جهان، هنوز با نفسهای او نفس میکشد. اگر روزی، غبارِ غیبتش بر این آینه بنشیند، الفبای هستی را از نو خواهم آموخت؛ چرا که بیاو، حروف، بیخانمان میمانند و کلمات، چون اسکلتهای بیسقف بر زمین فرو میریزند. زبان، نه رشتهای از صدا، که پژواکِ باد در صحرایی متروک خواهد شد؛ صدایی که به هیچ دلی نمیرسد.عشقِ من به او، نه در فریادِ «دوستت دارم»ها، که در «سکوتهای میانِ دو نفس» تنفس کرده است؛ آنجا که کائنات، از هیاهو تهی میشود و تنها شبحِ مبهمِ چهرهاش، چون شعلهای در ژرفایِ ذهنم، خاموشیناپذیر میسوزد. نامش را بر زبان نیاوردهام، اما هر تپشِ لرزانِ قلب، بیآنکه آیینی باشد یا شاهدی، روحم را به سجدهگاهِ او کشانده است.
بارها در سالنهای تاریک و اتاقهای خاموش، پردهی سینما را دیدهام، اما هر صحنه که قلبم را میخراشید، اولین تصویرِ متولد شده در ذهنم، سیمای او در نورِ همان قاب بود. دستم ناخودآگاه گوشی را میگرفت؛ نه برای پیامی، که تا مطمئن شوم هنوز در این جهان نفس میکشد؛ تا روزی بتوانیم این صحنه را از نو، کنار هم مرور کنیم. آنکه هرگز تماشای دونفرهی فیلمی را با من رد نکرده است. گاه فیلم پایان یافته، پرده بالا رفته، و تماشاگران پراکنده شدهاند، اما من هنوز در تاریکی نشستهام و در ذهنم با او جدل میکنم: «دیدی آن نگاهِ آخرش چقدر شبیه تو بود؟»سوگوارِ نبودنِ بسیاری بودهام؛ اما غمِ گمشدنِ او، نه اشک، که ویرانیِ آرامِ یک امپراتوریست. سقوطِ پادشاهی که سالهاست نامش از زبانها رفته، اما تمامِ ستارگان، فرمانِ خاموشش را در مدارِ خود طی میکنند. اگر روزی سایهاش از دیوارِ عمرم برچیده شود، چارهای نخواهم داشت جز آنکه بیاموزم چگونه راه بروم، چگونه بخندم، و چگونه چشم بگشایم به صبحی که در آن، او چون خورشیدِ پشتِ ابر، تنها خاطرهای دور از گرما باشد.در جمعِ یاران، شاید نامش چون هر نامی بر زبانم نشست، اما هر «یکی را میشناسم که…» را، با شعری نانوشته از او، در حاشیهی گفتوگوی روزمره جا دادهام. آنها هرگز نفهمیدند چقدر از زندگیام را در قابِ خاطراتِ با او حبس کردهام؛ خاطراتی که چون دستنوشتههای ممنوع، بر دیوارِ سینه نگاشته شدهاند، جایی که هیچ چشمی را راهی نیست.او را نه در قامتِ قهرمانانِ افسانه، که در شکلِ انسانی خسته، اما شریف و استوار شناختهام؛ کسی که میلغزد، میشکند، اما فرو نمیریزد؛ چون درختی که از شدتِ باد تا لبۀ خاک خم میشود، اما ریشهاش سرِ سازش با تاریکی ندارد. در نگاهش، نه وعدۀ جاودانگی، که یک «هستم» ساده موج میزند؛ و همین «هستم»، برای دلِ لرزانِ من، بیش از هزار عهدِ باشکوه اعتبار داشته است.
اگر روزگاری از من بپرسند «چه کسی را بیش از همه دوست داشتی؟» زبانم شاید از ترسِ زیادهگویی بلنگد، شاید به استعاره پناه ببرم و از «رهگذری»، «همصحبتی»، «دوستی» حرف بزنم که نامش را یادم نیست. اما در خلوتِ خود، میدانم که هر نامِ بیصدا، هر ضمیرِ پنهان، هر فعلِ ناتمام، قدّ و قامتِ او را حمل میکرده است. او، مضمونِ اصلیِ شعریست که من عمریست تنها حاشیههایش را نوشتهام
اگر روزی این حقیقت بر زبانم جاری شود، نه برای آن است که کسی را خرسند کنم، نه برای آنکه داستانم شبیهِ قصهها شود؛ بلکه برای این است که شاید او بداند، شاید خودم نیز از دهانِ خویش بشنوم آنچه را سالهاست در من پنهان زیسته است: اینکه در تمامیِ بیاعتناییها، در تمامیِ سکوتها، در تمامیِ روزهایی که وانمود کردهام عادیام و عبور کردهام، در پشتِ هر لبخندِ ساختگی، در پشتِ هر «چیزی نیست»، او چون خون در رگهایم جاری بوده است.
و اگر روزی نبودنش را واقعاً تجربه کنم، آنگاه جهان، نه تنها خالی از او، که خالی از من خواهد شد؛ زیرا آنکه را اینگونه دوست داشتهام، دیگر «یک نفر» نبوده است، نصفِ جانم بوده که در هیأتِ انسانی دیگر بر این خاک راه میرفته است..
نظرات بازدیدکنندگان (0)