پارت دوم تئوری هام...
اون تقریبا همه ی غذا هارو دوست داره و یجورایی عاشق غذاست(منم همینطور 😂) اون از پدرش متنفره و سعی میکنه حتی ۱ دقیقه هم پیشش نباشه (بهش حق میدم چون واقعا اذیتش کرده و روش تأثیر گذاشته...)
اون از پدرش ناراضیه چون فکر میکنم موقع جنگ یه خدمتکار که دوسش داشت ترور شد و اون فکر میکنه:«اگه پدر فرد مهمی نبود اینطوری نمیشد.» اون فکر میکنه مادرش بهش اهمیت نمیده چون اصلا بهش زنگ نمیزنه و حالش رو نمیپرسه با دامیان رک و روراست بود ولی فهمید اون برای اینکه محرم اسرار باشه خیلی کوچیکه و چون بچه بود بعضی وقتا مجبور میشد دروغ بگه و همین ناراحتش میکرد
اون عاشق هوای بارونی و طوفانی چون باعث میشه ذهنش بازتر باشه و یجورایی بهش آرامش میده موهاش موج دار و قهوه ای پررنگه مثل مادرش ولی تو مدرسه به پشت شونه میکنه و ژل زیادی استفاده میکنه و گرما موهاش رو وز میکنه فکر کنم تلاش میکنه که ترسناک بهنظر برسه ولی بنظر من اون نازه D:
پدرش به اون برای دانش پژوه سلطنتی شدن فشار زیادی میاورد و اون فکر میکنه داشتن دوست اتلاف وقته پدرش به اون اجازه فیلم دیدن و یا رمان خوندن رو نمیده چون ممکنه حواسش از درسش پرت بشه درس خوندن مداوم و احساس تنهایی باعث شد اون به هیچ چیز اهمیت نده و همینطور از پدرش متنفر شد اون به لاکتوز(قند طبیعی) حساسیت داره و سعی میکنه خیلی کم استفاده کنه