این داستان یک داستان هری پاتری است و در دو زمان مختلف می گذرد زمان هری پاتر و زمان کودکی او که هم دوره ی پروفسور اسنیپ است .
هوا طوفانی بود و رعدوبرق شدیدی می زد . شمع های معلق کم نور تر از حالت عادی بودند و زمان هم کند تر از همیشه می گذشت . رو به پروفسور مکگونگال کردم و پرسیدم :《 دانشآموزها کی می رسند ؟ 》 با صدایی آرام گفت :《 کاترین کمی صبر داشته باش . دارن به طرف قلعه میان .》 آهی کشیدم هیچ سالی برای من این گونه نبوده . می دانستم امسال پسر لیلی و جیمز پاتر قراره به هاگوارتز بیاد برای همین هیجان داشتم . ۱۱ سال پیش من او را هنگامی که نوزاد بود دیدم ؛ لیلی بهم گفته بود که بروم و پسرشان ، هری ، را ببینم .
غرق در فکر بودم که دیدم بچه ها وارد شدند . همه رداهایشان را پوشیده و کلاهی بر سرشان بود . چند ثانیه بعد هاگرید ، پروفسور مک گونگال و سال اولی ها هم وارد شدند . پروفسور مکگوگل یکی یکی اسم هایشان را خواند و کلاه را بر سرشان گذاشت و گروهبندی شدند . کلاه برای بعضی ها کمی تامل می کرد و برای بعضی ها در عرض یک ثانیه گروه را می گفت . به اسم ها چندان دقت نکردم ، همه ی اسامی را از قبل میدانستم . ناگهان پروفسور اسم خاصی را خواند《 هری پاتر 》، پسری که زنده ماند ، پسری که باعث نابودی ولدمورت شد . پچپچ ها در تالار شروع شد . چشمانم را تیز کردم .
موهای صاف همراه با چتری ، عینکی گرد، لاغر و چشمانی سبز مانند مادرش. همه ی این ها را در چند ثانیه دیدم . کلاه برای گروهبندی او کمی فکر کرد و با هری صحبت کرد و در آخر اعلام کرد 《 گریفیندور 》 گریفیندوری ها دست زدند . به سورس که آن طرف میز اساتید نشسته رود نگاه کردم و به او لبخند زدم ولی حواس سورس جای دیگری بود . وقتی گروهبندی تمام شد پروفسور دامبلدور سخنرانی کرد و غذا روی میز ها ظاهر شد . میل چندانی نداشتم ولی نیمپرس غذا خوردم بعدش همه ی دانشآموزان به خوابگاه های خود رفتند و اساتید هم به اتاق خودشان البته به جز من .
به طرف اتاق پروفسور دامبلدور رفتم و رمز را به مجسمه گفتم . در زدم و وارد شدم . پروفسور دامبلدور بیدار بود و داشت به فاوکس نگاه میکرد ،گفتم :《 سلام پروفسور دامبلدور ، ببخشید این وقت شب مزاحمتان میشوم . نیاز به مشورت با کسی داشتم .》 پروفسور دامبلدور با لبخند جواب سلامم را داد و گفت :《 خب ، کاترین چی شده؟ از اول مراسم نگران و هیجان زده بودی . 》 _ خب به خاطر پاتر هیجان زده بودم و .... کمی تامل کردم و حرفم را ادامه دادم _ خب ، چه شکلی بگم ،حس بدی به امسال دارم . _ نگران نباش کاترین همچی امسال خوب پیش میره البته احتمالا . کمی با پروفسور حرف زدم و آرام تر شدم . بعد از حدود پانزده دقیقه به طرف اتاقم روانه شدم .
نظرات بازدیدکنندگان (0)