها بکشم بیرون تبدیل شدم به یه ماهی خیلی کوچولو و سریع از اونجا فرار کردم و از آب زدم بیرون و خودم شدم????
(آینده بینی)اومدم پایین و ایستادم چشمام رو بستم و چند دقیقه آینده رو دیدم که هاگرید(نگهبان هاگوارتز که خیلی بزرگ و مادرش یه غول بوده)میاد میگه همه باید بریم مدرسه و این رو به همه گفتم چند دقیقه بعد هاگرید اومد و همون حرفا رو گفت همه تعجب کردن و با هم رفتیم مدرسه وقتی داشتیم می رفتیم دامبلدور یه لبخند زد و منم لبخند زدم ولی نفهمیدم چرا ??♀️???♀️???♀️?
وقتی همه کلاس هامون تموم شد رفتیم اتاق هامون وقتی داشتم میرفتم که برم اتاقم خیلی عجیب بود همه پسرا یه جوری بهم نگاه میکردن ?رفتم اتاقم اتاقم خواستم بخوابم لباس های شبم رو پوشیدم که بخوابم?? ولی خوابم نمیبرد??تصمیم گرفتم که یواشکی برم بیرون??برم نزدیک خونه هاگرید نامرئی شدم و رفتم بیرون??(راستی هم اتاقی های میشل:هرمیون گرنجر،چو چانگ،مایا ویزلی(دختر عموی رون ویزلی))
وقتی از مدرسه دور شدم و نزدیک خونه هاگرید شدم از حالت نامرئی در اومدم و لباس اصلیم رو پوشیدم خواستم پرواز کنم پرواز کردم و رفتم بالای دریاچه در حال پرواز دستم رو میکشیدم روی آب حس خیلی خوبی داشت اما یهو دیدم که لوسیوس مالفوی(پدر دراکو مالفوی یکی از مرگ خواران)(مرگ خواران:کسانی هستند که تحت فرمان ولدمورت هستن(ولدمورت:شرور ترین جادوگر که هر کسی سر راهش می ایستاد رو می کشت کسی که سعی کرد هری پاتر رو بکشه ولی نشد حالا هم سعی میکنه دوباره برگرده تا هری رو بکشه (فقت بخشی از نیروش رو از دست داده)جلوم ظاهر تعجب کردم چون داشت پرواز میکرد روی یک تسترال بود(تسترال:حیوانی که فقط کسایی اونا می بینن که مرگ کسی رو دیده باشن)ولی من که مرگ کسی رو ندیدم با خشم بهش گفتم که تو اینجا چیکار میکنی ????اونم گفت:سلام میشل هالزی یا بهتر بگم میشل پاتر (دختر عموی بابای هری پاتر)خیلی تعجب کردم ولی چیزی نگفتم......
دوباره سوالم رو پرسیدم اونم گفت:خب راستش باید ببرمت??????
ممنون بابت انجام تست????
نظر لطفا???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیه
فقد چوچانگ که ریونکلاییه چجور با گریفیندوریا هم اتاقه؟
راستش اصلا خوب نبود به نظرم اخه چرا باید قدرتشو به رخ همه بکشه ؟! 😐
لطفا خواهش میکنم نظر بدید?????????