سلام این هم پارت دهم??
گفتم پلگ پنجه ها بیرون و رفتم گرفتمش امدیم روی زمین❤ هنوز بغلم کرده منم توی اغوشش ارامش گرفتم تا اینکه خودش فهمید روی زمین هستیم بلند شد و گفت ممنون من دیگه برم گفتم میخوای این بحث را تا کی ادامه بدی رو به من کرد و گفت تا وقتی که یادم بره دور شده بود که دیدم یک اکوما داره میره سمتش سریع دویدم از زبان مرینت :داشتم میرفتم که دیدم یک اکوما داره به سمت ادرین میره کیفم را انداختم و دویدم سمتش که یهو با سر به هم خوردیم و اما اکوما ها هم به من برخورد کردن گفتم وای نه گربه گفت حالا چی میشه
اما قبل اینکه حرفش تمام بشه یک رعد و برق سیاه زد و تمام مردم شرور شدن گفتم گربه سرگرمشون کن تا من بیام رفتم خانه و معجزه گر مار،رکس ، و خرگوش را برداشتم و مار به لوکاس رکس را به نینو و خرگوش را به رز بعد یک جنگ طولانی شکستشون دادیم از زبان ادرین: بالاخره تمام شد اما مرینت خیلی خسته بود گفتم دیگه بریم خانه یهو لپاش گل انداخت گفت خانمون ?? منم پشت سرم را خاروندم مرینت و ادرین شدیم بعد به راننده شخصی ام که امده بود گفتم که ما را برسونه از زبان مرینت:ادرین در را برایم باز کرد و گفت بفرمایید اول شما.?? خندیدم گفتم هنوز همون پیشی شیطون هستی خندیدیم و سوار شدیم
توی ماشین پلگ گفت شانس اوردین ممکن بود بمیرین ادرین یک پنیر میدی شکمم منتظره خندیدم و گفتم یک لحظه صبر کن پلگ یکبار دیگه حرف قبلت را تکرار میکنی گفت که گفتم پنیر گفتم نه نه آن یکی اهان شکمم منتظره گفتم نه اون نه قبلش گفت که میمیرین گفتم اره همون گفتش از تیکی بپرس این حبه قند همه چی را میدونه تیکی گفت بس کن پلگ .پلگ میگه که قدرت دو اکوما میتونست برای مدت طولانی شما را هم شرور کنه که الان دیگه مهم نیست گفتم اره??
خمیازه کشیدم و بعدش خوابم برد (روی شانه ادرین) صبح دیدم روی تختم هستم بلند شدم و گفتم بزار امروز برای ادرین کیک درست کنم تا اینکه یکی زنگ زد کلویی بود
گفت تو اینجا چیکار میکنی برو کنار با ادرین جوووووونم کار دارم وقتی رفتم من اینجوری بود:?????? رفتم تا کیکم را درست
زودی درست کنم تا ببینم کلویی با ادرین چیکار داره تیکی گفت مرینت چقدر ارد روی لباسته ?گفتم میدونم?? و بالاخره تموم شد گذاشتمش توی فر اخی دیدم کلویی برای ادرین یک صبحانه مفصل اورده یکم ناراحت شدم اما خب دیگه منم رفتم تو اتاقم روی تختم بعدش ادرین اومد گفتش چی شده گفتم هیچی صبحانه خوردی? گفت نه گفتم هان؟!؟ گفت میخواست بیاد تا پنکیکی که خودش درست کرده را بهم نشان بده هردو خندیدیم بعدش امد گفت روی گونه ات ارد ریخته بعد پاکش کرد داشتیم همینجوری به هم نگاه میکردیم که بوی سوختگی امد گفتم وای نه سریع رفتم کیک سوخته بود ادرین گفت چیشده !؟کیک کامل سوخته بود
خب امیدوارم خوشتون امده باشه??
با 4 نظر پارت بعد را می نویسم??
اگه نظری برای داستان دارین بگین??
بای بای??
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (11)