سلام دوستان.امروز میخوام یه داستان فروزن بزارم.اگه خوشتون بیاد ادامشو میزارم
داستان از زبان السا...یه روز عالی تو آرندل بود. من و آنا و اولاف و کریستوف و اسون،خواستیم بغل درّه(همون دره ی فروزن ۲ که توش بخاطر اتفاقات فرار کردن)یه پیک نیک بگیریم و داشتیم آماده میشدیم که اولاف،شور و شوقش رفت بالا و گفت:کی میریم؟کی میریم؟زود باشین دیگه! آنا یه خنده ی ریزی کرد و گفت:صبر کن ساندویچ هارو آماده کنم،بعد.با معده ی خالی که نمیشه رفت پیک نیک! منم با لبخند گفتم:منم شربتو درست کنم بعد،تشنه که نمیتونیم بریم پیک نیک! کریستوف هم اسونو با یه دستش بغل کرد و گفت ماهم وسایل هارو آماده کنیم،بدون وسایل و دست خالی نمیشه پیک نیک کرد،میشه؟
اولاف با خنده گفت:آره نمیشه...راستی چرا داریم میریم پیک نیک؟آنا گفت:برای اینکه یادی از گذشتمون بکنیم وذاین اواخر سرمون شلوغ بود می خواستیم یه استراحتی بکنیم.اولافم بپر بپرکرد و گفت:بازی هم میکنیم؟آره؟آره؟آرههههه؟ منم گفتم:آره دیگه!مگه پیک نیک بدون بازی مزه ای هم داره؟ بعد آنا سرشو انداخت پایین،یکن فکر کرد...
بعد منو نگاه کرد و گفت:حالا السا،چه بازی هایی رو ببریم؟ منم گفتم:اینم فکر کردن داره؟بازی های بچگیمون رو میبریم دیگه!مگه نمیخوایم از گذشته یاد کنیم؟
خب السا،یه مشکل... -چه مشکلی؟ -خیلی وقته باهم بازی نکردیم،یادم نمیاد چیا بازی میکردیم. -مممم...آره منم یادم نمیاد. آنا ناراحت شد...گفتم:ولیییی...دفترچه خاطراتم یادش میاد!
دفترچه خاطراتمو آوردم بالا و گفتم:تاداااا! آنا چشماش گرد شد یکمم گیج شد. گفت:چ...چی گفتی؟د..د..دفترچه...دفرچه خاطرات؟!?گفتم:آره دفترچه خاطراتمه آنا داد زد و گفت:وای السا! تو معرکه ای!??????فقط یه سوال،چجوری دفترت یخ نزد؟!?خندیدم.یکم فکر کردم و گفتم:وقتی داشتم خاطره مینوشتم،ذهنم کاملا خالی میشد،تنها چیزی که فکر میکردم تو بودی و خاطراتی که داشتیم و اینکه چقدر دوستت داشتم و چقد خوشحال بودیم????و عشق هم،کلید قفل قدرتم بود??????ولی من اصلا بهش توجه نکرده بودم.یادته رفته بودیم پیک نیک؟همونی که زیر درخت بزرگ پیر بود که سایش خیلی بزرگ بود؟ -آره -خب میتونیم خاطره اونروز رو بیاریم و ببینیم چیا بازی میکردیم. آنا با هیجان و خوشحالی گفت:عالیه!بزن بریم!
صفحشو پیدا کردم و بلند خوندم تا همه بشنون:«من و آنا،با هم با اجازه ی مامان بابامون باهم رفتیم زیر درخت بازیمون یه پیک نیک کوچولو بگیریم.تو سبدمون اینا بودن:ساندویچ،شربت،عروسک های خوشگلمون و سفره و دفتر نقاشیمون برای نقاشی.رفتیم زیر درخت که سایش خیلی بزرگ بود،آنا گفت:السا! السا! بیا همینجا سفره رو پهن کنیم! اینجا گل های زیادی هستن! تو رو خدا بیایم اینجا بشینیم... منم قبول کردمو همونجا پیک نیکمون شروع شد.من غذا هارو آوردم بیرون و آنا هم داشت یه کارایی میکرد ولی چون پشتش به من بود ندیدم چیکار میکنه...یه دفعه با چند تا گل برگشت و منو نگاه کرد و گل هاشو به من نشون داد و گفت:ببین السا. چند تا گل چیدم خوشگلن؟ منم گفتم آره خیلی قشنگن! آنا خوشحال شد و رو سفره دراز کشید و آسمونو نگاه کرد و یواش یواش خوابش برد...چند دقیقه بعد،یه پروانه رو بینیش نشست و بیدارش کردگفتم بیدار شدی؟ گفت آره.(خمیازه) گفتم بیا ساندویچتو بخور.بعد یه دفعه گل هایی که چیده بود یادش اومد،یه دفعه گفت:وای السا! گل هام.گل هام کو؟! منم از پشتم دوتا تاج گل با چند تا نگین یخی روش رو بهش نشون دادم گفتم:سورپرایز!?????آنا گفت:واااااای!السا اینا خیلی خوشگلن! مرسی مرسی مرسیبییی!بعد نقاشی همو با تاج هامون تو دفتر نقاشیمون نشون دادیم.خیلی خوش گذشت و خوراکی هامونو خوردیم و برگشتیم خونه.امیدوارم دوباره بتونیم باهم بریم پیک نیک...پایان
بعد آنا رفت و دفتر نقاشی آورد و عروسک های بچگیمون.بعد گفت:خب،کی میریم؟ منم گفتم همین الان!?بعد رفتیم نزدیکای درّه و سفره رو یه جای پر از گل پهن کردیم.من یه درخت یخی درست کردم تا هم سرد بمونیم هم یاد بچگیمون کنم هم سایه ایجاد شه.آنا هم داشت بهم کمک میکرد.آنا گفت:کریستوف و اسون و اولاف کجا رفتن؟ منم گفتم نمیدونم بعد رو سرمون یه چیزی رو حس کردیم بعد هردومون همزمان پشتمونو نگاه کردیم.پشتم اولاف بود وسطمون اسون و پشت آنا هم کریستوف بود.کریستوف گفت:خب...حالا شد...یه تاج گل برا یه گل خوشگل???اولافم گفت:السا خیلی خوشگل شدی!????هردومون همزمان گفتیم ممنون! بعد همگی نشستیم و نقاشی همو یکی یکی کشیدیم.بعد خوراکی هارو خوردیم و هممون دراز کشیدیم و آسمون آبی و صاف رو نگاه کردیم و آروم آروم خوابمون برد...
بیدار که شدیم،یکم بیرون با عروسکهای خودمون راه رفتیم و آنا جلومون عقب عقب راه رفت و گفت:بیاین هرچی شبیه قلب تو طبیعت پیدا کردیم رو به هم نشون بدیم!من گفتم: فکر خوبیه بقیه هم تایید کردن..،
من یه قلب یخی درست کردم پ بقیه نشون دادم و گفتم:بفرمایید!قلب پیدا کردم! آنا خندید و گفت:السا!...بعد دوباره خندید??کریستوف یه سنگ به شکل قلب بهمون نشون داد و گفت:اینم یه قلب دیگه! آنا هم یه برگ به شکل قلب پیدا کرد و گفت:اینم یه قلب دیگه! اولاف ناراحت شد و گفت:من قلبی پیدا نکردم?? من بغلش کردم و گفتم:چون تو خودت یه قلبی،قلب مایی! بعد همه بغلش کردیم
بعد برگشتیم و وسایلامونو جمع کردیم و رفتیم سمت قصر
به قصر که رسیدیم،وسایل هارو بردیم آشپز خونه و خودمون تو اتاقی که ما بهش میگیم:اتاق دسته جمعی نشستیم و داستان های بچگیمون رو گفتیم...
خب دوستان امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه...
نظرات فراموش نشه?
دوستون دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه???
اگه خوشتون اومد ادامشو میزارم پس نظراتتون برام مهمه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
Reza اسمم برات مهم نیست ممنون که نظر دادین ♡
عالیییی بودی عزیزم❤❤❤
چرا جواب نمیدین؟!???من خیلی دوست دارم نظر بدین??????
دوستان منتظر نظراتتون هستم♥...