آقای دکارت میگفت «من فکر میکنم، پس هستم»، اما ماجرا به این سادگی نیست. یه دره عمیق بین «من واقعی» و «من خودکار» وجود داره؛ فاصلهای که هیچوقت پرش نمیکنیم، فقط از روش میپریم. مثل کسی که روی یه پل چوبی لرزون راه میره، اما خیال میکنه زیر پاش از سنگه…
آقای دکارت یه روز نشست و شروع کرد به شک کردن. به همه چی شک کرد. به جسمش، به دنیا، به هر چی که دیده بود. آخرش به یه جمله رسید: «میاندیشم، پس هستم.» یعنی فکر میکنم، پس وجود دارم. جملهای که بعد از ۴۰۰ سال هنوز سر زبونهاست. هنوز روی لیوان چاپ میکنن و هنوز دانشجوهای فلسفه با ژست روشنفکری تقلیدش میکنن...
اما یه روانشناس دیگه به اسم اریک برن میگه: «دکارت جان، شرمنده، ولی یه مشکلی هست. درسته تو تفکر میکنی، ولی از کجا معلوم این فکر مال خودته؟ شاید این فکر مال پدرته. شاید مال مادرته. شاید مال جامعهست. شاید تو فقط یه ضبطصدایی که داره صدای دیگران رو پخش میکنه و فکر میکنه خودشه!» و اینجاست که پای یه شکاف بزرگ به اسم Cartesian Gap باز میشه. یه فاصله؛ یه دره. بین «فکر میکنم» و «پس هستم». بین «منِ واقعی» و «منِ خودکار». و مسأله اینه که ما این فاصله رو پر نمیکنیم؛ فقط ردش میکنیم. مثل کسی که روی یه پل چوبی لرزون راه میره، اما خیال میکنه زیر پاش از سنگه…
خب بریم ببینیم این ضبطصوت چطور کار میکنه: برن میگه توی هر کدوم از ما یه «والدِ درونی» هست؛ نه یه استعاره، نه یه شعر؛ یه چیز واقعی! یه آرشیو از تمام پیامهایی که توی کودکی ضبط کردیم. صداهایی که بدون اینکه بفهمیم، توی مغزمون نصب شده. حالا این پیامها میان بیرون و ما فکر میکنیم این افکار ماست. ولی نیست! این صداهای بقیهست که از دهن ما پخش میشه. مثلاً: تو داری زندگی میکنی. یهو فکر میکنی: «من آدم موفقی نیستم.» صبر کن ببینم؛ این فکر از کجا اومد؟ تو خودت بهش رسیدی؟ تو نشستی و دادهها رو تحلیل کردی و نتیجه گرفتی «من آدم موفقی نیستم»؟ نه. این صدای معلم کلاس سومه که یه روز بهت گفت «تو هیچی نمیشی.» یا صدای پدرته که یه بار عصبانی شد و گفت: «تو هیچوقت جدی نبودی.» هوم؟ کدوم؟ مطمعنی مال خودته؟
تو فکر میکنی این «فکر» توست. در حالی که فقط داری یه نوار قدیمی رو پخش میکنی. یه MP3 فاسد که ۲۰ ساله توی پوشهی «من» جا خوش کرده و هی پخش میشه و هیچکس هم دکمهی استپش رو نمیزنه... و این فقط دربارهی افکار منفی نیست؛ دربارهی همه چیزه! دربارهی اینکه چی بپوشی، چی بخوری، با کی ازدواج کنی، چه شغلی رو انتخاب کنی. خیلی از تصمیمهای «مهم» زندگی ما، در واقع اصلاً مال ما نیستن؛ مال اون نوارهای قدیمیان. ما فقط فکر میکنیم داریم انتخاب میکنیم. در حالی که یه ضبطصوت درونمون داره انتخاب میکنه...
حالا بریم سراغ عصبشناسی. چون اونجا قضیه از این هم عجیبتر میشه. یه سری آزمایش معروف هست به اسم آزمایشهای لیبت. بنجامین لیبت، یه دانشمند عصبشناس، تصمیم گرفت بفهمه «ارادهی آزاد» دقیقاً کجاست. چی کار کرد؟ از آدمها خواست که هر وقت خواستن، انگشتشون رو تکون بدن، آزادانه. هر وقت خودشون خواستن. و بگن که «الان» رو دقیقاً کِی احساس کردن. نتایج شوکهکننده بود. مغز قبل از اینکه «تو» تصمیم بگیری که انگشتت رو تکون بدی، شروع کرده بود به فعالیت! یعنی چی؟ یعنی چیزی که تو «ارادهی من» صداش میزنی، در واقع یه گزارشِ بعد از واقعهست. مثل یه خبرنگار که بعد از تموم شدن مسابقه، میاد و میگه: «من بازی رو بردم.» در حالی که فقط تماشاچی بوده. و بدتر از اون: پژوهشهای جدیدتر نشون دادن که تصمیمهای احساسی حدود ۶ ثانیه زودتر از آگاهی ما شکل میگیرن. ۶ ثانیه! یعنی وقتی تو فکر میکنی «الان دارم تصمیم میگیرم»، مغزت ۶ ثانیه پیش تصمیمش رو گرفته بوده. تو فقط داری امضاش میکنی. و این یعنی «منِ آگاه»، نه رانندهست، نه حتی کمکراننده. «منِ آگاه» یه مسافره که فکر میکنه داره رانندگی میکنه. مثل بچهای که روی صندلی عقب ماشین یه فرمان اسباببازی دستشه و فکر میکنه ماشین رو اون میچرخونه. و اینجاست که دکارت باید مینشست و یه فکری به حال «میاندیشم»ش میکرد...
اما صبر کن. اگه همه چی خودکاره، پس «اراده» چیه؟ اصلاً چیزی به اسم اراده هست؟ یا ما فقط یه سری عروسک خیمهشببازی هستیم که ژن و محیط و هورمونها نخهامون رو میکشن؟ یه مفهومی هست به اسم متاشناخت. یعنی فکر کردن دربارهی فکر کردن. یعنی اون لحظهای که به جای اینکه غرق فکرت باشی، ازش فاصله میگیری و نگاهش میکنی. و این، شاید تنها جا برای اراده باشه. تنها راه فرار از ضبطصوت.
و اینجاست که اون ۶ ثانیه میتونه طلایی باشه. برن یه چیز میگه: بین محرک و پاسخ، یه فاصلهست. و توی این فاصله، قدرت ماست. قدرت انتخاب. قدرت آزادی. مشکل اینه که ما معمولاً این فاصله رو نمیبینیم. محرک میاد، پاسخ میاد، و ما توی این میان، هیچیم. یه مسافرِ خاموش. اما اگه تمرین کنیم... اگه قبل از واکنش ۶ ثانیه صبر کنیم... اون وقت چی میشه؟
اون وقت به «منِ بالغ» فرصت میدیم که دخالت کنه. نه «کودک» که فوری میخواد داد بزنه. نه «والد» که فوری میخواد نصیحت کنه. «بالغ» که میگه: «صبر کن. بذار ببینم چی شده. بذار فکر کنم. بذار ببینم این واکنش مال منه یا مال نوارهای قدیمی؟» ۶ ثانیه. فقط ۶ ثانیه. اما همین ۶ ثانیه میتونه فرق بذاره بین «عروسک بودن» و «انسان بودن».
و حالا پیچش آخر: ما بیشتر زندگیمون رو روی «خودکار» میگذرونیم. مثل یه هواپیما که روی خلبان خودکاره. و این چیز بدی نیست. اتفاقاً لازمه. چون اگه قرار بود به تکتک کارهامون فکر کنیم، دیوونه میشدیم! مثلا اگه میخواستی فکر کنی که «حالا پای راستم رو بذارم جلو یا پای چپم رو؟»، اصلا دیگه راه هم نمیتونستی بری! پس پاسخهای خودکار یه نعمتن. یه صرفهجویی در انرژی، یه راه میانبُر. اما یه لحظهها هستن که نباید روی خودکار باشیم. لحظههای قهر. لحظههای وسوسه. لحظههای ترس، لحظههایی که یهو میبینی داری داد میزنی و نمیدونی چرا، لحظههایی که یهو میبینی داری فرار میکنی و نمیدونی از چی، لحظههایی که یهو میبینی داری عاشق میشی و نمیدونی چرا اینقدر زود... و شاید تمام تمرینِ انسانی بودن، همین باشه: کشف این لحظهها و بیدار شدن توشون. اینکه یهو از روی صندلی عقب بپری جلو و بگی: «صبر کن. کی داره رانندگی میکنه؟» و شاید این یعنی آزادی. نه اینکه ارادهای آزاد داشته باشیم که از هیچ تصمیم بگیره. بلکه اینکه بتونیم بین محرک و پاسخ فاصله بندازیم. بتونیم به اون ضبطصوت بگیم: «ممنون از پیغامت. ولی الان میخوام خودم حرف بزنم.»
پس دفعهی بعد که یهو یه فکر منفی اومد سراغت، یه فکر «من بیعرضهام»، یه فکر «هیچی نمیشی»، یه فکر «همه ازت متنفرن»، صبر کن. ۶ ثانیه. بهش نگاه کن. ببین از کجا اومده. ببین کی این رو ضبط کرده. ببین این صدای کیه. مال معلم کلاس سومه؟ مال پدرته؟ مال جامعهست؟ مال یه نفر تو اینستاگرامه که ۳ ثانیه تو لایو بوده و یه کامنت بیربط نوشته؟ و بعد بگو: «آها، تویی. ببخشید، داشتم گوش میدادم بدون اینکه بدونم. حالا میخوام خودم حرف بزنم.» و این، همین ۶ ثانیه مکث، همین فاصلهی کوچیک بین محرک و پاسخ، شاید تنها چیزی باشه که ما رو از یه ضبطصوت جدا میکنه. شاید تنها چیزیه که ما رو «انسان» میکنه. و این یعنی دکارت اشتباه نمیکرد. فقط ناقص بود. جملهی درستتر شاید این باشه: «وقتی مکث میکنم، پس هستم.» چون تا وقتی که روی خودکاریم، تا وقتی که فقط پخش میکنیم، "ما" نیستیم. شاید ما فقط یه پلیلیستیم که یکی دیگه چیده...
بینظیر بود مخصوصا این که ادبی ننوشتی
خسته نباشییی
ولی راستش دکارت در مورد «وجود ذات» توی فلسفه حرف زده نه موضوعات پزشکی-روانپزشکی.
مثل اینه که دکارت در مورد وجود داشتن یه کتابی صحبت کرده و افرادی مثل لیبت در مورد محتوای اون کتاب. پس دو تا مقوله ی متفاوت هستن
(تا جایی که من میدونم توی آزمایش لیبت 6 ثانیه نبود 0.5 ثانیه بو-)
میخواستم کامل توضیح بدم ولی نمیدونم چرا منتشر نمیشه😶
نکتهای که گفتی رو قبول دارم، ولی قصد مقایسه مستقیم این دو موضوع رو نداشتم؛ بیشتر شبیه یک زنجیره فلسفی و روانشناختی برای رسیدن به موضوع اصلی پست بود.
و راجع به ۶ ثانیه هم درست میگی، مربوط به این پژوهش نبود و مال پژوهش های بعدی هست.
ممنون که خوندی و نظرت رو گفتی 🌸✨
راستی یه سؤال داشتم ازت؛ خیلی جاها دیدم که واقعا نقدها و برداشتهای جالب و بهجایی برای پستها داری. توی حوزهی روانشناسی تحصیل یا فعالیت میکنی، یا صرفا یه علاقهی جدی و جذابه؟ 🤔
مرسی که واضح منظورتو گفتی✨
خواهش میکنم پست هات واقعا زیبا و کاربردی هستن❤
ممنونم لطف داری🌷
مطالعاتی داشتم در این حیطه ولی آکادمیک و رسمی نبوده