هیری دخترکی بود با قامتی کوتاه و چشمانی به رنگ خاک. همان چشمان خاکیرنگی که وقتی به چیزی خیره میشدند، انگار تمام دنیا را در خود فرو میکشیدند.
او در حاشیهٔ شهر زندگی میکرد، در خانهای با حیاطی کوچک که پر بود از سبزه و رطوبت. همسایهها میگفتند آن حیاط برای قورباغهها بهشت است، و هیری لبخند میزد و تأیید میکرد. در دنیایی که بسیاری قورباغه را موجودی منفور و لزج میدانستند، او زیباترین و دوستداشتنیترین آفریده را در همان موجود میدید. برای همکلاسیهایش، قورباغه موجودی بود برای ترساندن دخترها در اردوهای مدرسه، یا سوژهای برای آزمایشهای زیستشناسی. اما برای هیری، قورباغه پنجرهای بود به جهانی از زیباییهایی که دیگران نمیدیدند.
هیری وقتی از قورباغهاش حرف میزد، حرف نمیزد؛ کلمات را چون مهرههای عشق بر رشتهٔ توصیف میکشید. مینشست لب حوض کوچک وسط حیاط، جایی که چند قورباغه زندگی میکردند، و ساعتها حرف میزد. میگفت: «چشمانش را دیدی؟ درشت و زرد، با آن خط سیاه باریک که مثل تاجی بر زیبایی خورشید کوچک چشمانش میماند. وقتی شب میشود، مردمک چشمشان گشاد میشود تا بهتر ببینند. میدانی یعنی چه؟ یعنی در تاریکی هم دنبال دیدن زیباییها هستند.» انگشت اشارهاش را آرام روی سطح آب میکشید و ادامه میداد: «پوستش... سبز و چرمیطور، با آن لکههای تیره که مثل نقشهٔ یک سرزمین ناشناخته است. بعضیها میگویند سرد و لزج است، اما اگر با عشق لمسش کنی، گرمای زندگی را زیر پوستش حس میکنی. البته رنگهای دیگری هم هست، قهوهای، زیتونی، حتی بعضیها زردند با خالهای سیاه. اما من فدای همین سبزش شوم. سبزی که یادآور باران است، یادآور برگهای تر و هوای بعد از طوفان.»
آنقدر عاشقانه تعریف میکرد که انگار نه از یک دوزیست کوچک، که از شاهکاری بیبدیل سخن میگوید. از زبانش میگفت: «آن زبان قرمز مایل به صورتی، باریک و بلند... برای من دوستداشتنیترین زبان عالم است. در یک چشم به هم زدن بیرون میآید و طعمه را میگیرد. مگر میشود این سرعت را دوست نداشت؟» از دستهای کشیده و خوشرنگش که بحثش از همه جا جداست: «ببین چطور با این دستهای ظریف شنا میکند، چطور علفهای آب را کنار میزند. انگار رقصندهای است که موسیقی را فقط خودش میشنود.» او ذوقزدگی یک لحظه را تجربه نمیکرد، بلکه در تمام لحظات توصیف، در اقیانوسی از عشق عمیق و بیپایان غوطهور بود. حتی وقتی پدرش گفت «این همه ذوق برای یک حیوان ول»، هیری ناراحت نشد. فقط رفت توی حیاط و برای قورباغهها از پدرش شکایت کرد.
برای هیری فرقی نداشت که طرف مقابلش در حال بالا آوردن است یا از جنونِ چندش، دیوانه میشود. او جز به جز و ریز به ریز از خصوصیات و علایق قورباغه محبوبش میگفت و اصلاً برایش مهم نبود که دنیا چه قضاوتی میکند. یک بار در کلاس، وقتی معلم از بچهها خواست درباره حیوان مورد علاقهشان انشا بنویسند، هیری بیپروا از قورباغهها نوشت. آن قدر دقیق و عاشقانه که معلم مبهوت ماند و نمرهاش را داد بیآنکه چیزی بگوید. بعضیها میگفتند دیوانه است و چندش. دخترها توی مدرسه پشت سرش زمزمه میکردند و پسرها مسخرهاش میکردند. عدهای دیگر معتقد بودند او فقط سلیقهای متفاوت دارد.
اما من... من فکر میکنم او موجوداتی را دوست دارد که از نظر دیگران دوستداشتنی نیستند. شاید به این خاطر که خودش هم مثل همان موجودات، از چشم بقیه افتاده بود. شاید به این خاطر که در تنهاییاش، قورباغهها تنها کسانی بودند که بدون قضاوت به حرفهایش گوش میدادند. و شاید هیچکس دلیلش را نداند، مگر خودش. مگر عروسکهای قورباغهایاش که توی اتاقش ردیف شده بودند و شاهد راز این عشق بیپایان بودند. عروسکهایی که خودش با پارچههای سبز و دکمههای زرد دوخته بود، هر کدام برای یکی از قورباغههای حوض، هر کدام با یک نام و یک شخصیت.