در این درگیری های کلاس آنلاین باید فعالیت صفحه ۸۱ کتاب نگارش رو انجام میدادم که نوشتن انشا بود و از بین موضوع ها من جلسه ی امتحان رو انتخاب کردم . امیدوارم خوشتون بیاد ✨️🖇
در آن دالانهای سرد و بلند که بوی ناگرفتهی گچ و اضطرابِ کهنه از دیوارهایش میتراوید، ما را به خط کردند. جلسهی امتحان، نه میدانِ دانایی، که گویی هندسهی دقیقِ یک شکنجه بود؛ صندلیهای تکنفرهی آهنی که با فواصلی بیرحمانه از هم جدا شده بودند، مجمعالجزایرِ تنهایی ما را میساختند. هر کس در جزیرهی خویش، با قلمی که چون خنجری لرزان در دست داشت، به جنگ با حافظهای میرفت که در آن لحظاتِ کشنده، ناجوانمردانه خیانت میکرد. ساعتِ دیواری، با وقاحتی تمام، ثانیهها را چون پتکی بر فرقِ سکوت میکوبید. تیکتاکاش بوی مرگِ زمان میداد. مراقبین، با گامهایی بیصدا و نگاههایی سربی، میان ردیفها پرسه میزدند؛ گویی پاسبانانی بودند که مأموریت داشتند مبادا واژهای از قفسِ ذهنِ دیگری به بیرون نشت کند. در آن فضای خفقانآور، اکسیژن جایش را به غبارِ استرس داده بود.
برگهی سپیدِ مقابلام، چون کفنی بود که انتظار میکشید تا تمامِ رویاها، شببيداریها و خونجگر خوردنهای مرا در میان خطوطِ موازیاش دفن کند. سوالها، چون سربازانی عبوس و بیرحم، صف کشیده بودند تا شبیخون بزنند به اندک رمقی که در جانمان مانده بود. چه تلخ است که تمامِ هستیِ یک انسان را، تمامِ عمقِ فهم و شکوهِ تفکرش را، در ترازوی چند پرسشِ خشک و بیروح بگذارند و با عددی سرد، سرنوشتاش را امضا کنند. آنجا، در آن جلسهی شوم، نبضِ زندگی نمیزد. آنجا کارخانهی یکسانسازی مغزها بود؛ جایی که زیباییِ تفکر در پایِ صلبیتِ پاسخنامهها قربانی میشد. وقتی مداد از میان انگشتانِ عرقکردهام سُرید و بر زمین افتاد، صدایش در آن سکوتِ وهمآلود، شبیه شکستنِ استخوانِ غرور بود. امتحان، نه آزمونِ علم، که مسلخِ واژهها بود؛ جایی که ما یاد گرفتیم چگونه زیرِ نگاهِ سنگینِ یک «ساعت»، روحِ خود را مچاله کنیم و در کادری کوچک بگنجانیم.
سایه غلیظ شد؛ سایهای که از میانِ ردیفهای نامنظمِ صندلیها، چون شبحی بیسرزمین میخزید. «او» آمد؛ مراقب. با آن گامهای سربی و بیانعطاف که صدای برخوردِ پاشنهی کفشاش بر موزاییکهای سرد، مثل پتک بر دیوارهی جمجمهام میکوفت. نگاهش، نه نگاهِ یک انسان، که دریچهای از انجماد بود؛ صیادی که در کمینِ لرزشِ یک پلک یا گردشِ ناخودآگاهِ یک مردمک نشسته بود. وقتی از کنار صندلیام رد میشد، بوی تندِ «قانون» و «اضطراب» از لباسهایش برمیخواست؛ انگار اکسیژن را میبلعید و به جای آن، دلهرهای غلیظ در هوا پس میداد. حضورش، یادآورِ این حقیقتِ تلخ بود که ما در این مسلخ، حتی مالکِ خلوتِ ذهنِ خویش هم نیستیم. در همان حال، انگشتانم به فغان آمده بودند. خودکار، چون استخوانی بیرونزده از گوشت، میانِ مفاصلِ منجمدِ دستم گیر کرده بود. عرقِ سردِ پیشانیام بر سپیدیِ برگه میچکید و واژهها را پیش از آنکه متولد شوند، در هم میآمیخت. خطوطِ دفتر، چون میلههای قفسی بودند که هر چه بیشتر مینوشتم، تنگتر میشدند. چشمهایم میانِ سیاهیِ سوالها و سفیدیِ مطلقِ حافظهام، در نوسانی جنونآمیز بودند.
و ناگهان، آن صدای شوم؛ زنگِ پایان. صدایی که نه خبر از رهایی، که بوی سقوط میداد. جیغِ ممتدِ فلز بر فلز که بر پیکرِ لرزانِ کلاس فرود آمد. ثانیههای احتضار فرا رسید. مراقب، بیآنکه ذرهای شفقت در نگاهِ سنگیاش بدود، چون دروگری بیرحم میانِ مزرعهی بربادرفتهی ما میچرخید. او کاغذها را نه از دست، که از جانِ ما بیرون میکشید. تماشای آن لحظه که برگه را با خشونتی اداری از زیرِ لرزشِ آخرین کلمهام ربود، شبیه به تماشای فرو ریختنِ آخرین ستونِ خانهای بود که یک عمر برای بنا کردنش خونجگر خورده بودم. وقتی رفت، سکوتی مرگبار جایگزین شد؛ سکوتی که در آن، تنها صدای خرد شدنِ غرورِ کسانی شنیده میشد که تمامِ هستیشان را در چند خطِ ناتمام، جا گذاشته بودند. جلسهی امتحان تمام شد، اما آن سایهی سنگین و آن گامهای بیصدا، تا ابد در راهروهای ذهنِ ما باقی ماند.
وقتی از چارچوبِ آن درِ سنگین گذشتم و قدم به دالانِ سردِ بیرون گذاشتم، گویی روحم را در میانِ صندلیهای تکنفره و زیرِ پای مراقب جا گذاشته بودم. آنجا، فراتر از آستانهی کلاس، هوا طعمِ دیگری داشت؛ نه طعمِ آزادی، که مزهی گسِ یک تخلیهی ناگهانی. مغزم چون غاری متروک بود که دیوارهایش از انعکاسِ سوالهای بیپاسخ، زخم خورده بودند. سلولهای خاکستریام، خسته از آن شکنجهی نود دقیقهای، اکنون در سکوتی مرگبار فرو رفته بودند؛ گویی لشکری شکستخورده که پس از نبردی بیهوده، در دشتی سوخته پراکنده شده باشد. پلهها را پایین میآمدم، اما پاهایم را حس نمیکردم. زمین زیر پایم سفت نبود؛ انگار روی تودهای از کاغذهای مچاله راه میرفتم. در حیاطِ مدرسه، نورِ آفتاب با وقاحتی بیرحمانه بر صورتم میکوفت. جهان بیرون، بیتفاوت به آن مرگی که دقایقی پیش در سینهی من رخ داده بود، به جریانِ عادیاش ادامه میداد. پرندهها میخواندند و باد در میانِ شاخههای چنار میپیچید، اما برای من، همه چیز رنگِ خاکستریِ پاسخنامهها را داشت.
در گوشه و کنار، همبندانم را میدیدم که با چشمانی سرخ و چهرههایی تکیده، گردِ هم جمع شده بودند. پچپچهای مسمومشان دربارهی گزینههای درست و غلط، چون نیشِ کژدم بر پیکرِ نیمهجانِ فکرم فرود میآمد. «سوالِ چهارم... جوابش میشد...»؛ هر کلمه، تیشهای بود بر ریشهی اندک امیدی که در دلم مانده بود. گوشهایم را گرفتم. نمیخواستم بدانم. حقیقتِ تلخِ امتحان، مثل لکهی جوهری که روی پارچهای سپید دویده باشد، دیگر پاکشدنی نبود. آن «خالی شدنِ مطلق»، شبیه به حسِ خانهای بود که پس از غارتی وحشیانه، تنها دیوارهایش بر جای مانده باشد. من راه میرفتم، اما خالی بودم. کیفم بر شانهام سنگینی میکرد؛ گویی تمامِ شکستهای بشریت را در آن ریخته بودند. در آن لحظه، نه نمرهای مهم بود و نه رتبهای؛ تنها آرزویم این بود که در گوشهای تاریک گم شوم، جایی که نه ساعتی تیکتاک کند، نه مراقبی بپاید و نه هیچ برگی سپید، انتظارِ سیاهیِ کلماتم را بکشد. من از امتحان برگشته بودم، اما بخشی از من، برای همیشه در آن صندلیِ فلزیِ شمارهدار، دفن شده بود.
و اینگونه بود که نورِ آفتاب، دیگر هیچ معنایی نداشت. صدایِ خندهها، مثل خشخشِ برگهایِ پاییزیِ خشکیده بر آسفالتِ داغ، بیروح بود. آسمان، نه آبی بود و نه خاکستری؛ فقط فضایی خالی، بیهیچ منظرهای. کیفم را زمین گذاشتم. نه خستگی، نه سبکی. فقط نبودن. انگار تمامِ اتصالاتِ من به جهان، یکباره قطع شده بود. آخرین کلمهای که در ذهنم نقش بست، نه یک حرف، که احساسِ سردِ افتادنِ قطرهای عرق بر پیشانی بود؛ قطرهای که سر خورد و در سکوتِ مطلقِ وجودم گم شد. و این، آغازِ پایان نبود. این، خودِ پایان بود. تمام. نویسنده: آستریا\ΛƧƬΣЯIΛ
نظرات بازدیدکنندگان (0)