سلام این بخش سوم داستان هست امید وارم خوشتون بیاد
بی سر و صدا رفتی خونه مادر بزرگ و خوابیدی صبح با صدای مادر بزرگ بیدار شدی عزیزم پاشو دیگه امروز روز مهمیه انگار بهت شوک وارد شده بود اگه امروز میخواستین برگردین خونتون پس چطور باید درباره اون ژانر ها میفهمیدید چیکار میکنی ؟
با خودت فکر میکنی اگه به مادر و پدرت بگی میگن نه پس از مادر بزرگ میپرسی چی میگی؟
$ میگه صب بخیر میبینی چیزی نمیگه برای همین میگی خب * میگه : داخل خونه نباید دربارهش حرف بزنیم % اخم میکنه میگه ساکت # کمی که میگذره میگه صبح بخیر و توهم جوابش رو میدی $*%# میگی برای چی امروز روز مهمیه چون امروز تو با مردمت اشنا میشی میگی : چه فایده ما امروز برمیگردیم مادر و پدرت اره ولی تو نه چی میگی ؟
خیله خب دختر اروم امسال تابستون اینجایی نمیدونم چور باید به پدر مادر بگم اما یه کاریش میکنم چی میگی؟
میرین پیش مامان و بابات . مادر بزرگ با هاشون حرف میزنه و با هر زحمتی بود راضیشون کرد وقتی کار جمع کردن وسایل تموم شد دیگه وقت رفتن بود چیکار میکنی ؟
مادر بزرگ میگه بیا بریم پیش همون درخت در بسته هست بازش میکنین و وارد میشین وای چقدر شلوغ اینجا جرویس بین بقیه میبینی که با هم سن خودش مشغول بازی کردنه با مادر بزرگ میرید سمت بخش ماجراجویی و وارد یه اتاق میشی که خیلی قشنگه مامان بزرگ میگه این اتاق تویه جینی و اینم خدمت کار هست همون موقع خدمت کار تعظیم میکنه و میگه در خدمتم بانو جینی مادر بزرگ میگه : زود اماده شو همه داخل این جشن هستن و میره بیرون میگی اسمت چی بود عزیزم خدمت کار میگه: انی هستم اها میری تا اماده بشی چی میپوشی؟
میای بیرون که یادت میاد اصلا مادر بزرگ نگفت که کجا باید بری همینطو سر گر دون داخل راه رو ها راه میری تا شاید بفهمی باید کجا بری که جیسون رو اون طرف سالن میبینی که انگار داره با دوستاش صحبت میکنه میری تا ازش به پرسی که باید کجا بری سلام میکنی که روش رو برمیگر دونه و میگه سلام انگار دهنش باز مونده میگی : ملکه رو ندیدی میگه : تو سالن کل بودن میری و بالاخره مادر بزرگ رو پیدا میکنی میگه: دخترم کجایی الان جشن شروع میشه چی میگی ؟
جشن شروع میشه وتو با مردمت اشنا میشی و البته با بقیه شاه ملکه ها شاه رمانتیک که پدر جیسون میشه مرد حدودا 40 ساله بود ملکه دنیا ی تخیلی فانتزی دختر جوون شوخ طبع بامزه ای بود به اسم ایسن با موهای نارنجی و شاه علمی تخیلی هم که جیسون بود پسری حدود 18ساله و ملکه دنیا قصه ها مادر بزرگ خودت جشن خوبی بود ولی زود تموم شد ساعت های هشت اینا بود که جشن تموم شد بعد از جشن دنبال جیسون میگشتی میخواستی هر چه زود تر درباره ی اون ژانر ها ازش به پرسی که بالاخره تو ی سر زمین خودش پیداش میکنی بهش سلام میکنی و اونم میگه سلام چی بهش میگی ؟
$ باشه دیگه چرا انقدر عجله داری * کسی از کنجکاوی نمرده که تو بخوای بمیری % باشه $*% چند سال پیش ملکه سر زمین ژانر ترسناک اجازه خواست کتابی رو منتشر کنه که میگن اون کتاب خیلی ترسناک بوده مادر بزرگت اجازه نمیده البته از گفته خیلی ها مشکل نبوده که اون کتاب چاپ بشه و ولی مخالفاش خیلی ها بودن از جمله مادر من .....
ملکه سر زمین ترسناک اونا رو نفرین میکنه اما مادر بزرگ تو رو نه چون ملکه سر زمین ترسناک میخواست مادر بزرگت شاهد نابودی سر زمین قصه ها باشه .....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
حتما ادامشو بزار
عالیییییییییییییی تا آخر بذار حتماً