
دخترک بی حواس سری به تایید حرف او تکان داد .نژاد سرخپوستی که از وطن خود تبعید شده را چه کسی میخواست بشناسد؟!آن هم پسری از دیار غریبه ، در خاورمیانه... آلیسا هر روز در تصمیم خود مسمم تر از دیروز می شد . چیزی که میخواست حق طبیعی او و خانواده اش بود که از آنها صلب شده بود.. دیگر کم کم باید اقداماتی در صدد آن انجام میداد. بعد از رسیدن به ایستگاه ، کار زیادی باقی نمانده بود ، تنها بررسی های خود را وارد سایت کردند و در دفتر رسمی نیز یادداشت کردند . آلیسا خسته تر از دیروز از همگی خداحافظی کرد و راهی خانه شد . ...................................................................................................................... وقتی وارد خانه شد کسی جز بچه ها که در حال بازی بودند را ندید...گویا همگی مشغول کاری در اتاق خود بودند . با خستگی (به من چه)ای زمزمه کرد . به اتاق خود پناه برده و روی تخت پهن شد..! میزان کاری که انجام داد او را هرگز خسته نمیکرد...این سوال و جواب ها و کار های عجیب غریب بردیا بود که امروز او را تا مرز سکته میبرد و بازمیگرداند. با خود فکر کرد به این پسر زیادی روی خوش نشان داده که اجازه هر پرسش بی معنایی را به خود می دهد؟ اما نه ! آلیسا کسی نبود که پیش شخص غریبه زود وا دهد و کار یا حرف اضافه از انجام دهد ، مشکل از شخص شخیص بردیا بود...پسرک رسما تصمیم داشت آلیسا را در اتاقی زندانی کرده و با لامپی که تاب میخورد از او بازجویی کند...آن هم به خاطر یک زمین خوردن ساده! از آخر عاقبتش با این همکاره عجوزه ترسان بود . با همین فکر ها چشم هایش سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفت .
........................................................... با تکان های مکرر ، به زور لای یکی از چشم هایش را باز کرد و با دختر عمو کوچولویش ، آنا مواجه شد . _آبجی نمیای شام بخوریم؟ شام؟ مگر چقدر خوابیده بود...حال شب را چگونه میخواست بخوابد.؟ به آنا لبخندی زد. _الان میام عزیزم! آنا خندان باشه ای گفت و از اتاق خارج شد آلیسا نگاهی به سر و وضع خود انداخت . حتی لباس هایش را هم عوض نکرده بود . پوفی کشید و بلند شد تا خود را از این شکل و شمایل ترسناک دربیاورد و مرتب بیرون برود . قبل از اینکه در اتاق را باز کند ، با صدای چند غریبه سر جایش خشک شد...مهمان داشتند..؟! این تنها چیزی بود که آلیسا اکنون ذره ای حوصله اش را نداشت . بی اهمیت در را باز کرد و قدم در پذیرایی گذاشت . با دیدن دوست بچگی مایک و خانواده اش ، متعجب تر از پیش سلام داد و به آشپزخانه ، پیش مادرش پناه برد .
مادرش روی صندلی نشسته بود و با رنگی پریده ، به دیوار روبهرویش خیره بود . آلیسا نگران نزدیک شد و کنار او نشست . _مامان چی شده ؟ مادر ، نگاهش را از دیوار گرفت و به آلیسا داد . _خاستگار اومدن واسه لارا ، معلوم نیست کجا در رفته! جا نموند که نگشته باشم...دختره چش سفید انگار میخوان همین الان دستگیرش کنن ببرن... آلیسا خیالش راحت شد و خندید. _مامان خب هنوز کوچیکه، کجا ازدواج کنه؟ نمیخواد دیگه... اِما اخم کرد . _بیخود! کجاش کوچیکه من اندازه اون بودم تو بغلم بودی اونم حامله بودم...بعدشم اول اونو شوهر میدم بعدم تورو، فک نکن تو راحت شدی رفتی جنگلبانی ها
آلیسا کلافه از حرف های همیشگی مادرش بلند شد و به سمت پذیرایی قدم برداشت _به هر حال انگار چاره ای نداری ، اینارم رد کن برن... با ورود دوبارهی او به جمع ، ثانیه ای همه سکوت کردند و بعد دوباره صحبت هایشان را از سرگرفتند . روی تنها مبل خالی که کنار مایک بود نشست . آنور مایک هم شاهداماد نشسته بود و با نیش باز منتظر عروسش ، چشم چشم میکرد تا او بیاید . اما زهی خیال باطل ، لارا مرگ را بهتر از ازدواج میدانست . البته که آلیسا جای خواهرش را میدانست اما عمرا به کاری که او راضی به انجامش نبود ، مجبورش میکرد. مهمان های نه چندان عزیزشان را با بهانه های آبکی آخر شب دست به سر کردند تا بلکه به رفتن رضایت دهند ...! آلیسا وقتی مطمئن شد که از محدوده آنها خارج شدهاند رفت تا لارا را بیابد . مثل همیشه در بشکه بزرگی که داخل انباری بود پنهان شده بود و همانجا خوابش برده بود . چند تقه به بشکه زد . لارا ترسیده بلند شد ، اما تعادلش را از دست داد و بشکه با صدای بلندی افقی افتاده و تا ته انباری قل خورد..!! آلیسا از خنده پهن زمین شده و ریسه میرفت ... لارا با آه و ناله از بشکه بیرون آمد . با وجود عصبانیتش از این کارِ آلیسا ، خنده های او لارا را هم به خنده انداخت . کنار خواهرش نشست و وقتی خنده هایشان به اتمام رسید از او پرسید _چی شد ؟ رفتن؟ آلیسا با یادآوری موضوع نیشش دوباره شل شد . _به نظرم امشب به نفعته همینجا بخوابی ، حالا بقیه شاید چیزی نگن ولی مامان به خونت تشنه اس!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)