سلام این یک داستان دیگر من پیشنهاد می کنم بخوانید این داستان در مورد دختری است که یک دختر معمولی نیست??
روزی روزگاری ملکه و پادشاهی بودند که خیلی خوشبخت بودند زمان گذشت و ملکه حامله شد بخاطر این مسئله در شهر و در قلعه جشن به پا کردند یکی از کشور های شرقی بخاطر این اتفاق خوشحال کننده انها را به یک مهمانی زیبا و باشکوه دعوت کردند ملکه و پادشاه تصمیم به رفتن به انجا کردند برای ملکه پادشاه 3 کیک چهار طبقه گذاشته بودند و خیلی تدارکات دیگر........ 12 ژوئیه 2010 دو ساعت قبل مهمانی:
در آزمایشگاه : قربان محفظه اشعه جادو دارد منفجر می شود ، چی داری چی میگی! این محفظه یکی از بزرگترین نماد های کشور ما است و معلوم نیست چه بلایی به سر مردم بیاورد سریع مانع انفجار شو!!! چشم قربان قربان دارد درست می شود، افرین به کارت ادامه بده ?................... ... قرباان. بله!! از کنترلم خارج شد دیگه کاری از دستم برنمیاد محفظه منفجر می شود و مثل یک گلوله به محل مهمانی پرتاب می شود و به یک نفر میخورد ??اما کسی نفهمید کی برق ها می رود هیاهو میشود همه جیغ می زنند ملکه سردرگم شده پادشاه پیش ملکه می روند و سریع از انجا دور می شوند بعد رسیدن به کشور خودشان پادشاه و ملکه خواب و خوراک ندارند که ان گلوله به کی پرتاب شد
زمان می گذرد ??انها اسم دختر را ارورا می گذارند و درروز های اخر مرگ پادشاه از پسرش میخواهد که از ارورا خوب نگهداری کند و اما بخاطر محافظت از ارورا ان را در اتاقش تا ابد حبس می کنند ?? الان ارورا به دختری مو مشکی و صورتی سفید تبدیل شده است و خیلی زیبا است اسم برادرش هم الکس هست ارورا و الکس فقط از طریق نامه با هم در ارتباط هستند زمانی که خدمتکار ارورا غذایش را می اورد نامه را هم بهش می دهد تا اینکه ارورا
ارورا در یک نامه به برادرش حرف مهمی می زند از زبان ارورا:دیگه از اتاقم خسته شده ام ?? امروز یک نامه نوشته و داخلش به برادرم گفتم که من الان دیگر به سن 16 سالگی رسیدم و دیگر 5 سالم نیست و میتونم روی پای خودم بایستم و میخوام برم و بیرون را ببینم بعد اینکه نامه را به سلین دادم غذام را خوردم و خوابیدم(سلین اسم خدمتکار ارورا است) وقتی بیدار شدم سلین گفت ارورا پاشو نامه ات رسید از نامه نگاری خسته شدم بودم اما مجبور بودم سلین در این دوران خیلی باهام همدردی کرده بود حتی یکم با هم دوست شده بودیم سلین گفت ارورا میخوای فرار کنی بهش نگاه کردم از کجا فهمید وای حتما جلوم را میگیره پشیمون شدم و نامه را گذاشتم کنار و دراز کشیدم روی تختم گفت میتونی بری بلند شدم و گفتم چییی سلین گفت وقتی پدرت فوت شد گفت هر وقت احساس کردم اماده هستی تو بیرون را ببینی خیلی ذوق کردم گفتم واقعا و بغلش کردم و گفتم وای مرسیییییی و رفتم در را باز کردم داد زد برااااااادررررررر خدمتکار چایی از دستش افتاد گفت خانم ارورا اروم ?? ولی من اصلا صدایش را نشنیدم و سریع به اتاق برادرم رفتم
برادرم داشت کتاب میخواند تا من را دید سریع بغلم و کرد و گفت خواهر کوچولو خیلی دلم برات تنگ شده بود گفتم درسته 18 سالته اما من بچه نیستم با سر تایید کرد نیم ساعت بعد حرف زدنمون گفتم میشه بریم بیرون همین پارک بغلی که از پنجره می بینم گفت کدوم با دست اشاره کردم گفت اما..... گفتم اگه نمیای خودم میرم گفت ارورا صبر کن گفتم میخوام خودم تنها برم وقتی دید واقعا میخوام گفت باشه زیر لب گفتم چرا باید از تو اجازه بگیرم صدام را شنید و گفت چون من برادر بزرگترتم ارورا خانم?? خندیدم و رفتم داشت باران می امد چترم را برداشتم و توی پارک قدم زدم که نفهمیدم یکی یک دستمال جلوی بینی ام گرفت نفهمیدم چیشد که بیهوش شدم
خب امیدوارم برای پارت اول خوشتان امده باشد ببخشید جای هیجانی کات کردم??
با 2 نظر قسمت بعد را می نویسم
پس تا قسمت بعد بای??
???????
اگه کوتاه بود ببخشید ?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
قسمت ۷ نیست پس کو😭😭😭😭😭😭😭
عالی بود?
وای بدبخت الان اینو میدزدن
عالی بود