
چند قسمت داستان

لیا در ابتدا صدای آهسته را نشنید لیا:«نمیخوای بخوانی؟» عرق دستان دخترک قطره قطره زیاد میشد،مثل صدایش.چشم هایش را بست و تصور کرد. در بین صدای چهل دانش آموز خسته کلاس اولی در زنگ آخر مدرسه ایستاده است و با خواندن شعر فضا را خوشایند میکند و همکلاسی هایش آهسته شعر را تکرار میکنند.او مثل جیرجیرک میشد و همکلاسی هایش مثل صدای جنگل؛لحظه را دلپذیر تر میکردند.

باورش نمی شد شعر به پایان رسیده باشد آنقدر که خوشحالی حین خواندن در وجودش به حرکت در آمده بود،ولی گونه هایش از خجالت سرخ شدند چون او هنوز کامل لیا را نمی شناخت.لیا چند لحظه برای دخترک دست زد:«صدایت خیلی قشنگه»دخترک تنها کلمه ای که بر زبان آورد متشکرم بود.دخترک تا خانه با لیا قدم زد،دخترک حرف نمیزند ولی لیا با او در مورد آینده حرف میزد.چیزی که دخترک در این لحظه برایش قابل درک بود این بود،اینده از امروز بهتره چون من آنجا تنها نیستم

دخترک با کوله پشتی در دست روی چهارچوب در ایستاد تا قد اش به زنگ خانه برسد.با لبخند به خانه وارد شد و کنار مادرش نشست.به محض نشستن صدای مدیر مدرسه در ذهن اش تکرار شد و خاطره ی شکسته شدن دندان عاطفه.دخترک به مادرش نگاه کرد و حس نا امیدی کرد.مادرش:«طوری شده؟»دخترک:«باید بیای مدرسه»مادر:«کارنامه بگیرم؟»دخترک دست اش را جمع میکند تا کمتر لباسش از عرق دستش خیس بشود:«نه،مامان من یک کاری کردم»

مادر دخترک تعجب کرد چون این دفعه دختر کوچک اش با دفعات قبل فرق میکرد انگار دلیل اعتراف اش عذاب وجدان خوردن شکلات های میوه ای نیست.دخترک:«من دندان یکی از همکلاسی هایش را شکستم وقتی بازی میکردیم»..مادرش ناراحت و ناامید شد.روز بعد دخترک و مادرش به مدرسه آمدند.دخترک گوشه ی لباس مادرش را گرفته بود و مضطرب به اطراف نگاه میکرد.همکلاسی ها به دلیل گرفتن لباس مادرش،او را مسخره میکردند

مادر دخترک به دفتر رفت و دخترک گوشه ی حیاط نشست. مدتی بعد برگشت،ولی دخترش اکنون آن دختر همیشگی اش نبود او فرق کرده بود.بغضی در گلو اش بی حرکت مانده بود،او دختر خوبی بود و دختر های خوب گریه نمیکردند.عاطفه و دوستانش در نبود مادر فاضله دور دخترک حلقه زدند و شمشیر های عریان کلمات را بر تن او خراش داده بودند.

مادر دخترک به سمت دخترش رفت.:«چیزی نیست عزیزم خب؟»دخترک بغض کرده بود و دلش آرامش از دست رفته اش را میخواست،به عاطفه فکر میکرد و حرف هایش،او سزاوار این کلمات نبود.:«مامانی،من دختر بدی ام؟»مادر:«نه عزیزم فقط گاهی اوقات حواست پرت میشود،کار اشتباه میکنی»دخترک:«من لایق اتفاق های خوب نیستم»مادر:«کی گفته؟»دختر حرفی نمیزند ولی مادرش از حرکت کردن دوست های عاطفه متوجه میشود منظورش کیه.

ناگهان مادر دخترک مثل نقطه ی اوج موسیقی به تب و تاب می افتد.:«عاطفه خانم!»عاطفه با قدم های آرام خودش را به مادر دخترک می رساند:«بله»مادر فاضله:«دختر من دندان تو را شکسته نه انسانیت تو را ،چرا اینطور در موردش حرف زدی؟»عاطفه حرفی نمیزند ولی دستش را مشت میکند و میرود پیش فاضله
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اولین کام
عالی بود 😄🫠
اوو منتظر قسمت بعدیم 🐻💤🍬
عالیییی بود 😉😉😉😉😉❤️❤️❤️
عزیزان اگر ایده ای برای داستان در نظر دارید بگید..
عالی بودد....