من عاشق نویسندگی ام و وقتی با تستچی آشنا شدم دوست داشتم این داستان هام رو با بقیه به اشتراک بزارم
بخش اول : حوضچه های شکسته پیشگفتار "در شهری که میناب نام داشت، حوضچهای باستانی خوابیده بود. آبی که نه آب بود، نه خون؛ چیزی میان زمان و ابدیت. اینجا جایی بود که جنگ بیگدارک آغاز شد..."
صحنه اول: غروب در میناب هوا که غروب میکرد، نور ماه روی حوضچه قدیمی میافتاد و آن را همچون گوی قرمزی در تاریکی میساخت. مسیح روی لبهی حوضچه نشسته بود و تیغهی کاتانایش را با سنگ چخماق تیز میکرد. صدای سایش فلز بر سنگ، سکوت شب را میبرید. "طاها..." صدایش را بلند کرد بیآنکه به من نگاه کند. "فردا شب شمشیر اژدها به دنبال حوضچه میآیند. باید آماده باشیم." من، طاها، مشغول وصلهکردن لولههای پلیکا بودم که از حوضچه منشعب میشدند. کلاغها روی درخت توت پیر جیغ میکشیدند. سرم را بلند کردم: "پدر هنوز نمیداند اینجا چه میکنیم. اگر بفهمد ما حوضچه را فعال کردهایم..." ناگهان صدای شکستن شیشه از پشت بام به گوش رسید. آیدا با موهای صورتی آشفته و نفسزنان خودش را به حیاط رساند: "متین دوباره به مخزن آب نفوذ کرده! حوضچه در حال خشک شدنه!"
صحنه دوم: انباری رازها در اتاق فرمان زیرزمینی - که در واقع انباری پشتی حیاط بود - گروه دور میز چوبی پر از خطوخش جمع شدیم. نور چراغنفتی مدام چشمک میزد. عضو ایده خطر حسین "با قدرت برگهام میتونم مسیر رو مخفی کنم" ممکنه برگها آتش بگیرن بردیا "میتونم آینده رو ببینم که چه وقت حمله میکنن" بینایی موقتی از دست میدم ستاره "اگر زمان رو متوقف کنم، فرصت تعمیر داریم" فقط ۵ دقیقه امکانپذیره فاطمه متونم با ملودی هام حواسشون رو پرت کنم سیم های گیتارم پاره بشن آیدا با آبنبات های جادوییم رو همشون اثرات عجیب میزارم آبنبات هام محدوده مسیح داخل سایه بهشون حمله میکنم کاتانام بشکنه پارسا با قدرت یخم غول های یخی بسازم تو گرما میناب آب میشن ناگهان موبایل من که روی میز بود، روشن شد. پیامی از شمارهای ناشناس: "حوضچه را ترک کنید... یا پدرتان را به آنجا میکشانم. - متین" ستاره مشتش را به میز کوبید: "خیانتکار! میدونستم نباید بهش اعتماد میکردیم!"
صحنه سوم: نیمهشب خونین ساعت ۳ نیمهشب، سایههای بلند از دیوار حیاط بالا خزیدند. شمشیر اژدها آمده بودند. مسیح در تاریکی محو شد و فقط صدای شینگ برخورد کاتانا به زرهها شنیده میشد. من دکمهی ترکیب قدرت روی ساعتم را فشار دادم: "حسین! حالا!" حسین شنل سبزش را باز کرد و طوفانی از برگهای تیز به سوی دشمنان فرستاد. ستاره دستانش را به هم فشرد: "زمان... متوقف شو!" همه چیز یخ زد. "فقط ۳ دقیقه وقت داریم! طاها زود باش لولهها رو وصل کن!" آیدا از جیبش آبنباتهای یخی درآورد و به سمت متین که روی پشتبام ایستاده بود پرتاب کرد: "بخور و یخ بزن خائن!" بعد از سه دقیقه حلما به سمت من دوید.خواست من رو زخمی کند حسین حلما رو در حوضچه انداخت.من گفتم : حسین چرا این کار رو کردی. حسین گفت :یک افسانه قدیمی میگه حوضچه قابلیت سفر به ابعاد رو داره !شاید وقتی اونا به ابعاد مختلقی بروند آدم بهتری بشوند ستاره گفت :بیاین متین هم پرت کنیم داخل حوضچه بردیا :اما ممکنه هر کدوم آنها به یک بعد مختلف بروند پارسا که درباره این افسانه چیز هایی شنیده بود گفت :هر شب یک مکان و یک بعد از 365 ابعاد مختلف فعال میشود . مسیح که فقط صدایش می آید(او در سایه ها پنهان شده بود)گفت:امشب نوبت بعد یخی هست. فاطمه هم به نشونه تایید سرش را تکان داد من به نظر تمام اعضا احترام گذاشتم . وقتی پارسا سعی کرد متین رو پرت کنه داخل حوضچه متین پاش رو گرفت و پارسا هم داخل حوضچه غرق و ناپدید شد همه اعضا سعی کردند او را نجات بدهند اما دیر شده بود فقط میتونستیم آرزو کنیم که پارسا زنده بماند...
صحنه پایانی فصل: طلوع عجیب وقتی نخستین پرتوهای خورشید از پشت کوههای میناب سرکشید، حوضچه دوباره پر از آب شد. اما این بار آبش نور طلایی میداد. فاطمهزهرا گیتارش را برداشت و ملودی "درمان کویر" را نواخت. ناگهان گردنبند موزی دور گردنم - که همیشه آن را داشتیم - شروع به لرزیدن کرد. صدایی از آن برخاست: "حوضچه به سطح ۲ ارتقا یافت... قدرتهای جدید در انتظارتان است." بردیا ناگهان به زمین افتاد. چشمانش کاملاً سفید شد: "مواظب باشید! این تازه شروع جنگ بود... فردا..." صدایش قطع شد. همه به هم نگاه کردیم. سکوت سنگینی فضای حیاط را پر کرده بود.
راستیاین اولین پستم بود خیلی ممنون پستم رو نگاه کردید❤️ اگه بدی دیدید داخل کامنت ها بگید❤️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)