سلام دوستان اینم پارت 11. ببخشید که یکم دیر شد. امیدوارم خوشتون بیاد. لطفا کامنت بزارید. ?
و مرینت از هیچی خبر نداشت? پدرم منو برد همونجا که خودش همیشه می ایستاد و مردم رو شرور میکرد. لایلا و ناتالی هم اومدن. همه چیز خیلی سریع داشت پیش میرفت. من? بقیه? بعد پدرم تبدیل شد و یه اکوما به لایلا داد و ان تبدیل به ولپینا شد. ناتالی هم معجزه گر طاووس رو گرفت و به مایورا تبدیل شد. پدرم گفت بهم یه قدرت میده تا بتونم از اینجا همه چیو کنترل کنم و اگر اتفاقی افتاد بهشون کمک کنم. بعد بهم یه کتاب داد و اکوما رفت توی کتاب.
بعد اونا رفتن و من از اونجا باید بهشون کمک میکردم. با خودم گفتم اخه الان چیکار کنم. بعد پلک اومد و گفت ادرین باید اون اکوما رو نابود کنی بعد گفتم درسته پلک و بعد اون کتابو پاره کردم. اکوما داشت ازاد داخل اتاق پرواز میکرد سریع تبدیل شدم و با پنجه برنده نابودش کردم. بعد سعی کردم با مرینت تماس بگیرم اما جواب نمیداد.
ادامه از زبان مرینت.
داشتم تلوزیون نگاه میکردم که یهو اخبار گفت =هاکماث دوباره به شهر حمله کرده اما ایندفعه خیلی قوی تر شده. بعد من گفتم وای تیکی امکان نداره. چرا ادرین بهم چیزی نگفت!حالا چیکار کنم ? بعد رفتم گوشیمو گرفتم دیدم ادرین چندبار زنگ زده. گفتم وای چطور صداشو نشنیدم. زنگ زدم به ادرین. ادرین= سلام مرینت. یه اتفاق بد افتاده. من =اره تو اخبار دیدم. چرا بهم خبر ندادی؟ بچه ها اماده نیستن.تو به استراحت نیاز داری. اوضاع از کنترل خارج شده. ? ادرین =متاسفم مرینت خودمم غافلگیر شدم. من = عیبی نداره ادرین الان باید سریع برم و معجزه گر هارو به بچه ها بدم. تو نباید بیای باشه. ادرین= اما مرینت من باید بهتون کمک کنم مرینت= ادرین تو باید بهم قول بدی که نیای. خیلی برات خطرناکه. امکان داره بیشتر اسیب ببینی.
ادرین= باشه مرینت قول میدم. مرینت= ممنون. مراقبت خودت باش ادرین. خداحافظ.? ادرین= خداحافظ ? بعد تلفنو قطع کردم. به تیکی گفتم میترسم اینبار نتونم اونو شکست بدم. اون نصف مردم شهرو شرور کرده و ما بدون کت نوار خیلی ضعیف تریم. تازه فقط 5 نفریم. و اون خیلی از قبل قدرتمند تر شده. ? تیکی گفت مرینت ناراحت نباش باید سریع بچه هارو پیدا کنی. و معجزه گر هاشونو بهشون بدی. بعد تبدیل شدم و رفتم دنبال بچه ها معجزه گراشونو بهشون دادم. بعد رفتیم بالای یه ساختمون. کویین بی گفت پس گربه کجاست. گفتم کویین بی متاسفانه گربه نمیتونه بهمون کمک کنه. کویین بی گفت چه بد. ☹️
هاکماث ، مایورا و. ولپینا روی برج ایفل بودند. بالاخره بعد از کلی جنگیدن با شرورا تونستیم به بالای برج ایفل برسیم. دیگه نزدیکای غروب شده بود. هممون خسته و بی حال شده بودیم. اروم اروم بهشون نزدیک میشدیم. یهو ولپینا یه نیشخند زد و با فلوتش یه توهم ایجاد کرد. الان از هرکدومشون 10 نفر بودن. ارباب شرارت گفت لیدی باگ تسلیم شو. معجزه گر هاتون برای منه. میبینم که کت نوار نیومده نکنه ترسیده?. گفتم نگران ما نباش هاکماث. قرار نیست تو معجزه گر های مارو بگیری، این ماییم که معجزه گرتو ازت میگیریم?.
بعد با یو یوم همه توهم هارو از بین بردم. اما انگار ولپینا دست بردار نبود. اون دوباره کلی توهم ایجاد کرد. بچه ها و من دوباره اونارو از بین بردیم اما دیگه خیلی خسته شده بودیم. نصف روز گذشته بود. هاکماث گفت تسلیم شو لیدی باگ تو نمی مارو شکست بدی. من گفتم من نمیزارم تو پیروز شی. بعد یهو یه فکر به سرم زد. بهش گفتم من میدونم تو کی هستی هاکماث. بهتره تسلیم شی مگر نه همه میفهمن تو کی هستی. ارباب شرارت یه نیشخند زد بعد ولپینا به من حمله کرد. من جا خالی می دادم و بهش گفتم اینکارو نکن لایلا تو میتونی يه ادم خوب باشی.
اون چیزی نمیگفت و با من میجنگید. ارباب شرارتم ادمارو شرور میکرد و بقیه داشتن با اونا میجنگیدن. اما مایورا یه هیولا درست کرد و همه ی بچه ها محکم خوردن به دیواره های برج ایفل. منم وقتی اونا رو دیدم حواسم پرت شد و ولپینا با فلوتش بهم زد من افتادم روی زمین. میخواستم از گردونه خوششانسی استفاده کنم اما مایورا سریع اونو از دستم پرت کرد. بعد یهو همه چیز تاریک شد.
ادامه از زبان ادرین.
چون اون کتابو پاره کردم و اکوماشو گرفتم دیگه نمیتونستم از اونجا همهچیز رو ببینم و کنترل کنم اما یهو یه حس بدی بهم دست داد. انگار میدونستم یه اتفاقی افتاده. بعد به پلک گفتم.پلک من خیلی نگرانم. بعد پلک گفت توکه نمیخوای زیر قولت بزنی؟ بعد گفتم نه پلک نمیخوام اما مجبورم بعد سریع تغییر شکل دادم و رفتم بالای برج ایفل. بچه ها بیحال روی زمین افتاده بودن. کفشدوزکم بیهوش روی زمین افتاده بود. و............
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییییییییییییه بود دستت درد نکنه
خیلی قشنگ بود آفرین?????????