سلام لطفا نظر بدین
وین گفت: اینا همون.... آدمایی ان که دیروز مارو تعقیب کردن. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: کجا می تونم ببرمتون؟ گفت: نگران مقصد مان باش فقط برون. نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم. وسط های راه گفتم:
وسط راه پرسیدم: می خواین را دیو رو روشن کنم، مثلا م... مرده گفت: ببند. حالا بزن کنار و از ماشین پیاده شین تا ما سوار شیم و بریم. وین گفت: لین از این نقشه خوشم نمی یاد. زنه گفت: خوشحالم که بالاخره می بینمت پروژه ی وین. وین گفت: پروژه ی وین یافت نشد. لطفا از ماشین خارج شوید. پرسیدم: پروژه ی وین؟ دربارش چی می دونی؟ زنه گفت: به تو ربطی نداره. حالا دوتا انتخاب داری:
زنه گفت: حالا دوتا انتخاب داری: یا برمی گردی سر زندگی قبلیت و همه ی این اتفاقات رو فراموش می کنی یا می شینی و کار مارو تماشا می کنی. و مرده دستکش سیاهش را دست کرد. زورا برگست و با وحشت گفت: دستکش... اون دستکش پوشید. وین التماس کرد: لین من می ترسم.... لطفا منو تنها نزار. گفتم:...
گفتم: وین قرار نیست با شما بیاد . مرده گفت : اینکارو نکن بچه. یه ماشین ارزششو نداره. گفتم: چرا داده. وین ذوق زده گفت: واقعا؟ گفتم: ما به هم متصلیم. و فرمون الکی وین را برداشتم و دستش را روی صفحه ی سفید گذاشتم. فرمون، تمرمز و گاز واقعی بیرون آمدند. وین گفت: وقت تغییر شکله. مرده گفت: اشتباه بزگی کردین. وین گفت: من نگهشون می دارم لین. تو هواست به جاده باشه. و کمربند ها را روشن کرد و آن دو را در جایشان میخکوب کرد. زنه داد زد: ..
زنه گفت: یه کاری بکن. مرده داد زد: دارم سعیمو می کنم. خب باز نمی شه. وین گفت: لین مراقب باش. ماشین قرمز! من به موقع فرمون را چرخاندم و از کنار ماشین قرمز گذشتم. زنه و مرده پشت ماشین تکان تکان می خوردند و وین سرعتش را زیاد کرد. زورا گفت: لین... گاردریل. یک دفعه فکری به ذهنم رسید و گفتم:
یک دفعه نقشه ای به ذهنم رسید و گفتم: من یه نقشه ای دارم. محکم بشینین. سرعت را زیاد کردم و یک راست به سمت گاردریل رفتم و چمد دقیقه قبل از تصادف ما شین را روی چرخ های سمت راستش، یک وری کردم و گفتم: زورا وقتشه خدماتت رو بهشون بدی. زورا حوله ی لقمه شکل را به سمت صمدلی های عقب گرفت و گفت: حوله ی داغ؟؟ گفتم: نه کمربند. زورا دکمه ای را زد و کمر بند ها باز شد و ...
زورا کمربند را باز کرد و آن زن و مرد به بیرون پرت شدند. ما هورا کشیدم و به سمت تعمیرگاه رفتیم و آن قطعه را درست کردیم و به خانه رفتیم.
گفتم: وین، ویدیو رو پخش کن. وین گفت: ...
وین گفت: حتما! و ویدیو را پخش کرد. اول تصچیر واضح نبود ولی بعد... وحشت کردم: مامان و ... بابا؟
آنچه خواهید خواند: خانوادم بهم دروغ گفتن! ما توی خطریم !
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستانت قشنگه ولی فیلمش هست دیگه.?♀️?♀️