نویسنده جدید هستم امیدوارم از این داستان لذت ببرید این داستان درمورد مرینت و دختری است که تازه وارد مدرسه شده اون ها باهم ماجرا های زیادی سپری میکنند مثل استفاده ماریان از معجزه گر ماه ،ابراز علاقه مرینت به ادرین ، نزدیک شدن مرینت و ادرین به هم ، چتر جادویی ماریان ، علاقه ماریان به فیلیکس و.........
امروز مثل همیشه به مدرسه رفتم خانم بوستیه وارد کلاس شد و گفت سلام بچه ها امروز یک دانش آموز جدید داریم ماریان بیا خودت رو معرفی کن
یک دختر هم قد و قواره خودم اومد کنار خانم وایستاد یک لباس صورتی که روش چند تا پاپیون بود پوشیده بود و روش هم یک کت مشکی پوشیده بود با شلوار سفید ماریان گفت من ماریان فو هستم از آشنایی باشما خوشحالم ماریان فو چرا فامیلی استاد فو رو داره!?
ماریان میره اخر کلاس تنها میشینه باید حواسم بهش باشه ولی چرا اون همش به من و کیفم نگاه میکنه؟? رنگ تفریح میخوره ماریان میره توی دستشویی تیکی بهم میگه تعقیبش کن? میخوام بدونم این دختر همون کسیه که فکرش رو میکنم یا نه?
میرم دنبال ماریان توی دستشویی میبینم ماریان داره با یک گواهی سبز رنگ که یک گل صورتی روی سرش بود داشت حرف میزد?? به کوامیش میگفت تینا باورم نمیشه بالاخره مرینت رو پیدا کردم مطمعنم خودشه البته نمیتونم چجوری بهش بگم میخوام همکارش باشم فکر کنم کت نوار براش کافی باشه دوباره مثل همیشه تنها میمونم اون کوامی سبز بهش گفت ماریان تو میتونی انجامش بدی?
دارم به حرف های ماریان گوش میدم ولی منظورش رو نمیفهمم تا به خودم میام میبینم تیکی توی کیف نیس هی دنبالش میگردم که دیدم تیکی به سرعت میره پیش ماریان و قبلش میکنه و میگه ماری ?ماریان هم که معلومه تعجب کرده بهش میگه تیکی؟!?
از پشت در میام بیرون و به ماریان را میزنم?ماریان هم که مات و مبهوته تیکی میاد وسط ما دو تا و همه چیز رو در مورد من به ماریان میگه ولی ماریان میگه میدونم?
ماریان میگه من همه چیز رو میدونم من بودم که معجزه گر هارو ساختم ?من میگم ولی این غیر ممکنه معجزه گر ها قرن ها بیش ساخته شدند این چیزی که تو میگی غیر ممکنه مگر اینکه تو چند قرن سن داشته باشی? ماریان میگه پس فکر کردی من چند سالمه?
من میگم ولی این غیر ممکنه?ماریان میگه من یک نگهبان سحرم فکر کردی معجزه گر ها از چی ساخته میشند?من یک نگهبان سحرم میتونم هر وقت که بخوام توی هر زمانی باشم?من میگم ثابت کن?
ماریان یک دروازه درست میکنه و میگه دنبالم بیا بعد بعد دنبال ماریان میام توی اون دروازه دایرهای شکل و یک عالمه دایره میبینم که توی هر کدوم گذشته حال و لینده همه افراد روی زمین بود ????
هنوز توی شک هستم که چشمم به ماریان میوفته که به یک دایره که زندگی یک نفر بود با زده و معلومه حس خوبی ندارم ازش میپرسم چیزی شده اون میگه هیچی ولش کن بعد دست ماریان رو میگیرم و میگم ما میتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم بعد یکمی به اینور و اونور زل میزنم ولی بالاخره ازش میپرسم چرا فامیلی تو فو هست ماریان دست رو ول میکنه و معلومه نمیدونه باید جوابمو بده یا نه شاید کار اشتباهی کردم کنارش پرسیدم ماریان میگه من من ..........
دوستان من یک نویسنده جدیدم و این اولین داستانمه امیدوارم ازش خوشتون بیاد منتظر قسمت بعدی باشید و لطفاً نظر بدید❤️???
نتیجه 1
ممنون بابت وقتی که گذاشتید اگر از این داستان خوشتون نیومده لطفاً توی قسمت نظرات اشکالات این داستان رو بگین نویسنده جدید هستم و این اولین داستان منه منتظر قسمت بعدی باشید❤️????♥️??
نتیجه 2
ممنون بابت وقتی که گذاشتید اگر از این داستان خوشتون نیومده لطفاً داخل قسمت نظرات اشکالات این داستان رو بگید نویسنده جدید هستم و این اولین داستان منه منتظر قسمت بعد باشید❤️????♥️??
نتیجه 3
ممنون بابت وقتی که گذاشتید نویسنده جدید هستم و این اولین داستانمه لطفاً نظر بدید و منتظر قسمت بعدی باشید ?❤️????♥️??
نتیجه 4
ممنون بابت وقتی که گذاشتید نویسنده جدید هستم و این اولین داستان من لطفاً نظر بدید و منتظر قسمت بعدی باشید ?❤️????♥️???
عالی بود منظورم اینه که واقعاً عالی بود و اونایی هم که میگن بانیکس و ماریان نامزد استادفو داخلش هست واقعاً چرا اینطور هستید ایشون سازندهی تست خلاقیت به خرج دادند مگرنه اینجا فقط یه چیز بیخود نوشته شده بود?
سلام دوباره نویسنده داستان هستم خانم الیزابت این قسمت اول داستانه توی قسمت های بعدی داستان جالب تر میشه?❤️قول میدم جالبش کنم❤️????♥️
سلام من نویسنده داستان هستم از این که نظرات خود را نوشتید خیلی ممنونم و خانم اولین و اخرین لیدی باگ من تمام سعی خودم رو میکنم که شما هم داستان من را بپسندید❤️?
واقعا عالی بود
علاقه مندان مرینت چقدر زیاده???خوب بود آفرین
جالب بود
ماریان اسم نامزد استاد فو هستش کهه
حالا اومده هم کلاس مرینت اینا شده؟ ?
بعدشم اون که وارد یه دایره که توش پر دایرست هم واسه بانیکسه
بی مزههه??