ادرینت 4، برای کسانی که میپرسن کاگامی کاری با پرینت کنه نمیخونیم کاگامی کاری نکرده کاگامی کاری کرد که اونا قهر کنن که در این هین بلا ملا سرشون میاد
کم کم چشام بسته میشد.ادرینم بیشتر داد میزد.یه نفر منو کشون کشون برد و دیگه چیزی یادم نمیاد.از دید ادرین.مرینت رو میبردن و دستمو منو بسته بودن.منم کشون کشون بردنم.چشمامو بستن.روی یه صندلی نشوندنم و چشام رو باز کردن.مرینت هم جلوم روی یه صندلی بود و گریه میکرد.گفتم مرینت گریه نکن.یهو ناتالی اومد...
پشت سر ناتالی بابام بود!بابام اومد و گفت ادرین باید از این دختر جدا شی...گفتم نه من عاشق مرینتم!بادیگارد یه مشت به صورت مرینت زد.گفت باید ازش جدا شی.گفتم اونو نزنید!یکی دیگه از اون سمت مرینت زدن?گفتم بهش دست نزنین!بابام گفت این دختر شایسته تو نیست.باید ازش جدا شی..
گفتم ولی من دوسش دارم!یه سیلی به مرینت زدن?از همه جای مرینت خون میومد.به مرینت نگاه کردم.اون گفت پدرت راست میگه...
گفتم مرینت اخه چرا باید ازت جدا شم!من عاشقتم!گفت شاید بعد من تو رو زدن...گفتم مرینت تو نمیتونی بازم در حق من خوبی کنی...گفت حداقل مثل تو قلب کسی رو نمیشکونم!گفتم ولی با این کارت قلب منو میشکونی!یکی دیگه به مرینت زدن.داد زدم باشه باسه فقط به مرینت اسیب نزنیدد??بابام گفت افرین خوب کاری کردی پسرم.بعد پدرم یه نشونه به بادیگاردش داد.گفتم پدر میخوایی چیکار کنی؟گفت کاری که لایق این دختره..
مرینت به من نگاه کردم و خندید..گفتم نه نه نه نمیتونید اینکارو کنید!بادیگارد با پاهای گندش محکم به پای مرینت زد و اون با صندای و دست بسته افتاد تو اب...داد زدم نه نه نه مرینت.گریه میکردم و داد میزدم.بادیگاردا محکم منو با خودشون بردن...
منو پرت کردن تو اتاق.ناتالی اومد و به من با ناراحتی نگاه کرد.گفت ناراحت نباش حتی اگه یه درصد هم احتمال زنده بودن اون وجود داشته باشه من کمکت میکنم.با ناراحتی نگاش کردم و با خودم گفتم اون لایق پدرم نیست.اون زن خوبیه.ادامه داد.متاسفم.پدرت دیگه نمیزاره مدرسه بری...
با خودم گفتم باید به خونه ام برم.پلگ گفت تسلیت میگم...ادرین.گفتم بله؟گفت حتی اگه مرینت مرده باضه باید معجزه گرشو پیدا کنی...گفتم پلگ اون نمرده..میتونم حسش کنم?پلگ هم بغض کرد و گفت دلم برتی تیکی تنگ شده?گفتم پیداش میکنیم...
به نینو زنگ زدم و گفتم با الیا برین لباس برای مرینت بردارین بعدشم به این ادرسی که میگم برید و از زیر گلدون کلید بر دارید و برید داخل خونه.همه چی رو تمیز و اماده کنید.تغییر شکل دادم و رفتم به ساختمون و یه گوشه برگشتم به حالت عادی.داخل ساختمون رفتم.یه چمدون لباس و وسایل هم دستم بود.در خونه رو زدم.الیا درو باز کرد.گفت ادرین،مرینت کجاست؟...گفتم اون...مرده....الیا یهو بغض کرد و بغل نینو گریه کرد.گفتم ولی این چیزیه که مردم باید بدونن.الیا یهو تعجب کرد.
رفتیم دور میز نشستیم.الیا گفت ادرین میشه برامون توضیح بدی جریان چیه؟گفتم پدرم مرینت رو کشت...نینو گفت ادرین چی میگی؟گفتم البته کاری کرده که همه تظاهر کنن اون مرده و همینطور من.حتی ناتالی هم نمیدونه.الیا گفت منتظر چی هستین بیایید بریم دنبالش!گفتم مسیله اینه وقتی افتاد تو اب،اونجا سه تا مسیر بود که معلوم نبود هرکدوم به کجا میرن.نینو گفت ما باید چیکار کنیم؟گفتم کمکم کنید تا بفهمیم هرکدوم کجا میره...از اونجایی که پدرم نمیدونست من کجام ولی میدونست امکان داره مدرسه باشم به مدرسه نرفتم و از الیا خواستم به کلویی هم بگه که به ما بپیونده.الیا گفت تو یه درصد فک کن کلویی به مرینت فکر کنه...از دید الیا.
رفتم مدرسه کلویی رو کشوندم یه گوشه.بهم گفت وویی چیکار میکنی این چه ترز رفتار با منه؟گفتم ببین مرینت گمشده.گفت ایی خدارو شکر.گفتم و ادرین عاشقشه.گفتم ای بابا فقط به خاطر ادرین جونم.گفتم ولی باید بیایی خونه ادرین با ما بمونی.گفت از خدامه.بعد از مدرسه رفتیم خونه ادرین.کلویی گفت ابنحا که خونه ادرین نیست!گفتم اونجا خونه باباشه.این خونه خودشه که پنهانی خریده.رفتیم خونه.ادرین گفت خوشحالم اومدی کلویی.گفت منم همینطور.یه نفر در زد.ادرین رفت درو باز کنه.یه نفر نامه گذاشته بود.اون ماله منه...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
یه مشکلی داشت نمیتونن همینجوری بزننش
دیگه پولدارا اینطورین...
عالیییی بود و زودتر قسمت بعد رو بزار???