با همان لباس های کهنه بیرون شد. دیوانه ای از قفس پریده بود که به سوی دریا می دوید. آنچنان سبک بال و شاد بود که لگد های زمین را به پاهای برهنه اش را بوسه و تاسیانه باد را نوازش بهانه کرده بود.
بوی دریا را استشمام می کرد. بوی خاطره ای غبار گرفته. طفلکی بود با لباس های ماسه گون درون آب فرو رفته تا ماهی بگیرد و تور کوچکی را بر آب می کوبانید.ماهی ریز و نحیفی با صدای طبل توری و خیسش می رقصید. اما هرگز به دام نیفتاد. می خواست ماهی باشد. کوچک و رها. چابک و سبک. می خواست آزادترین باشد.
امواج را میدید که موهای ماسه گون ساحل را شانه میزدند. پاهای برهنه اش همانند روزگاری که کودک بود، پر ز ماسه. می دوید تا تنی به آب زنند. موهایش پشت سرش به پرواز در می آمدند و با بوی دریا می آمیختند. چشم هایش را چشم اندازی بی کران دربر گرفته بود. می دوید و سختی صدف ها را احساس می کرد می دوید و سوز شن ها را دفن می کرد. می دوید و از بی نفسی می لرزید.
بر زمین افتاد و نفس نفس زنان خیره ماند. قلبش آنچنان می جنبید گویی از سینه در خواهد آمد. پوستش ساحل را لمس میکرد. آب بود و شن های ساحل، سنگریزه ها و صدف ها و ناگه چیزی لزج. پلک هایش را که گشود آن چیز قرمز را مدفون در ماسه ها یافت. ماهی بود. ماهی قرمز. ماهی قرمز کوچک. ماهی قرمز کوچک، اما مرده. مرده در مرز ساحل و دریا...
نظرات بازدیدکنندگان (0)