یه داستان جدیده که باخلاقیت خودم ساختم❤️ امیدوارم خوشتون بیاد ? نظر فراموش نشه?
داستان از زبان مرینت. تازه از خواب بیدار شدم و از اونجایی که دیشب بخاطر یه شرور دیگه نتونستم بخوابم حسابی خواب داشتم قیافم?? تیکی بیدارشد و گفت صبح بخیر مرینت. منم گفتم صبح بخیر تیکی، و بعداماده شدم. صبحانم رو خوردم و از پدر و مادرم خدافظی کردمو به سمت مدرسه راه افتادم.
وقتی رسیدم ادرینو دیدم. بهم سلام کرد و من هم با لکنت کفتم س سلا م. بعد ادرین رفت داخل کلاس. قیافه من? الیا اومد و گفت مرینت برای چی وایسادی بیا بریم داخل کلاس. منم سرمو به اشاره تائید تکون دادم و باهاش رفتم.
دامه از زبان ادرین. مرینت و الیا اومدن داخل و نشستن.کلاس تمام شد. تو راه خونه بودم و یهو یه ابر شرور دیدم.
یه بهونه سر هم کردم و به رانندم گفتم وایسه. رفتم یه جای خلوت وتبدیل شدم. رسیدم پیش کفشدوزک و گفتم سلام بانوی من که یهو
ادامه از زبان کفشدوزک. گربه اومد و حواسمو پرت کرد ?از دست این گربه.!یهو ابر شرور منو از بالای ساختمون پرت کرد پایین. اصلا حواسم نبود نفهمیدم چیشد. وقتی افتادم یه اتفاق بد افتاد...
وقتی افتادم یکی از گوشواره هام از گوشم در اومد. وای خدایه من. ??همینطوری داشتم دنبالش میگشتم. (خدارو شکر یه جایخلوت بود) گربه داشت با ابر شرور میجنگید ومنم از فرصت استفاده کردم و گوشوارمو پیدا کردم انو گذاشتم و ادامه دادم.
رفتم بالا پیش گربه بعد گربه گفت ببخشید بانوی من. منم گفتم حواست گجاست گربه. بهد باهم ابر شرورو شکست دادیم.
ادامه از زبون گربه.منو کفشدوزک یه ابرشرور دیگه رو شکست دادیم.بعدش من گفتم بابت امروز واقعا متاسفم بانوی من. کفشدوزک گفت عیبی نداره پیشی?. بعدش رفت. منم رفتم یه جای خلوت و به حالت عادی برگشتم. سوار ماشین شدم و راه افتایم خونه.
تو راه خونه فقط به کفشدوزک فکر فکر میکردم. وقتی رسیدیم ناتالی رو دیدم که گفت خوش اومدی ادرین منم سلام کردم و به اتاقم رفتم. پلک اومد و مثل همیشه ازم پنیر خواست. بهش دادم و پریدم رو تخت و خوابم برد (اخه دیشب اصلا نتونستم بخوابم)
ادامه از زبان مرینت اومدم خونه و تغییر شکل دادم. خودمو انداختم رو تخت و به اتفاق امروز فکر میکردم. اوف خطر از لبه گوشم گذشت ?. نادیا شاماک داشت اخبار میگفت که هیو گفت....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بودددددد👏🏻
خوب نبود 😒.
.
.
.
.
.
عالییییییییییییییییییییییی بود
ممنونم عالی بود