درود مجدد دوستان، چطورید؟ قضیه این چالش اینه که قراره هفت روز به صورت متوالی از اتفاقاتی که هر روز برام پیش میاد ولاگ بگیرم و براتون بزارم و خب این روز آخره. خیلی خوش اومدید🦈
(اول از همه شرمنده بابت تاخیر منتشر شد یه بار شخصی شد، یه بار دیگه هم گذاشتم منتشر نشد) امروز ساعت یازده اینا بیدار شدم، روزی بود که باید برنده های نئون رو انتخاب میکردن برا همین مستقیم رفتم بلاگ تا ببینم خبرنامه جدید زدن یا نه. این وسط مامان بزرگم گفت بیا نون فسایی بخور که فقط ورژن کنجدی اش مونده بود حیف. ولی خب بازم خوردم و بعد اومدم توی بلاگ چرخیدم. بعدش ساعت 12:30 رفتم ناهار خوردم و کلم پلو با کوفته قلقلی بود به به عالی بی نظیر. بعدش برگشتم و دیدیم عه خبرنامه اومده. همون لحظه دستاورد ها رو دادن و بچه های گروه آبی که منم جزوشون بودم دیدیم یهو زردا هم دستاورد گرفتن و مال اونا خیلی قشنگ تره رکب خوردیم. همونجا یکم حرف زدیم تا اینکه یهو ممد ظاهر شد گفت چه میکنید.
همونجا یکم حرف زدیم تا اینکه یهو ممد ظاهر شد گفت چه میکنید. ما هم یکم حرف زدیم، من از ممد خواستم میتینگ شیراز بزاره گفت میتینگ رپ بتل بزاریم😂 بعدش ممد گفت فعلا خداحافظ و بعد رفتش بای بای. منم رفتم اینستاگرام چرخیدم، بعدش عمم اومد بالا گفت جمع کنیم بریم باغشون. منم که از خدام بود رفتم سریع اماده شدم. دختر عمه، پسر عمه هام و دختر عموم هم قرار بود بیان همشون. سوار ماشین شدیم رفتیم و عمم گفت بیاید براتون بستنی بگیرم🥳 رفتیم یه بستنی فروشی ایستادیم بستنی دستگاهی گرفتیم برا خودم و داداشم و عمم برا بقیه هم تو لیوان گرفت و راه افتادیم دوباره. وسط راه یهو فهمیدیم عه نه راه همیشگی رو بستن به زور از بین خاک راهمون رو باز کردیم. (ماشین نزدیک بود سقوط کنه کلی گرد و خاک هم اومد داخل) بعدش رسیدیم بالاخره با بدبختی. دختر عمه و اینام زودتر رسیده بودن خودمونم همزمان با دختر عموم رسیدیم. 🐕 های باغ داداش مامانبزرگم هم اون وسط بودن هی واق واق میکردن سمت ما دختر عموم یه چوب دستش گرفت بدبختا ترسیدن ساکت شدن😂 خلاصه ما رفتیم داخل و هوا عین چی گرم بود.
رفتیم بیرون نشستیم تا خنک تر باشه به خاطر سقف آلاچیق بیرون سرد تر بود و هوا خوب بود کلا. بعدش داداشم فاز برش داشت بره بیل بزنه ما هم مسخره اش کردیم خیلی حال داد. این وسط بستنی هم خوردن ملت. بعدش یه ملخ پیدا کردم عکس گرفتم و رفتیم با داداشم و دختر عموم باغ عموم که نزدیک باغ مامان بزرگم بود.
اونجا بازم 🐕 ها بودن که من چوب گرفتم دستم نیاین. (توله 🐕 چقدر نازه😭) رفتیم باغ اونور من رفتم تا ته باغ داداشم و دختر عموم نیومدن چون گرم بود. بعدش سریع برگشتیم و یه دست حکم بازی کردیم با دختر عموم و داداشم.
بعدشم طبق رسم همیشه مIفیا بازی کردیم. بعد از بازی نشستیم بیسکوییت چایی خوردیم و بعدش تصمیم گرفتم بلاگ شب فوتبال رو نشون دختر عموم بدم که ممد و اپراتور و حنا بودن داداشم هم هی داشت بیرون برا خودش میچرخید. بقیه هم داشتن حرف میزدن.
بعدش دیگه تاریک شد و ما تصمیم گرفتیم برگردیم، دختر عموم هم اومد خونه مامانبزرگم، بعدش چه کردیم؟ فشار خون گرفتیم از بیکاری😂 (فشارم خیلی هم نرمال-) یکم حکم بازی کردیم باز و بعد اومدیم شام خوردیم. بعد از شام دختر عموم رفت خونه من و داداشم هم اومدیم مثلا بخوابیم چون مامان بابامون نبودن، ولی تا نصف شب تو بلاگ میچرخیدم من به هر حال. فردا صبحش هم قرار بود ممد بیاد با بچه ها فوتبال ببینیم که عکس هاشو میزارم.
این از ممد مربوط به همون روز دستاورد ها
اینم وضعیت عالی :
بلی، اینجا هم ممد گفت بای تا فردا. حالا تایم اسکیپ میکنیم به فردا
کله صبح کی فوتبال میبینه- ممد رو داریم که هنوز ویندوزش بالا نیومده و حنا که به زور بیدار شده.
حالا چی شد؟ یهو شروع نیمه دوم که شد ممد یهو غیب شد ولی حنا بود و لایک میکرد. بعد از مدت طولانی ممد اومد گفت وسطش گرفته خوابیده🫡
همچنان چند تا چیز رندوم
و اسلاید افتخاری این ولاگ، با حضور اسپانسرمون روغن اویلا نه،. واویلا🥳
عالی بود
فرصت؟
فرص-؟
برای اولین بار کامنت اول پست بامبو شدم، چطور ممکنهتثاصتتحت۸وی۸ثتحطتس 🕴
فرصتتتت شدم، بهبه!😱
ایول بازم اوللل
میگم خبرنامه جدید دیگه این روزا باید بیاد دیگه
ولاگ هات عالین بازم بذاررر
بامبو بازم ولاگ بزار😂✨
عالی بود💚
فقط با ۴ روز تاخیر😂
من تازه امروز فهمیدم کظم غیظ چجوری نوشته میشه🤡
عمچنین🤡🤓🗿💃
🤡🤝🤡
منم😂
مرسی که یاد دادی🙏🏻✅