باد آن روز، به نوای شاخهی تنها درخت میرقصید؛ هوهویش را در گوش او میخوانْد و درخت نیز، خشخشکنان پاسخ را بر باد میسپرد. موجهای دریا امروز سرکشتر بودند؛ گویی دریا به کدریِ خود ایمان آورده بود. شاید هم این، تنها سرابی بود در چشمان انسانیِ من؛ اما هوا رنگپریدهتر، زمین خشکیدهتر، و ابرها… صمیمیتر از همیشه مینمودند. کوچهای که به دریا میرسد — این نامی است که در کودکی بر آن نهادم، ساده و بیآلایش، اما در نگاه آن روزهایم، باشکوهتر از هر تاجی بود که بر سرِ کوچهای نهاده باشند. امروز شاید نامی کودکانه و خندهدار بنماید، اما آن زمان، غرورِ کشف و افتخارِ نامگذاری، در رگهایم میجوشید…
گویی جهان کوچک من، از همان کوچه آغاز میشد و به همان دریا ختم. و بارِ دیگر، قدمهایم بر سنگفرشِ کهن منت مینهاد؛ گامهایی که خطوطِ فرسودهاش را حرمتی مینهادند، چرا که هر خط، تیری بود در کمین، و هر لغزش، بیمِ بیرون جهیدنِ آن از ناکجا. جانِ رعایایِ دیگرِ این کوچه، در امانِ احتیاطِ گامهایم میماند. آنگاه که از فرازِ دیوارهایِ بلندش، به سویِ دریا جهیدم؛ بادی سیلیوار، اما به قصدِ نوازش، بر صورت و موهایم نواخت. و گیسوانم را، بارِ دیگر، به تسخیرِ رقصِ خود درآورد. تعظیمی شهزادهوار نثارِ محبوبهام کردم؛ که اینک، گویی از دوریم، خشمگین و لجوج شده بود. تا به هنگامِ غروب، سعی در تسخیرِ قلبِ عنودش کردم. در همسایگیاش، قلعهای بنا نهادم و سندش را به نامِ پرمهرش زدم. اما او، با خصومتی برآمده از شورشِ اشک، آن را به زیرِ آب سپرد. من نیز، ناامیدانه، شیطنتی برانگیختم و پا بر رویِ دامنِ پرچینش نهادم. لیک او، زیرکانه، خود را عقب کشید؛ مرا به دنبال کردنش مشتاق کرد و در لحظهیِ غفلتِ من، سطلِ آبی از زیرِ آن دامنِ پهناور بیرون کشید و مرا، در عطرِ تند و مرطوبش، معطر ساخت.
خندهای از گلویم جهید؛ و به امواجِ احوال پیوست؛ که او، اینک، آرام گرفته بود. و چون هنگامِ هجران رسید، بر خاک نشستم. این بار، او دامنش را به زیر پاین انداخت؛ و من، بارِ دیگر، خواهانِ آن بودم که در آن غرقه شوم، پیش از آنکه خیالها، مرا در خویش و سپس در دلِ دریا غرق کنند. برخاستم؛ دامنِ محبوبم را بوسیدم؛ و چون موشی آبکشیده، به قصدِ خزیدن در لانه و لرزیدن،راه خانه پیش گرفتم
صبحِ روزِ بعد، پیش از آنکه آفتابِ گردنکش، گیسویِ شب از آسمان بزُداید، به سویِ ساحل شتافتم. هوا هنوز بویِ نمِ شبانه میداد و نسیمی خنک، گونههایم را نوازش میکرد. اما دریا… دریا امروز آرام بود، آرامتر از همیشه. موجها دیگر سرکش نبودند، بلکه چون آهنگی ملایم، ساحل را در آغوش میگرفتند. به یادِ دیروز افتادم، به یادِ بازیگوشیهایم با دریا، به یادِ آن سیلیِ نوازشگونهی باد. قلبم گویی به دنبالِ همان شور و هیجانِ دیروز میگشت، اما چیزی فرق کرده بود. چشمم به افق افتاد. آنجا، جایی که آسمان و دریا به هم میرسیدند، هالهای از لطافتِ نقرهای دیده میشد. اول خیال کردم شاید مهِ صبحگاهی است، اما هرچه بیشتر نگریستم، بیشتر یقین پیدا کردم که آن، قطراتِ درخشانِ باران بود که بیصدا، از آسمان سرازیر میشد.
آن صحنه، چنان دلانگیز و رازآلود بود که گویی تمامِ جهان در آن لحظه، نفسش را در سینه حبس کرده بود. من، ناظرِ این عشقِ آسمانی و زمینی، در سکوت ایستاده بودم و حسرتِ این وصالِ آرام را در دل میبلعیدم. این دیگر بازیِ دیروز نبود، نه عشقی آتشین و نه حتی خصومتی پرشور. این، آرامشی بود که از پیِ وصلِ دو دلدادهیِ حقیقی حاصل میشد، وصالی که مرا در بیرون، در کناری ناخواسته قرار میداد. آرامشِ دریا، که دیروز با من میخندید و امروز در آغوشِ باران جان گرفته بود، گویی تیرِ خلاصی بود بر دلِ شکستهام. حس کردم تمامِ آن غرورِ کودکانه، تمامِ آن شور و شوقِ نامگذاریِ کوچه، تمامِ آن تلاشها برای تصاحبِ قلبِ عنودش، در برابرِ این عشقِ مقدر و بیواسطهیِ باران، رنگ باخت. دامنِ دریا، که دیروز به پایش افتاده بودم و امروز حتی نگاهش را به سختی مییافتم، دیگر نه دعوت به غرق شدن بود و نه پناهگاه. فقط فاصلهای بود بین من و عشقی که دیگر از آنِ من نبود.
برخاستم؛ اما این بار نه با بوسیدنِ دامنی، که با سنگینیِ سکوتی تلخ. گویی موشی آبکشیده، نه از سرما، که از سرمایِ نگاهِ دریا به باران، به سویِ لانهیِ تنهاییِ خود خزیدم. شبنمِ اشک، بر گونههایم مینشست و مزهیِ شوریِ دریا را تلختر میکرد. دیگر نه خیالِ غرقی در دریا بود و نه آرزویِ وصال. تنها، تصویری محو از دریا در آغوشِ باران، و خاطرهیِ عشقی یکطرفه که در انزوایِ ساحل، جان میباخت.
نظرات بازدیدکنندگان (0)