این رمان درباره تایپ های شخصیتی MBTI است. برای همین در دسته MBTI قرار گرفته است.
قبل از شروع پارت چهارم، یکبار جنسیت تایپ ها تو رمان رو میذارم. INTJ: پسر ENTJ: دختر INTP: دختر ENTP: پسر INFP: دختر ENFP: دختر INFJ: پسر ENFJ: پسر ISFJ: دختر ISTJ: پسر ESTJ: دختر ESFJ: پسر ISFP: دختر ESFP: دختر ISTP: پسر ESTP: پسر
صدای کشیده شدن مداد روی کاغذ کاهی، به او آرامش میداد. مانند همیشه در گوشه اتاق زیرشیروانی، در جایگاه مخصوصی که برای خودش درست کرده بود نشسته بود و مشغول کشیدن نقاشی بود. هرگاه ذهنش مشغول میشد به این حالت پناه می آورد. و اکنون که اتفاقات پرورشگاه از هر زمان دیگری ذهنش را بیشتر مشغول کرده بود، پشت سر هم نقاشی میکشید. با صدای باز شدن در، به infp خیره شد. Infp با دیدن او لبخندی زد و گفت: isfp! رفتم اتاقت نبودی. گفتم حتما اینجایی. در را بست و کنار isfp نشست. به نقاشی اش خیره شد. منظره ای زیبا از یک شهر بزرگ که در هر طرفش جمعیت مردم به چشم میخورد. Infp باری دیگر از هنر isfp ذوق زده شد و گفت: خدای من! خیلی قشنگه. ا isfp لبخندی زد و گفت: ممنون. - کاش منم همراه enfp و entp میرفتم شهر رو ببینم. اونطور که entp و enfp تعریف میکردن قند تو دلم آب میشه. ا isfp گفت: منم خیلی دوست دارم شهر رو از نزدیک ببینم. ولی تنها کاری که میتونم بکنم اینه تخیلاتم ازش رو بکشم. ا infp سکوت کرد. به افقی نامعلوم خیره شد و گفت: isfp! من میترسم.
بالاخره این اولین بار بود که isfp از نقاشی اش دست برداشت. به infp نگاه کرد و گفت: از چی؟ چهره infp پر از تردید بود. با نگرانی گفت: حس خوبی به این اتفاقات ندارم. ا isfp دفترش را کنار گذاشت و مانند infp صاف نشست و گفت: راستش... منم همینطور. میخواستم با نقاشی از شر افکارم خلاص بشم ولی نمیشه. قبلا زیاد حرفای intj و intp رو جدی نمیگرفتم. چون اونا نسبت به هرچیزی بدبینن. ولی از وقتی اتفاقی که برای istj افتاد رو دیدم ذهنم خیلی مشغوله. ا infp به او نگاه کرد و گفت: دکتر جان به istj هم چیزی نگفته. اون بیشتر از همه ما ترسیده. ا isfp گفت: حق داره. منم اگه دستم خود به خود خوب میشد وحشت میکردم. ا infp سکوت کرد و سپس با حالتی که چیزی به خاطر آورده است گفت: راستی برای مراسم فردا خانم هافمن لباس های جشن برامون گرفته. برای تو هم گذاشت تو اتاق خودت. ا isfp گفت: بگو که همون پیراهن طلایی که میخواستمه؟ ا infp لبخندی زد و گفت: اره خودشه. برای منم همون سبز یشمی ای بود که دوستش داشتم. خانم هافمن واقعا دقیقه. لباس همه رو همونطور دوخته که دوست داشتن. البته من که تو جمع نمیرقصم. ا isfp خندید. به چهره غرق در فکر infp خیره شد و باری دیگر مشغول نقاشی شد.
در طرف دیگر پرورشگاه، enfp در راه رویی که به سمت کتابخانه میرفت حرکت میکرد. آخرین پرتوهای نارنجی رنگ نور خروشید از شیشه پنجره های بلند راه رو روی دیوار و زمین نقش بسته بودند. و enfp از دیدن آن رنگ ها لذت میبرد. با رسیدن به در بزرگ و چوبی کتابخانه، به در نیمه باز نگاهی کرد و لحظه ای بعد به آرامی آن را باز کرد و وارد شد. سکوت درون کتابخانه حکم فرما بود. Enfp با قدم هایی آرام به سمت میز و صندلی های کتابخانه قدم برداشت و با رسیدن به آن، intj را دید که پشت به او درحال مطالعه است. آن چنان غرق کتاب شده بود که حتی حضور او را هم حس نکرده بود. Enfp لبخندی زد و به سمت او قدم برداشت. Intj که به تازگی متوجه حضورش شده بود گفت: از کی اینجایی؟ ا enfp روی صندلی روبه روی intj نشست. دستانش را زیر چانه اش گذاشت و گفت: همین الان. - آها. دوباره به صفحه کتابش چشم دوخت. چند ثانیه ای بیشتر نگذشت که بدون چشم برداشتن از آن، کتاب را بست و به enfp خیره شد و گفت: بزار حدس بزنم. بابت فردا نگران بودی و همچنین حوصلت سر رفته بود و میخواستی دوباره خاطراتت از یه روز بیرون رفتن رو به اندازه یه هفته برای بقیه تعریف کنی ولی چون حس میکردی کسی حوصله حرفات رو نداره اومدی پیش من چون من به حرفات گوش میدم؟ ا enfp لبخندی زد و گفت: یه چیزی رو جا انداختی. ا intj با چهره سوالی به او خیره شد و گفت: چی رو؟ - باید بگی چون من تنها کسی هستم که به حرفات گوش میدم.
سکوت میان آن دو حاکم شد. برخلاف لبخند روی لب Enfp، ا intj میتوانست غم درون حرف هایش را درک کند. آن تکه های ریز شکسته دور قلبش که هر وقت درحال التیام یافتن بود کسی با یک جمله اش آن را باری دیگر می شکافت: خیلی حرف میزنی enfp! ا intj همه را میفهمید. اما نیازی نداشت تا هرچه میفهمید را بگوید. چون او اعتقاد داشت کم کردن بار غم یک نفر بدون گفتن هیچ حرفی، بهتر از ادعا کردن این است که همه چیز را میفهمد. ا intj نفس عمیقی کشید. آری! او میتوانست دقیقه ها درباره افکار دیگران فکر کند، اینکه آنان چه مشکلاتی دارند، و در آخر بدون گفتن هیچ حرفی به دنیای کنونی اش بازگردد. گویی که هرگز درباره فرد مقابلش فکر نکرده است. دست به سینه به صندلی اش تکیه داد و گفت: یادت باشه حرفایی که دوستشون داری بزنی رو به کسایی بزنی که هیچوقت نمیشنون. ا enfp تک خنده ای کرد و گفت: چرا؟ - چون اونا هیچوقت به خاطر علایقت قضاوتت نمیکنن و باعث نمیشن تا از خود واقعیت فاصله بگیری برای اینکه دیگه سرزنش نشی. ا enfp گفت: پس... یعنی تو مثلا با دیوار اتاقت حرف میزنی؟ ا intj با جدیت گفت: اره.
ا enfp متعجب گفت: واقعا؟ صدای خنده enfp اوج گرفت. Intj با همان جدیتش گفت: برای چی میخندی؟ - یعنی تو واقعا با دیوار اتاقت حرف میزنی؟ وای تصورش خیلی خنده داره. فکر کن یه پسری که همیشه با بقیه سرد رفتار میکنه و خیلی کم حرف میزنه با دیوار اتاقش ساعت ها صحبت کنه. - همیشه هم که دیوار نیست. مثلا... ناگهان سکوت کرد و گفت: ببینم من چرا دارم اینا رو میگم؟ سپس صاف روی صندلی نشست و گفت: تو میخواستی حرف بزنی. ا enfp با لبی آویزان گفت: بحث داشت جالب میشد. - یعنی نمیخوای درباره خاطرات هزارساله ات از یک روز بیرون رفتن رو بگی؟ ا enfp با لبخند گفت: چرا. دقیقه ها مشغول حرف زدن شد. آن چنان با هیجان صحبت میکرد که intj احساس میکرد خودش آن تجربه ها را داشته است. تمام جزئیاتش را میگفت. از سرعت حرکتش در جاده تا آخرین حرفی که به عروسک فروش پیر زده بود. از لنا زیاد گفت. دختر بچه ۷ ساله ای که همانند او در پرورشگاه بزرگ شده بود و در یک دیدار اتفاقی درون پارک با او آشنا شد. هنگامی که خودش بالاخره از حرف زدن خسته شد، به صندلی اش تکیه داد و گفت: خلاصه که خیلی خوش گذشت. ا intj که همچنان به صندلی اش تکیه داد گفت: تکرار این قسمت رو باید امشب از زبون entp بشنوم.
ا enfp که گویی چیزی را به خاطر آورده است، گفت: راستی یه چیزی برات گرفتم. سپس به جیبش دست برد و لحظه ای بعد، گردنبندی با طرح گربه بنفش رنگ بیرون آورد. روی میز و جلوی او گذاشت و گفت: باحاله مگه نه؟ وقتی دیدمش یاد تو افتادم. ا intj به گردنبند خیره شد و سپس گفت: ببینم واقعا درباره من چی فکر کردی که این شی بچه گونه رو گرفتی؟ ا enfp گردنبند خودش را هم بیرون آورد که طرح خرگوش سبز کوچکی را داشت و سپس گفت: ولی خیلی بامزه ان. باید تو هم بزاری گردنت. ا intj گفت: حتی فکرش هم نکن. ا enfp اخمی کرد و گفت: هی هرکی ندونه من که میدونم تو چقدر عاشق گربه هایی. - گربه واقعی. نه این شی نفرین شده. اگه entp ببینتش من رو جلوی نوه های خودش هم رسوا میکنه. صدای زنگ اعلام شام در کل پرورشگاه به صدا در آمد. همزمان با آن، enfp خندید و گفت: به هرحال که میدونم میگیریش. الان هم بریم سر وقت شام. سریع بیا. سپس از جایش بلند شد و از کتابخانه بیرون رفت. Intj بعد از شنیدن صدای بسته شدن در، به گردنبند روی میز خیره شد. پس از ثانیه ها کلنجار رفتن با خودش، گردنبند را به دست گرفت. آن را نگاه کرد و با به یاد آوردن حرف های enfp لبخند محوی زد. سپس آن را درون جیبش گذاشت و از کتابخانه خارج شد.
[نیمه شب] - تمام مقدمات فردا فراهمه؟ صدای زن از روبه رویش به گوش رسید. خانم هافمن، مسئول امکانات پرورشگاه با حالت کاملا رسمی ایستاده بود و گفت: بله قربان. - خیله خب. میتونی بری. با خارج شدن خانم هافمن از اتاق، پدرخوانده به دکتر جان که روی صندلی روبه رویش نشسته بود و مشغول تمیز کردن عینکش بود خیره شد و گفت: پس اونا شک کردن؟ دکتر جان با آخرین حرکتش، عینک را جلوی صورتش آورد و بعد از مطمئن شدن از تمیز شدنش، آن را به صورتش زد و گفت: فکر میکنم بیشتر از یه شک ساده باشه. پدرخوانده به صندلی اش تکیه داد. به تاریکی مطلق انتهای دفترش خیره شد و گفت: به هرحال فردا همه چیز رو میفهمن و از اون همه شک خلاص میشن. - از سرنوشت شومشون چی؟ پدرخوانده به دکتر جان خیره شد و با جدیت گفت: سرنوشت شوم؟ کدوم سرنوشت شوم؟ دکتر جان بدون نگاه کردن به او گفت: همون سرنوشتی که قبل از اونا هم بهش دچار شدن. پدرخوانده اخم غلیظی کرد. به جلو خم شد و گفت: اینبار فرق میکنه دکتر! این بار مطمئنم به نتیجه میرسه. - این بار مجبوریم که به نتیجه برسه. بالادستی های ما صبر نمیکنن. همونطور که شما رو مجبور کردن تا بچه خودتون... - تمومش کن دکتر! دکتر جان سکوت کرد و به پدرخوانده خیره شد. پدرخوانده نفس عمیقی کشید و گفت: برای همینه که میگم مطمئنم. این بار فرق میکنه. این بار باید به نتیجه برسه و میرسه. به یکدیگر خیره شدند. سکوت میان آن دو، حرف های زیادی داشت. حرف هایی که حقیقت زندگی آن ۱۶ تن را برملا میکرد. ۱۶ نوجوان که اکنون در خواب بودند و شاید روزی آرزو میکردند که ای کاش در آن شب برای همیشه به خواب میرفتند.
عالیه این رمان، حتما ادامه بده
مثل همیشه عالیییی:)✨
مررسی✨🤍
مرسی که ای ان اف پی و ای اس اف پی هم توش زیاد بودن
حقیقتا این دو تایپ نقش های زیادی تو آینده دارن. اینکه همه تایپ ها در پارت های اول نقش زیاد داشته باشن کیفیت نوشتن رو میاره پایین. همه تایپ ها به اندازه نقش مهم دارن:)
دقیقااا
عالی بود امیدوارم خسته نباشید✌🏻
این داستان محشرههه
نخست؟
ممنون✨
فرصت پین ??
و منی که هیچ وقت نفهمیدم چه شخصیتی دارم ( مودی زیاد ) 🙁
عالی بوددد 🙆♀
ممنونم