سلام،با پارت دهم برگشتم،و از اونجایی که میدونید دیگه قرار نیست مثل قبل خنده دار بشه.امیدوارم لذت ببرید.
مرینت گفت(یادم باشه با تو دیگه جایی نیام)(ااااا!!!!خیلی هم دلت بخواد??)که یه هو صدای غرش اون غوله گوشم رو کر کرد(میشه ببندی؟؟؟؟؟)غوله نگاهم کرد و چشماش پر از اتیش شد??????(وای بازم خراب کردم??)(خراب؟؟؟؟خراب؟؟؟؟؟گند زدی?♀️?♀️)(???،)》از زبان مریدا《
من و هیکاپ برگشتیم سر جای اولمون اخه هیچی پیدا نکردیم،نه کسی که کمک بخواد،نه کسی که بد باشه،نه راپونزل رو????.وقتی رسیدیم دیدم جک و السا و راپونزل دور هم جمع شدن.گفتم(خوبه،مثل اینکه پیداش کردن)هیکاپ جواب داد(و نجاتش دادن?)رفتیم سمت اونا سلام کردیم.خواستم از راپونزل سوال کنم که صدای فریادی شنیدم.طرف میگفت(گند بزنن به این زبون که قفلش رو گم کردم)?????
جک زد روی پیشونیش(باز این رویا چی کار کرده؟؟؟?♂️?♂️)السا خندید.هیکاپ رفت تا یه نگاهی ککه(وای نه!!!!!!?)پرسیدم(چرا نه؟؟؟)که صدای رویا بلند شد(راهی که شما رفتید اشتباه بود،واسه اون یکی هم خطرناک بود،ولی واسه من هم خطرناک بود،هم اشتباه??♀️?♀️?♀️)????
همه رفتیم سمت جایی که هیکاپ ایستاده بود.رویا داد زد(همه بدوئید?♀️?♀️?♀️?♂️?♂️?♂️)??راهو باز کردیم و رویا با مرینت از اون بین رد شدن??و وقتی روبه رو رو دیدم.....???(بدوئیم بهتره)و همه دویدیم.》از زبان راپونزل《داشتیم میدویدیم،که دیگه حال نداشتم و خسته بودم از پنهان کاری،یاد حرف پری افتادم(نیروی تو خیلی به درد بخوره،ازش استفاده کن)که یه هو پری اومد.رویا(دستم به دامنت کمک کن???)(راپونزل کارت رو بکن)به همه نگاه کردم و یه نفس عمیق گشیدم(من یه نقشه دارم)طبق نقشه ما با کمک رویا رفتیم بالا توی اسمون و اون غوله هم دنبالمون،ولی نمیتونست بیاد آسمون و منم از نیروم که کنترل وضع اسمونه استفاده کردم و جایی که اون غول ایستاده بود رو پر از مه غلیظ کردم.????(ما اینیم دیگه)که یه هو رویا یه دونه زد پس گله ام....
(اوا،چرا زدی؟؟؟)(داشتی از خودت در میومدی???)(بامزه????)پری گفت(شما برید،من حواسم به این هست????)در هر حال ما رفتیم و دوباره شب رسید و ما نشستیم دور اتیش.البته من که نه،من داشتم ستاره ها رو نگاه میکردم??
ببخشید بچه ها قسمت قبل یه مشکل پیش اومد.از زبان زویا《اکنجا رو ترک کردیم و شب رسید و رفتیم دور اتیش هیکاپ،البته من نه،داشتم ستاره ها رو میدیدم??و یه حس عجیبی داشتم.یه حس دلتنگی ولی واسه کی نمیدونم.?واسه چی نمیدونم?با خودم گفتم حتما واسه خسته گیه.ولی بود؟؟؟؟؟؟امیدوارم واقعا همین باشه.
سردم شد و رفتم تا پیش بچه ها بشینم.صدای اونا رو میشنیدم.چرا این همه بلند حرف میزدن؟؟؟؟???هیکاپ گفت(رفتین خونه چی کار میکنید؟؟؟)میخکوب شدم(خونه؟؟؟؟؟کار؟؟؟؟؟؟)مریدا گفت(اولین گاری گه میکنم میرم مادرم رو محکم بقل میکنم. خیلی دلم واسش تنگ شده???)ننیتونستم تکون بخورم.همه اونا یه برنامه داشتن!!!!!مرینت گفت(قول میدم رسیدم خونه به ادرین بگم واقعا چه حسی بهش دارم?❤❤❤❤)داشتم دیوانه میشدم(من برم خونه،همه چی بدتر میشه،بدتر از قبل!!!!)از اونجا دور شدم(برسم خونه،رفتار اونا با من سردتر میشه،درست مثل دو ماه پیش ???)نشستم کنار جوی آب(وای خدایا،بدبخت شدم.خیلی زود بهت میپیوندم،در ظاهر یه فرشته۰?????♀️?♀️)خودم شروع کردم به خندیدن.حالم خوب نبود،اصلا???
که صدایی شنیدن(بدتر از خوشحال نشدن اخم نکردنه،از اون بدتر عاجز بودن تو گریه کردنه)با این صدا از جام پا شدم(این....این....دیگه کیه؟)ادامه داد(متوجهی که......)سرم رو پائین انداختم و گفتم(اره بی حس بودن خطرناکه)(افرین دختر??)به خودم اومدم،اون دیگه کیه؟،؟؟،صداش غیر قابل درک بود،نمیدونم زن بود یا مرد????
بقیه اش رو هم......
بعدا میگم?بای بای عزیزان?میشه نظر هم بدن لطفا??
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بل را هم بیار و همینطور آریل و ملودی( دختر آریل )
نمیشناسمشون،ولی سرچ میکنم بعد یه جا میارم،ممنون